X بستن تبلیغات
X بستن تبلیغات
header
متن مورد نظر

بابا طاهر عریان

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

بابا طاهر عریان از شاعران اواسط قرن پنجم و معاصر طغرل بیک سلجوقی است. باباطاهر از شاعران بلند پایه ای است که دو بیتی هایش دارای فلسفه والا و حکمتی ارزنده و عرفانی است.

کلمه بابا در اول اسم او، عنوان طریقتی او است و در فارسی به معنای پدر ریش سفید و بزرگ می باشد،‌بابا را به پیران اطلاق می کردند که به منزله پدر باشند و بعضی گویند:

بابا از عناوین ممتاز سلسله بکتاشبیه بوده است. کلمه عریان که به او نسبت داده اند به علت بی توجهی به علایق دنیوی می باشد. مسلک درویشی و فروتنی او که شیوه عارفان بزرگ است سبب شد که گوشه گیری را اختیار نماید و در نتیجه شرح احوال مفصلی از وی در دست نماند. فقط در بعضی کتابهای صوفیه ذکری از مقام معنوی و ریاضت و درویشی و صفت تقوی و استغنای طبعش آمده است. او سالهای بسیاری از عمر خود را به سیر و سیاحت گذرانید و مسافرتهایی به اصفهان و شیراز نیز داشته است.

بابا طاهر عریان

 

بابا طاهر عریان از شاعران اواسط قرن پنجم و معاصر طغرل بیک سلجوقی است. باباطاهر از شاعران بلند پایه ای است که دو بیتی هایش دارای فلسفه والا و حکمتی ارزنده و عرفانی است.

کلمه بابا در اول اسم او، عنوان طریقتی او است و در فارسی به معنای پدر ریش سفید و بزرگ می باشد،‌بابا را به پیران اطلاق می کردند که به منزله پدر باشند و بعضی گویند:

بابا از عناوین ممتاز سلسله بکتاشبیه بوده است. کلمه عریان که به او نسبت داده اند به علت بی توجهی به علایق دنیوی می باشد. مسلک درویشی و فروتنی او که شیوه عارفان بزرگ است سبب شد که گوشه گیری را اختیار نماید و در نتیجه شرح احوال مفصلی از وی در دست نماند. فقط در بعضی کتابهای صوفیه ذکری از مقام معنوی و ریاضت و درویشی و صفت تقوی و استغنای طبعش آمده است. او سالهای بسیاری از عمر خود را به سیر و سیاحت گذرانید و مسافرتهایی به اصفهان و شیراز نیز داشته است.

باباطاهر اهل همدان و مورد احترام و تکریم عموم مردم بوده است به حدی که گویند وقتی سلطان طغرل سلجوقی به همدان رفت به ملاقات باباطاهر رفت و از اسب به زیر آمد و دست وی را بوسید. باباطاهر به او گفت: با خلق خدا چه می کنی؟ سلطان گفت: آنچه که تو فرمایی! باباطاهر این جمله را گفت: «ان الله یأمر بالعدل و الاحسان». سلطان بگریست و گفت: چنین کنم.

باباطاهر سر آفتابه شکسته ای را که سالها با آن وضو می گرفت در انگشت داشت، آن را بیرون آورد و در انگشت سلطان کرد و گفت: مملکت عالم چنین در دست تو کردم، بر عدل باش سلطان هم همیشه آن انگشتر را با خود داشت و در مواقع جنگ آن را بدست می کرد.

دوبیتی هایی که از باباطاهر به زبان لری باقی مانده است، بهترین معرف عقاید عرفانی و معرف روح بلند وی می باشند.

دوبیتی های باقی مانده وی به سبک اشعار ۱۲ هجائی دوره ساسانی است. متأسفانه از شرح حال و زندگی باباطاهر بیش از این در دسترس نیست. مرگ او در نیمه دوم قرن پنجم هجری در همدان اتفاق افتاده و پیکرش را در همان شهر بخاک سپردند.

 

اشعار باباطاهر:

دلا زیبـــا دلان، خونیــن پسنــدن                          دلا خون شو، که خــوبان این پسنـدن

متاع کفر و دین بی مشتـری نیست                      گروهـــی آن، گروهـــی این پسنـدن

 

اگـر دستـم رسـد بر چرخ گردون                          از او پرسم که این چونست و آن چون

یکی را داده ای صــد گونه نعمت                          یکــــی را قـــرص جو آلوده در خون

 

ز دســت دیده و دل هر دو فریاد                          که هـــر چــه دیده بینـد، دل کنـد یاد

بسـازم خنجــری نیشـش زفولاد                          زنــم بر دیـــده تـا دل گــــــردد آزاد

 

نظامی گنجوی

نظامی از شاعرانی است که بی شک باید او را در شمار ارکان شعر فارسی و از استادان مسلم این زبان دانست، وی از آن سخنگویانیست که مانند فردوسی و سعدی توانست به ایجاد یا تکمیل سبک و روش خاصی توفیق یابد.

اگرچه داستانسرایی در زبان فارسی بوسیله نظامی شروع نشده، و از آغاز ادب فارسی سابقه داشت، لیکن تنها شاعری که تا پایان قرن ششم توانست این نوع از شعر یعنی شعر تمثیلی را، در زبان فارسی به حد اعلای کامل برساند، نظامی است.

حکیم نظام الدین ابومحمدالیاس بن یوسف بن زکی بن مؤید نظامی گنجوی در حدود سال ۵۳۵ هجری قمری در گنجه متولد شد وی سالهای عمر خود را در گنجه گذراند و در همانجا به کسب علوم پرداخت. (گنجه، واقع در ولایت اران است) پس از تحصیل دانش به شاعری پرداخت. نظامی مدایح خود را در گنجه می سرود و به خدمت اتابکان آذربایجان می فرستاد.

نظامی مورد توجه اتابکان آذربایجان و پادشاهان محلی شروان و مراغه قرار گرفت و بیشتر تألیفهای خود را به نام آنها کرده است. از ممدوحان او: اتابک شمس الدین محمد جهان پهلوان، اتابک قزل ارسلان و منوچهر خان کبیر و پسرش قابل ذکر هستند. نظامی سنّی و سخت پای بند به عقاید مذهبی خویش بود، وی با تنها شاعر معاصر خود خاقانی رابطه داشت و پس از مرگ خاقانی به سختی ناراحت شد. نظامی در کودکی از داشتن پدر محروم گردیده بود و این واقعه وی را به جانب ریاضت و تعصب خشک مذهبی کشانید ولی چندی نگذشت که ذوق شاعری در وی بیدار شد و او را از این حالت به مرور خارج نمود، اولین طلیعه این ذوق، مثنوی مخزن الاسرار است که آنرا در حدود ۵۷۴ یا ۵۷۵ هجری قمری به پایان رسانید و پس از دو سال منظومه خسرو و شیرین و پس از آن منظومه لیلی و مجنون را به نظم درآورد. چهارمین شاهکار نظامی هفت پیکر است که آنرا قصه بهرام گور نیز می گویند و نیز اسکندرنامه هم از آثار اوست. مجموعاً پنج منظومه را خمسه نظامی گویند. (دیوان او شامل قصائد،‌ غزلیات و قطعه است) مهارتی که نظامی در تنظیم و ترتیب منظومه های خود به کار برده است باعث شد که بزودی آثار او مورد تقلید شاعران قرار گیرد و این تقلید از قرن هفتم به بعد آغاز شد و در تمام دوره های ادبی زبان فارسی ادامه یافت. نظامی بین سالهای ۵۹۷ تا ۶۱۴ زندگی را بدرود گفت. و وی را در گنجه دفن نمودند.

 

اشعار نظامی :

مرا پرسی که چونی؟ چونم ای دوست                 جگر پر درد و دل پر خونم ای دوست

حدیث عاشقـــــی بر مـــن رهـا کن            تو لیلی شو که من مجنونم ای دوست

به فـــریـادم ز تــو هـــر روز، فریاد                ازین فـــریاد روزافـــزونم ای دوست

شنیــــدم عاشقــــان را مـــی نوازی           مگـــر من زان میان بیرونم ای دوست

نگفتـــــی گـــر بیفتی گیرمت دست           ازیـن افتــــاده تر کاکنونم ای دوست

غـزلهـــــای نظـــامــی بر تو خوانم              نگیــرد در تو هیچ افسونم ای دوست

 

خوش زی که زمانه غم نیرزد

                                                                   اندیشه بیش و کم نیــرزد

وزنش همه نیم جو نسنجــــد         

                                                                   دادش همه یک ستم نیرزد

دلگـــرمی روز و روشنـــاییش

                                                                   با سردی صبحـــدم نیرزد

گویـــی که کم از کم ارزد آخر

                                                                   نی نی غلطـی که هم نیرزد

 

عطار نیشابوری:

محمدفریدالدین عطار، بزرگترین عارف ایرانی است، عطار به روایتی در سال ۵۰۴ هجری قمری در یکی از روستاهای نیشابوری به نام «کدکن» متولد شد و نام پدر او ابوبکر ابراهیم بود. جوانی خود را وقف کسب علم و دانش نمود. عطار به علت اینکه داروخانه داشت و بیماران را درمان می کرد تخلص عطار گرفت. وی به کثرت شعر و تألیفات مشهور است. تعداد نوشته های او را مجموعاً (از نظم و نثر) بعدد سوره های قرآن ۱۱۴ کتاب به وی نسبت داده اند که مقداری از آنها موجود و بقیه از بین رفته است. مشهورترین آثار او به نام تذکره الاولیاء است که به نثر فارسی نوشته شده پس از آن منطق الطیر است است که شامل پنجهزار بیت است. عطار بحق از شاعران بزرگ متصوفه و از مردان نام آور تاریخ ادبیات ایران است. کلام ساده و گیرنده او که با عشق و اشتیاقی سوزان همراه است، همواره سالکان راه حقیقت را چون تازیانه شوق به جانب مقصود رهبری کرده است. وی برای بیان مقاصد عالیه عرفانی خود بهترین راه را که آوردن کلام بی پیرایه روان و خالی از هر آرایش و پیرایش است، انتخاب کرده و استادی و قدرت کم نظیر او در زبان و شعر به وی این توفیق را بخشیده است که در آثار اصل و واقعی خود این سادگی و روانی را که به روانی آب زلال شبیه است، با فصاحت همراه داشته است.

از زندگی تاریخی و احوال دنیوی عطار، اطلاعات زیادی در دست نیست. در تذکره دولتشاه و نفحات الانس جامی با اشارات مختصری مواجه می شویم که از نظر برخی پژوهشگران افسانه هایی بیش نیستند و نمی توان آنها را حکایات واقعی دانست. در نفحات الانس جامی آمده است: گویند سبب توبه وی آن بود که روزی در دکان عطاری مشغول معامله بود. درویشی به آنجا رسید و چند بار شئی لله گفت. وی به درویش نپرداخت. درویش گفت: «ای خواجه! تو چگونه خواهی مرد؟» عطار گفت: «چنانکه تو خواهی مرد» . درویش گفت: «تو همچون من می توانی مرد؟» «عطار گفت: بلی، درویش کاسه چوبین برداشت، زیر سر نهاد و گفت: «الله» و جان بداد.

عطار را حال متغیر شد و دکان برهم زد و به این طریقه درآمد.

در مورد وفات شیخ عطار اختلاف نظر فراوان است ولی آنچه مسلم است این است که او در منطقه «شادیاخ»‌نیشابور به دست یک مغول به شهادت رسید. برخی تاریخ شهادت او را ۶۰۷ و برخی ۶۱۸ هجری قمری ذکر کرده اند.

اما در تذکره دولتشاه در مورد نحوه شهادت عطار آمده است: در کشتار نیشابور، عطار که پیری ضعیف بود، به دست یک مغول اسیر افتاد. مغول وی را پیش انداخت و همراه برد. در راه مریدی شیخ را شناخت، پیش آمد و از مغول خواست تا چندین سیم از وی بستاند و شیخ را به وی بخشد.

اما شیخ روی به مغول کرد و گفت: «بهای من نه این است»! مغول پیشنهاد مرید نیشابوری را نپذیرفت و شیخ را همچنان پیش راند، اندکی بعد یک تن از آشنایان شیخ را شناخت، پیش آمد و از مغول درخواست کرد تا چندین زر از وی بستاند و شیخ را به وی بخشد. شیخ باز رو به مغول کرد و گفت: «بهای من نه این است»! مغول نیز که می پنداشت شیخ را به بهای گزاف از وی باز خواهند خرید، نپذیرفت و همچنان با شیخ به راه افتاد. در نیمه راه، روستاییی پیش آمد و از مغول خواست تا وی را رها کند. مغول از وی پرسید که در ازای آن چه خواهد داد؟ و روستایی گفت: یک توبره کاه! اینجا شیخ رو به مغول کرد و گفت: «بفروش که بهای من این است»! مغول برآشفت، شمشیر کشید و در دم شیخ را هلاک کرد. اما شیخ که تیغ مغول سرش را به خاک افکنده بود خم شد، سر خویش را برگرفت و برگردن نهاد! پس از آن در حالی که یک منظومه کوتاه خویش را (بی سرنامه) می سرود، در برابر چشمان حیران مغول راه خویش پیش گرفت و وقتی منظومه به پایان آمد، ایستاد و در همان جا جان داد.

دکتر زرین کوب حکایتی را که دولتشاه در مورد شهادت عطار نقل کرده است افسانه می شمارد و آن را برخاسته از تخیلات شیفتگان عطار می داند به جز منطق الطیر و تذکره الاولیاء نیز آثاری از عطار باقی مانده که از جمله: دیوان قصائد،‌غزلیات، الهی نامه، اسرارنامه، مصیبت نامه،‌مختارنامه و خسرونامه می باشند.

 

اشعار عطار:

دست در دامن جان خواهــــم داد

                                                          پای بر فـــرق جهـان خواهم زد

اسب بر جسم و بهت خواهم یافت

                                                          بانگ بر کون و مکـان خواهم زد

چــون مـرا نام و نشـان نیست پدید

                                                          دم ز بی نام و نشــان خواهم زد

از دلــــم مشغلـه ای خواهم ساخت

                                                          نفس شعلـــه فشــان خواهم زد

 

آتـش تر می دمـــد از طبع چون آب ترم

                                                          دُر معنی می چکـــد از لفظ معنـی پرورم

گرچه در باب سخن همتا ندارم در جهان

                                                          زین جهان سیرم که در بند جهانی دیگرم

 

در عشق، گمان خود عیان باید کرد

                                                          ترک بد و نیک این جهـان باید کرد

گر گوید: «ترک دو جهان باید کرد»

                                                          بی آنکه «چرا» کنی «چنان» باید کرد

 

خـــون دل من که هــر دم افزون گردد

                                                          دریــا دریــا ز دیده بیــرون گـردد

و آن گه که زخاک این تن من کوزه کنند

                                                          گر آب در آن کوزه کنی خون گردد

نیما یوشیج

علی اسفندیاری مشهور به نیما یوشیج، متخلص به نیما در سال ۱۲۷۴ ه. ش در دهکده یوش از توابع مازندران به دنیا آمده است کودکی او در دامان آزاد طبیعت و در میان شبانان گذشت. با آرامش وحشی کوهستان انس گرفت و از زندگی پرماجرا و زد و خوردهای دنیای شبانان و کشاورزان تجربه ها آموخت و روح او با جهان دَد و دام پیوند خورد.

پدرش از راه داشتن کشاورزی و گله داری روزگار می گذرانید به علت در دهکده یوش نزد ملای ده تحصیلات مقدماتی را آموخت و سپس به تهران رفت و تحصیلات خود را در مدرسه «سن لوئی» تهران به پایان رسانید و با فراگرفتن زبان فرانسه و آشنایی با ادبیات اروپایی به فکر سرودن شعر افتاد و یا به قول خودش در اثر تشویق استاد نظام وفا به این کار دست زد و نخستین شعر خود را در سال ۱۳۰۰ ه.ش منتشر کرد. آشنایی با زبان فرانسه و استفاده از آثار ادبی شاعران فرانسوی نیز پنجره تازه ای به روی او گشود. خود او بعدها در زندگینامه خویش به این نکته اشاره کرده است: «آشنایی با زبان خارجی راه تازه ای را در پیش چشم من گذاشت. ثمره کاوش من در این راه بعد از جدایی از مدرسه و گذرانیدن دوران دلدادگی بدانجا می انجامد که ممکن است در منظومه افسانه من دیده شود» نیما در اثر آشنایی با ادبیات اروپائی دست به تجدد ادبی و شکستن عروض و قواعد ادبیات کهن پارسی زد و با این کار خود پیشوای شاعران نوپرداز معاصر شد. در مضامین اشعار او جنبه مردمی بیشتر رعایت شده و به ادبیات عامیانه بسیار نزدیک است. این شاعر ارجمند هم به سبک کهن و به شیوه نو شعر سروده است. او از کارمندان وزارت فرهنگ بود و از سال ۱۳۰۹ ه. ش به آستارا رفت و در دبیرستان حکیم نظامی به تدریس ادبیات پرداخت. در سال ۱۳۱۱ تا ۱۳۲۰ عضو هیأت تحریریه مجله موسیقی بود. «ارزش احساسات» عالی ترین اثری است که از وی در این مجله به یادگار باقی است.

در سال ۱۳۲۹ ه. ش بار دیگر به کارهای مطبوعاتی دعوت شد و در اداره کل انتشارات وزارت فرهنگ مأمور بررسی کتابها و نقد اشعار شد. نیما در تمام عمرش سعی در یافتن راهی داشت که بتواند وزن شعر فارسی را دگرگون کند و از چهار چوب سخت و دست و پا گیر عروض سنتی فرار کند و گرچه در آغاز کار مورد طعن و لعن قرار گرفت و مخالفانی نیز پیدا کرد اما از پا ننشست و به سعی و تلاش خود ادامه داد و سرانجام در قالب های شعر فارسی از نظر وزن و قافیه راه هایی تازه جست و تصرّفاتی کرد. با کوتاه و بلند کردن مصراع ها و حفظ وحدت ارکان عروضی و همچنین آزادی در انتخاب موارد قافیه در شعر فارسی راهی تازه پیشنهاد کرد و نیما در تحول شعر فارسی مقامی ارجمند پیدا کرد. و به قول خودش: «در اشعار آزاد من وزن و قافیه به حساب دیگر گرفته می شوند.

کوتاه و بلند کردن مصراعها در آنها بنابر هوس نیست. من برای بی نظمی هم به نظمی، اعتقاد دارم. هر کلمه من از روی قاعده دقیق به کلمه دیگر می چسبد. شعر آزاد سرودن برای من دشوارتر از غیر از آن است. مایه اصلی اشعار من، رنج است. به عقیده من گوینده واقعی باید آن مایه را داشته باشد. من برای رنج خود شعر   می گویم. فرم و کلمات و وزن و قافیه در همه وقت برای من ابزارهایی بوده اند که مجبور به عوض کردن آنها بوده ام تا با رنج من و دیگران بهتر سازگار باشد.» نیما با اینکه در تمام عمرش شادروان دکتر محمد معین را ندیده بودم اما به ایشان علاقه سرشاری داشت و بر طبق وصیت نامه اش چاپ و انتشار تمام اثارش را به عهده دکتر معین گذاشت.

سرانجام به سال ۱۳۳۸ ه. ش در تهران زندگی را بدرود گفت. آثار منظوم او عبارتند از: افسانه، خانواده سرباز، ماخ اولا، شعر من و آثار منثور وی: دو نامه و ارزش احساسات است.

اشعار نیما:

یا چشـــم مـرا زجای برکن

یا پرده ز روی خود فروکش

یـا بگــــذار تـا بمیــــرم

کـز دیدن روزگــار سیــرم

 

دیری است که در زمانه دون

از دیده همیشــه اشکبـــارم

عمری به کدورت و الم رفت

تـا بـاقـــی جـانـســپــارم

نه بخت بـد مـراسـت سـامـان

وای شب، نه تراست هیچ پایان

آنجا که زشاخ گـل فرو ریخت

آنجــا که بکــوفت بـاد بـر در

سهراب سپهری

سهراب سپهری در ۱۵ مهرماه ۱۳۰۷ ه. ش در شهرستان کاشان متولد شد. پس از پایان تحصیلات دوره شش ساله ابتدایی به دبیرستان پهلوی سابق کاشان وارد شد. و پس از پایان رساندن دوره سه ساله دانشسرای مقدماتی تهران در اداره آموزش و پرورش کاشان مشغول به خدمت شد. دو سال بعد از آموزش و پرورش کاشان مشغول به خدمت شد. دو سال بعد از آموزش و پرورش استعفا داد. در سال ۱۳۲۸ اولین مجموعه اشعار خود را به نام «مرگ سنگ» انتشار داد و پس از گرفتن دیپلم ادبی در دانشکده هنرهای زیبای تهران به تحصیل پرداخت. در خردادماه ۱۳۳۲ موفق به دریافت لیسانس دانشکده هنرهای زیبا در رشته نقاشی شد و به دریافت نشان درجه اول علمی نایل گشت و سپس در آن سال دومین مجموعه اشعارش به نام «زندگی خوابها» را چاپ و منتشر کرد که در این اشعار تحول بزرگی در شعر سپهری به چشم می خورد. یک سال بعد در هنرستان هنرهای زیبا مشغول به تدریس شد. علاقه به شعر و نقاشی در سهراب به موازات هم رشد می یافت . چنان که پا به پای مجموعه شعرهایی که از وی به چاپ رسید،‌نمایشگاههای نقاشی او هم در گوشه و کنار تهران برپا می شد و او گاهی در کنار همین نمایشگاهها شب شعری هم ترتیب می داد. تلفیق شعر و نقاشی در پرتو روح انزوایی و متمایل به گونه ای عرفانی قرن بیستمی ،‌هم به شعر او رقت، احساس و نازک بینی هنرمندانه ای می بخشید و هم نقاشی او را به نوعی صمیمیت شاعرانه نزدیک می کرد.

و سپس سفرهای اروپا داشت ابتدا به پاریس و لندن مسافرت کرد و سپس برای آموختن فنون حکاکی روی چوب به توکیو مسافرت کرد و سپس سفرهایی به هند و پاکستان داشت.

در سال ۱۳۴۴ شمسی شعر بلند صدای پای آب را منتشر کرد که انگیزه سرودن این شعر مرگ پدر و تسلای مادر است .او این سروده را به مادرش تقدیم داشته است . زبان روان ،‌توصیف صادقانه دنیای عاطفی شاعر، تصویرهای بدیع و تازه، غافلگیریهای شاعرانه و ترکیب و موسیقی شعر و حتی بهره گیری از لغات عامیانه بر شکوه و تاثیر این شعر افزوده است و « صدای پای آب» شاید بیش از هر سروده دیگر آینه اندیشه و احساس سپهری باشد .

سهراب سپهری علاوه براینکه شاعری نوپرداز بود نقاشی مشهور نیز بود. او شاعری هنرمند و هنرمندی شاعربود. از نخستین کسانی است که به انتشار مجموعه شعر نو پرداخت و او را باید نخستین کسی دانست که راه نیما را شناخت و به پیروی از او پرداخت . سهراب سپهری شاعری است توانا که در حدود ۳۰ سال کار و تجربه در زمینه شعر مجموعه نسبتاٌ عظیمی از خود به یادگار گذاشته ،‌ که در نوع خود از بهترین نمونه های شعر معاصر ایران به شمار می رود. جهان سپهری، جهانی است خاص که برای شناخت آن باید نخست با دیدگاهها و جهان بینی وی آشنا شد و سپس سعی کرد با دید او جهان را تماشا کرد . شعر سپهری شعری است خاص که تنها عده ای از شعر خوانها که به نوعی با وی اشتراک معانی و مفاهیمی دارند، می توانند به شعرش نزدیک شوند و با آن ارتباط برقرار کنند .

زبان شعری سهراب در برخی اشعار او ساده و بی آلایش و در برخی دیگر آمیخته با مضامین و مفاهیم عرفانی و فلسفی و همراه با نمادهایی است که محصول سفرها و آشنایی او با آیین های بودایی، برهمایی، اندیشه های کریشنا مورتی عارف معروف معاصر هندی ـ و نیز اندیشه عرفای بزرگ ایرانی واسلامی است و سهراب سپهری با ادبیات اروپایی نیز آنشایی داشت و ترجمه هایی نیز از او باقی مانده است . سهراب سپهری در میان انبوه شاعران نیمایی پیش از انقلاب،‌وجودی استثنایی بود که از همه جنجالهای روشنفکرانه و غرب گرایانه پاکنار کشید . او برای بسیاری کسان بهترین نمونه یک هنرمند واقعی بود .انسانی وارسته که به استعداد و تواناییهای ذاتی خود تکیه داشت . تنها زیست و دراین تنهایی از نیرنگ و تقلب به دور بود. گویی تمام فضیلتهای یک هنرمند اصیل  و نجیب ایرانی را در خود داشت . زندگی سپهری پس از ۵۲ سال در اردیبهشت ۱۳۵۹ با بیماری سرطان به پایان رسید .

آثار سپهری: مرگ رنگ، زندگی خوابها، آواز آفتاب، حجم سبز است که تمام مجموعه های شعر او در یک مجله به نام هشت کتاب چاپ شده است .

 

اشعار سپهری:

صدای پای آب :

اهل کاشانم

روزگارم بدنیست

تکه نانی، خرده هوشی، سرسوزن ذوقی

مادری دارم، بهتر از برگ درخت

دوستانی ، بهتر از آب روان

و خدایی که در این نزدیکی است .

لای این شب بوها، پای آن کاج بلند

من مسلمانم

قبله ام یک گل سرخ،

جانمازم چشمه ، مهرم نور

دشت ، سجاده من

من وضو با تپش پنجره ها می گیرم

در نمازم جریان دارد ماه، جریان دارد طیف

سنگ از پشت نمازم پیداست

همه ذرات نمازم متبلور شده است .

 

 

منابع: www.padida.ir

ارسال نظر