به پورتال خبری، آموزشی و علمی پدیدا خوش آمدید

مطالب مشابه

One Comment

  1. 1

    علي

    طوطی شیرین بیان ما آذربایجانیا بابک رو میپرستیم این کوس شعراتم واسه خالت نگه داره که خواننداش وقتی میخونه فکر میکنه کتاب علمی تخیلیه یه فارس از سگ بدتر رو میخونه ما ایرانی بودیم ولی یه شعری است از شاعر شیرین سخن شهریارهست که میگه:الا ای داور دانا تو میدانی که ایرانی
    چه محنتها کشید از دست این تهران و تهرانی
    چه طرفی بست از این جمعیت ایران جز پریشانی
    چه داند رهبری سر گشته صحرای نادانی
    چرا مردی کند دعوی کسی کو کمتر است از زن
    تو ای بیمار نادانی چه هذیان و هدر گفتی
    به رشتی کله ماهی خور به طوسی کله خر گفتی
    قمی را بد شمردی اصفهانی را بتر گفتی
    جوانمردان آذربایجان را ترک خر گفتی
    تو را آتش زدند و خود بر آن آتش زدی دامن

    تو اهل پایتختی باید اهل معرفت باشی
    به فکر آبرو و افتخار مملکت باشی
    چرا بیچاره مشدی و بی تربیت باشی
    به نقص من چه خندی خود سراپا منقصت باشی
    مرا این بس که میدانم تمیز دوست از دشمن
    گمان کردم که با من همدل و همدین و همدردی
    به مردی با تو پیوستم ندانستم که نامردی
    چه گویم بر سرم با ناجوانمردی چه آوردی
    اگر میخواستی عیب زبان هم رفع میکردی
    ولی ما را ندانستی به خود هم کیش و هم میهن
    به شهریور مه پارین که طیارات با تعجیل
    فرو میریخت چون طیر ابابیلم به سر سجیل
    چه گویم ای همه ساز تو بی قانون و هردمبیل
    تو را یک شب نشد ساز و نوا در رادیو تعطیل
    ترا تنبور و تنبک بر فلک میشد مرا شیون
    بدستم تا سلاحی بود راه دشمنان بستم
    عدو را تا که ننشاندم به جای از پای ننشستم
    به کام دشمنان آخر گرفتی تیغ از دستم
    چنان پیوند بگسستی که پیوستن نیارستم
    کنون تنها علی مانده است و حوضش چشم ما روشن!
    الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

    چو استاد دغل سنگ محک بر سکه ما زد
    ترا تنها پذیرفت و مرا از امتحان وا زد
    سپس در چشم تو تهران به جای مملکت جا زد
    چو تهران نیز تنها دید با جمعی به تنها زد
    تو این درس خیانت را روان بودی و من کودن
    چو خواهد دشمنی بنیاد قومی را براندازد
    نخست آن جمع را از هم پریشان و جدا سازد
    چو تنها کرد هریک را به تنهایی بدو تازد
    چنان اندازدش از پا که دیگر سر نیفرازد
    تو بودی آنکه دشمن را ندانستی فریب و فن
    چرا با دوستدارانت عناد و کین و لج باشد
    چرا بیچاره آذربایجان عضو فلج باشد
    مگر پنداشتی ایران ز تهران تا کرج باشد
    هنوز از ماست ایران را اگر روزی فرج باشد
    تو گل را خار میبینی و گلشن را همه گلخن
    تو را تا ترک آذربایجان بود و خراسان بود
    کجا بارت بدین سنگینی و کارت بدینسان بود
    چه شد کرد و لر و یاغی کزو هر مشکل آسان بود
    کجا شد ایل قشقایی کزو دشمن هراسان بود
    کنون ای پهلوان پنبه چونی نه تیر ماند و نی جوشن
    کنون گندم نه از سمنان فراز آید نه از زنجان
    نه ماهی و برنج از رشت و نی چایی ز لاهیجان
    از این قحط و غلا مشکل توانی وارهاندن جان
    مگر در قصه ها خوانی حدیث زیره و کرمان
    دگر انبانه از گندم تهی شد دیزی از بنشن
    الا تهرانیا انصاف میکن خر تویی یا من

    پاسخ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نقل مطالب این سایت در سایر رسانه‌ها فقط با درج لینک مستقیم مجاز است.