X بستن تبلیغات
X بستن تبلیغات
header
متن مورد نظر

شرحی متفاوت بر غزلِ

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

کلام نخست:
تحقیقاتی که در بارۀ حافظ بعمل آمده است از حدود شرح دیوان ، ایهامات ، تشبیهات ، تمثیل ، و استعارات و مختصری درباره مکتب و مَشرب و جهان بینی خاص او فراتر نمیرود . در مقایسه با مکتب و فلسفه و غزلیّات عارفانه او که به حد ایجاز رسیده است و او را برای همیشۀ تاریخ جاودانه ساخته است -اینهمه ، جز مقدّمه و الفبای حافظ شناسی چیز دیگری نمی تواند باشد بی گمان بحث و صحبت درباره حافظ بسیار سخت است بخصوص اگر قرار باشد پا را فراتر گذ ارد و هر آنچه را که از حافظ و مکتب حافظ مایه میگیرد مورد مداقّه قرار داد. درباره ماهیّت فلسفی، علمی، اخلاقی و اجتماعی حافظ –تصوّف خاصّ و عرفان عاشقانه و مشرب ملامتی و قلندری او – اصول مکتب رندی – اصطلاحات و رموز دیوان او – آنچه تا کنون موضوع بحث اندیشمندان بوده است بقدری ناکافی و به اختصار بوده است که این باور را بوجود میاورد که حافظ و مکتب او بخوبی و به اندازه کافی شناسانده نشده است و رسالت عظیمی را که ادبا و محققان کوشا بر عهده دارند آنطور که باید و شاید به انجام نرسانیده اند

کلام نخست:
تحقیقاتی که در بارۀ حافظ بعمل آمده است از حدود شرح دیوان ، ایهامات ، تشبیهات ، تمثیل ، و استعارات و مختصری درباره مکتب و مَشرب و جهان بینی خاص او فراتر نمیرود . در مقایسه با مکتب و فلسفه و غزلیّات عارفانه او که به حد ایجاز رسیده است و او را برای همیشۀ تاریخ جاودانه ساخته است -اینهمه ، جز مقدّمه و الفبای حافظ شناسی چیز دیگری نمی تواند باشد بی گمان بحث و صحبت درباره حافظ بسیار سخت است بخصوص اگر قرار باشد پا را فراتر گذ ارد و هر آنچه را که از حافظ و مکتب حافظ مایه میگیرد مورد مداقّه قرار داد. درباره ماهیّت فلسفی، علمی، اخلاقی و اجتماعی حافظ –تصوّف خاصّ و عرفان عاشقانه و مشرب ملامتی و قلندری او – اصول مکتب رندی – اصطلاحات و رموز دیوان او – آنچه تا کنون موضوع بحث اندیشمندان بوده است بقدری ناکافی و به اختصار بوده است که این باور را بوجود میاورد که حافظ و مکتب او بخوبی و به اندازه کافی شناسانده نشده است و رسالت عظیمی را که ادبا و محققان کوشا بر عهده دارند آنطور که باید و شاید به انجام نرسانیده اند .

شناختن حافظ تنها با بر پایی یک نهضت علمی و ادبی میسر میگردد تشنگان وادی عشق و ادب ، علمداران این نهضت خواهند بود شراره های این نهضت عظیم را بزرگانی چون شهریار بر افروخته اند . شهریار باور داشت که حافظ ، شعر قدیم را به کمال رسانده است شهریار نیز از جمله مردان گرانقدری است که پیرو حافظ بوده و به سبک و سیاق او شعر سروده است . گوته درباره او میگوید : دیوان شرقی را در وصف حافظ سروده ام و اعتراف میکند که عشق را تنها از حافظ میتوان فرا گرفت . زبان عشق حافظ دلهای هر آنکه را با غزلیات او آشنایی دارد به وجد میآورد و شوری می آفریند که زیبایی آنرا نهایتی نیست .
حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد
سرّ عظمت ومحبوبیت حافظ درشوری است که ازاشعارش میبارد . در حرارتی است که از غزلیاتش می تراود. در اسراری است که در دیوانش مستور است . گوته ، قافله سالار ادبیات غرب می گوید : وقتی دوّاوین شعرای جهان را در کتابخانه ام می چینم همیشه دیوان حافظ را در بالای همه قرار میدهم چون میترسم حرارت اشعارش آثار دیگر و کتابهایم را بسوزاند . بعقیدۀ حافظ راز عشق دریافتنی است نه آموختنی .
حافظ عقل را وسیله ناقصی میداند که بر پایه طبیعت قرار گرفته است و قادر به درک ماوراء طبیعت و جهان علوی نیست . بعقید او تنها راهی که میتوان از حضیض خاک به اوج افلاک رسید و چون قطره ای در دریای ابدیت فانی شد و بی پرده بوصال جانان و درک جمال بی حجاب او نائل گشت عشق است و بس . حافظ عشق را التهاب و انجذاب و حرکت بسوی معبود مطلق و تأ ثر و شیفتگی در برابر سرچشمه حسن ازلی میداند ۱٫
در طول ادوار و سالیان گذشته ، حافظ شناسان و آشنایان خواجه همواره سعی در شرح و بسط غزلیات دلنشین وی داشته و هر یک با شناخت و بضاعت ادبی خویش، حافظ را شناسانده است.
چندان بیراه نخواهد بود در این مقال به نمونه ای از شرح غزل باشکوه« طربنامۀ عشق» حافظ بقلم یکی از اساتید ادبیات کشور بپردازیم:
در ازل پرتو حسنت ز تجّلی دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
در روز نخست فروغ حسن تو ای محبوب ازلی آهنگ ظهور و جلوه گری کرد ، از این نمایش جمال عشق پدید آمد و چون عشق زاده حسن است، جهان را در شور افکند و همه را در آتش خود سوخت .
جلوه ای کرد رخت ، دید مَلَک عشق نداشت عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
جمال تو نمایان شد ، ابلیس دید ، چون در فطرتش عشق نبود تا تو را عاشقانه بپرستد ، از شدّت رشک مانند آتش سوزان شد و راه بر دل آدم زد و به گمراه کردنش پرداخت ( تلمیحی دارد به آیه ۱۶ سوره اعراف = شیطان : حال که مرا نومید ساخته ای ، من هم ایشان را از راه راست تو منحرف می کنم آنگاه از پیش و از پس و از چپ و از راست بر آنها می تازم و بیشترین شان را شکر گزار نخواهی یافت ) .
عقل میخواست کزان شعله چراغ افروزد برق غیرت بدرخشید و جهان بر هم زد
خرد مصلحت جو مایل بود که از آن درخش ایزدی چراغ خود را فروغی بخشد و سودی جوید ، برق رشک عشق تابان شد و شوری بپا کرد و جهان را دگرگون ساخت .
مدّعی خواست که آید به تماشا گه راز دست غیب آمد و و بر سینه نا محرم زد
عقل مصلحت اندیش به ادّعای رقابت با عشق خواست که در معرض اسرار غیب گام نهد ، دست نهان حق نمایان شد و برسینه خرد که راز دار غیب نمیتوانست باشد ، کوفت و اورا دور کرد .
دیگران قرع قسمت همه بر عیش زدند دل غمدید ما بود که هم بر غم زد
جز دل محنت کشیده ما که غم عشق را برگزیدو درصف عاشقان بلا کش درآمد،دیگران بهره مطلوب خودرا درزندگی خوش وآسوده جستند .
جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت دست در حلق آن زلف خم اندر خم زد
روح قدسی یا جان پاک می خواست که چاه ذقن تورا ببیند بکنایه یعنی خواستار وصال تو بود ، ناگزیر در چنبر گیسوی دراز شکن بر شکن تو دست آویخت ، مقصود آنکه جان از جهان برین به جهان فرودین یا عالم کثرت آمد ، چه جان را در قالب تن برای عشق ورزی با تو آفریده اند .
حافظ آنروز طرب نامۀ عشق تو نوشت که قلم بر سر اسباب دل خرّم زد
حافظ آن زمان نامۀ شادی فزای عشق تو را به نگارش آورد که بر سرو سامان دل شاد خود قلم محو کشید و به غم تو دل خوش کرد .
* * *
اما تحقیقات ، مطالعات و پژوهش های بعمل آمده توسط نگارنده مؤید این مطلب است که غزل فوق ورای این تفاصیل بوده و اسرار پیدا و پنهان بسیاری در آن نهفته است. در این مقاله به شرح و توضیح غزل « طربنامۀ عشق» پرداخته ام. امید است منظور و مقصود خواجه از این غزل بر همگان آشکار گردیده و این گفتار ، سرآغاز یک نهضت ادبی – علمی در شناخت بهتر « حافظ » باشد. 

شرح غزل « طربنامۀ عشق » حافظ :
در ازل پرتو حسنت ز تجلّّی دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
در لحظۀ آفرینش، ( چون این مصرع دلالت بر وقوع فعلی در زمانی معیّن دارد – دم زدن- حافظ اشاره به زمانی دارد که قبل از آن ، وجود و معنی ندارد – مراد از ازل ، آغاز غیر زمانی است ) عالم از فروغ و پرتو حسن ( کمال و جلال و جمال ) خداوند متجّلی و پدیدار گشت( ظهور یافت ) و عشق بی پایان الهی بر آن تابیدن گرفت. یعنی خدا بود و دیگر هیچ نبود ، خلقت هنوز قبای هستی بر عالم نیاراسته بود تا اینکه مادۀ نخستین ( حالت چگالی و تراکم بینهایت ماده ) به عشق لا یزال الهی آراسته گشت . دچار انفجار و آتش شد ( آتشگوی نخستین ) و عالم را تشکیل داد .
بزرگترین سؤال فیزیکدانان و کیهانشناسان معاصر این است که این روند چگونه و چرا آغاز شد؟ یعنی جهان کنونی ( آتشگوی آغازین ) از چه نشأت گرفت؟ طبق نظریۀ کوانتومی- جهان کنونی از خلاء نشأت گرفته است! از هیچ!.
ولی چگونه چنین چیزی ممکن است؟ مطابق نظریه های کوانتومی، خلاء همان هیچ نیست بلکه آکنده از ذرات بسیار ریز کوانتومی است! – اقیانوسی از ذرات ریز نامرئی – سؤال اساسی تر این است که:بر اقیانوس ذرات نامرئی کوانتومی، شعوری باید حاکم می بود و گرنه ساز و کار منظم نمی داشت و از حالت ناپایدار و نامرئی- به حالتی پایدار و مرئی- تلاشی نمی یافت. دانشمندان مباحث فوق هنوز پاسخ این سؤالات را نیافته اند ولی عرفان ، پاسخ و توضیحی روشن دارد : آیا «اقیانوسی از ذرات پنهان کوانتومی » توصیف علمی و فیزیکیِ « کنز مخفیأ لم اعرف » نیست؟ یعنی « گنج پنهانی ناشناخته»! بعبارت دیگر :« اقیانوس ذرات پنهان ناشناخته»، تعریف علمی « خداوند» است که همانا منشأ هستی است.
فیزیکدانان دلیل آفرینش یا بهتر بگوییم، دلیل ظهور و آشکار گشتن این «گنج پنهانی» را نمیدانند ولی عرفا به استناد حدیث کَنز، علت فاعلی و غایی جهان هستی را عشق می دانند:« فََاََحبَبتُ اَن اُعرَفَ»] چون دوست داشتم شناخته شوم. [ بیان علت فاعلی است و « لِکَی اُعرَف » ، بیان علّت غاییِ خلقت جهان است. بله ، دلیل آفرینش این بود که خداوند دوست داشت شناخته شود. حال وقتی سؤال میشود: خداوند دوست داشته توسط چه و که شناخته شود؟ پاسخ این است که « فخلقت الخلق لکی أعرف» ، پس خلق کردم مخلوقات ( خلق ) را، تا مرا بشناسند. این را خدا شناسی نامیم.
مولانا نیز معتقد است: جهان از عشق، و برای عشق پدید آمده است.
گنج مخفی بُد ، ز پرّی چاک کرد خاک را تابان تر از افلاک کرد
گنج مخفی بَد ، ز پرّی جوش کرد خاک را سلطانِ اطلس پوش کرد

* * *

و در دایره امکان هنوز تکیه گاهی وجود نداشت .
خدا کلمه بود . کلمه ای که هنوز القا نشده بود ، خدا خالق بود .
خالقی که هنوز خلا قیتش مخفی بود ، خدا رحمان و رحیم بود.
ولی هنوز ابر رحمتش نباریده بود . خدا زیبا بود .
ولی هنوز زیباییش تجّلی نکرده بود . خدا قادر و توانا بود .
ولی قدرتش هنوز قدم به حوزه عمل نگذاشته بود .
در عدم چگونه کمال و جلال و جمال خود را بنمایاند ؟
در سکوت چگونه زاییده شود ؟ در جمود چگونه خلاقیت و قدرت تظاهر کند ؟
حافظ پژوهان معتقدند: این غزل مصداق حدیثِ نبویِ ] کنت کنزا مخفیا لم اعرف، فأحببت أن أعرف فخلقت الخلق لکی أعرف…[ بوده و یقیناً حافظ ،علت آفرینش را به انگیزه عشق می داند و آنرا « حرکت حبّی » یا « انگیزش عشقی » می خواند و اگر این عشق و محبت نبود عالم به عین وجود در نمی آمد.
ابوالعلاء عفیفی نیز در کتاب « تعلیقات» خود آورده است: « حبّ ظهور حق در صور وجود، و حبّ خداوند به اینکه در آینۀ ممکنات خود را بنمایاند؛ کارساز آفرینش شد. این حبّ علت خلق عالم است و اساس حقیقی ایست که هستی بر آن استوار است و همین حبّی که مبداء وجود و اصل کل موجود است،همان است که از نظر صوفیه( و عرفا )، تنها راه معرفت به خداوند و تحقق وحدت ذاتی با اوست».
مراد از تجلّی، تجلیّات ازلی است که جنبۀ ذاتی و حبّی دارد وهمان « فیض اقدس» است و مرتبۀ «عماء». ]عماء اصطلاحی است به معنی ساحت یا شأن یا مرتبه ای که در آن نه مکانی است، نه زمانی، نه جهتی، و نه هیچ چیز – جز صرف ذات خداوند ؛ و خداوند پیش از آفرینش خلق یا تجلیّات خود در آن بوده است [ * * *
{از مَنظر « عفیفی» : فیض اقدس ، عبارتست از تجلّی ذات احدیّت بر خود در صُور جمیع ممکناتی که وجود آنها به صورت بالقوّه در ذات یا علم الهی ثبوت دارد و این نخستین درجه از تعیّنات وجود مطلق است. این تعیِّنات معقول اند و در عالم اعیان حسی وجود ندارند. بلکه صرفاً قوابل ( پذیرندگان ) وجودند؛ و این حقایق معقوله یا صُور معقولۀ ممکنات همان است که ابن عربی به آنها « اعیان ثابته » می گوید و شبیه به صُور یا مُثُل افلاطونی است } نقل از حافظ نامه، اثر بهاء الدین خرمشاهی
خداوند خواست تا عشق بی پایان خود را منتشر سازد ؛ از پر تو حسن الهی عشق زاده شد و به همراهش ماده و زمان و دایره امکان ( فضا ) و آتشگوی آغازین زاییده گشت ( آتش به همه عالم زد ) .
« فخر الدین عراقی » در یک توصیف بسیار زیبا ، نگاشته است: [حق که بنیاد ذاتی جهان است خیر محض و جمال مطلق است و لازمه این زیبائی ، جلوه گری است : « سلطان عشق خواست که خیمه به صحرا زند ، در خزاین بگشود ، گنج بر عالم پاشید ، ورنه عالم با بود و نابود خود آرامیده بودو در خلوت خان شهود آسوده . نا گاه عشق بی قرار از بهر اظهار کمال ، پرده از روی کار بگشود، صبح ظهور نفس زد ، آفتاب عنایت طلوع کرد ، نسیم هدایت بوزید ، دریای وجود در جنبش آمد ، سحاب فیض چندان باران « ثُمَّ رَشَّ عَلَیهم من نوره » بر زمین استعدادات بارانید که « وَ اَشرَقَتِ الاَرضُ بِنورِ رَبِّها » . عاشق سیراب آب حیات شد ، از خواب عدم بر خاست ، قبای وجود در پوشید ، کلاه شهود بر سر نهاد ، کمر شوق بر میان بست، قدم در راه طلب نهاد]
عالم هستی، از تجلّی پرتو حسن الهی در زمان ازل ؛ طی« آتشگوی آغازین» پدیدار گشت.
عدم بود ، ظلمت بود ،سکوت و جمود بود ، اراده خدا تجلّی کرد ، ماده پدیدارگشت عشق خداوند بدان تابیدن گرفت انرژی یافت ، روح یافت . انفجار و انتشار یافت و کائنات را ، کهکشان ها و ستارگان و …… را پدید آورد. هستی قدم به عرصۀ وجود گذاشت؛ جهان گسترش یافت .
(بدین ترتیب حافظ « نظریۀ آفرینش مداوم یا پیوسته» را رد میکند و به پیدایش و آغاز زمان در روزی معیّن، اشاره دارد) .
چه انفجار ها ، چه طو فانها ، چه سیلابها ، چه غوغاها که اساس حرکت خلقت شده بود و با گسترش و انبساط جهان، سیارات ، خورشید ، زمین ، کوهها ، دریاها آفریده شد و زندگی با شور و هیجان زاید الوصفش به هر سو میتاخت . اقیانوس ها ، دریاها ، حیوانات و گیاهان به حرکت درآمدند . جلال بر عالم وجود خیمه زد و جمال صورت زیبایش را نمایان ساخت و کمال ، اداره این نام عجیب را بر عهده گرفت . حیوانات به جنب و جوش و پرندگان به آواز درآمدند و وجود ، نغمه شادی آغازکرد و فرشتگان سرود پرستش سر دادند.
جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
وقتی آفرینش کائنات و انتشار وگسترش آن صورت پذیرفت و موجودات مختلف پا به عرصۀ وجود نهادند (مخلو قات بسیار و گوناگون آفریده شدند) پروردگار بر مخلوقاتش و بر فرشتگان نظاره کرد، در وجود همۀ موجودات عالم حیات بود ولی عشق نبود برترین موجودات فرشتگان بودند که از علم خداوندی و دانش او (محدوداّ ) برخوردار بودند ولی فرشتگان نیز ذی عشق نبودند و خداوند اراده کرد موجودی بیافریند که سرشار از عشق باشد و لذا انسان را آفرید و در وجودش از عشق لایزال الهی تابیدن گرفت . این بیت گویای این مطلب است که در بین مخلو قات هستی تنها انسانها ( آدم ) هستند که از عشق خداوندی برخوردارند و در وجود شان این موهبت و عطیۀ الهی نهاده شده است . انسان تنها موجودی است که زیبایی را درک میکند، جمال و جلال وکمال خداوند را جذب میکند تنها موجودی است که قدرت و خلاقیت و جلال وجبروت خدا را با بلندی طبع و صاحب نظری خود در می یابد . تنها انسان است که قادر است فاصله بین خاک و خدا را بپیماید و ثابت کند که افضل مخلو قات است تنها انسان است که زیبایی غروب او را مست میکند و از شوق میسوزد و اشک میریزد . خلقت در او به کمال رسید و کلمه تجسّد یافت و زیبایی با دیدگانش ظهور کرد و عشق با وجودش مفهوم و معنی یافت خداوند از صفات خود در وجود انسان نیز متجلّی ساخت و فرمود ای انسان ، تو مرا دوست میداری و من نیز تورا دوست میدارم تو از منی و به من باز میگردی .
عقل میخواست کزان شعله چراغ افروزد برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد
اجازه دهید قبل از تشریح این بیت اشاره ای داشته باشم به دو مکتب عقلیّون و روحیّون یا ماتریالیسم و ایده آلیسم ؟
نخست باید بدانیم بین ایده آلیسم اخلاقی و فلسفی تفاوت باید گذاشت . ایده آلیسم اخلاقی یعنی در راه عقیده و آرمانی فداکاری کردن .
ایده آلیسم فلسفی : آن نظریه ای است که مبنای آن عبارت است از توضیح ماده بوسیله روح . ایده آلیسم در مقابل سؤال اساسی فلسفه پاسخ می دهد :« روح اصلی ترین ، مهم ترین ، و مقدم ترین عنصر است » یعنی روح است که ماده را بوجود می آورد و جهان از ازل وجود نداشته و آنرا خدایی آفریده است . روح مقدّم و ماده مؤخر است .
ماتریالیسم فلسفی در مقابل سؤال اساسی فلسفه پاسخ می دهد : « ماده اصلی ترین ، مهم ترین و مقدم ترین عنصر است » . یعنی این ماده است که فکر (روح) را آفریده و جهان از ازل وجود داشته است ( و بدین ترتیب منکر وجود خداوند هستند ) . به نظر آنها ماده مقدم و فکر مؤ خر است . ماتریالیست ها به بقای روح اعتقادی ندارند و می گویند کسی مشاهده نکرده است که روح و فکری بدون جسم وجود داشته باشد . آنها تأیید می کنند که بین وجود و فکر ، ماده و روح رابط معینی وجود دارد برای آنها وجود و ماده عنصر مقدم و اولی ، و روح عنصر مؤخر و ثانوی است و به ماده بستگی دارد . در نظر ماتریالیسم این روح نیست که خالق ماده و طبیعت است بلکه این ماده ، طبیعت و جهان است که خالق روح است . فویر باخ می گوید : « روح خود چیزی جز محصول عالی ماده نیست » . ماتریالیسم معتقد است که بشر، خدا را آفریده است ( یعنی خداوند زاییدۀ ذهن انسان است ) .البته بررسی آرا و اندیشه های دو مکتب ایده آلیسم و ماتریالیسم، در این مجال نمی گنجد و مستلزم فرصت دیگری است همین قدر بگویم که هیچ جهان بینی به مانند « انفجار بزرگ» ، مؤ ید وجود خداوند نبوده است . روزی که« تلسکوپ هابل »با مشاهدات خویش به جهان بینی انفجار بزرگ صحّه گذاشت به فلسفه ماتریالیسم، که قرنها چون سایه ای بر دنیا سنگینی می کرد خط بطلان کشید. «جهان بینی انفجار بزرگ » پایان افکار ماتریالیستی و ماده گرایی در جهان امروزی بود.
با این مقدمه و با عنایت به آنچه گذشت ، اینک به شرح غزل حافظ می پردازم که بی ارتباط با بحث فوق نیست .
عقلیّون (دهریون ، مادیّون) میخواستند از آن شعله ( پدیدۀ آتشگوی آغازین) تعبیر و تبیین خاص خود را داشته باشند (چراغ افروزند ) و بر اساس یافته های عقلی خود جهان را تبیین کنند در حالیکه توجیه و استنباط صرفاً عقلی که بر اساس علوم طبیعی است برای ادراک و کشف جهان هستی کافی نیست . عقلیّون ( ماده گرایان ) قصد دارند حدوث و حرکت جهان را براساس « نوامیس قوانین طبیعی» توضیح دهند ، بدون حضور خداوند . که بطور تصادفی و خود بخودی بوجود آمده و گسترش می یابد در حالیکه حرکت جهان هستی صرفاً بر اساس« نوامیس قوانین طبیعی» نیست و بدون «عالم ارواح » و وجودی ذی شعور که از درک عقلی ما پنهان است ، امکان پذیر نمی باشد . از این اندیشۀ نا درست ، خداوند خشمگین گشت ( برق غیرت بدرخشید ) و جهان را چنان پیچیده و اسرار آمیز ساخت ( جهان بر هم زد ) که کشف اسرار آن به آسانی میّسر نباشد .در اندیشۀ حافظ ، عقل مکانیسمی است که بر پایۀ طبیعت قرار گرفته ، لذا استنباط عقلی، از درک ماوراء الطبیعه و در نتیجه تبیین جهان عاجز خواهد بود . منظور این است که عقل بشری به تنهایی قادر نیست اسرار جهان و کائنات را در یابد و استدراکات عقلی وذهنی بدین منظور کافی نیست لذا باید از ادراک شهودی ، عرفان ، الوهیّت باطن و … استمداد طلبید .
بعبارتی دیگر: انسانِ « عقل گرا » میخواست کزان شعله ( آفرینش ) چراغ افروزد (تفسیر صرفاً عقلی بدست دهد ) که بر آن پایه جهان را چنان تبیین کند که گویی طبق مکانیسم عقل و با توسّل بر درک عقلی و ذهنی قابل توضیح خواهد بود که بر اساس طبیعت و قوانین خاص خویش بدون نیاز به وجود ذی شعوری که ماهیّت خارجی و ماوراء طبیعی داشته باشد ، قابل تبیین است . این بود که خداوند با آنکه تنها انسان را موجود عاقل و ذی شعور آفریده بود ولی تاب گستاخی و گمراهی عقلیون را نیاورد و جهان را چنان پیچیده ساخت که از تفسیر وتبیین عقل خارج است .
حافظ در تمام دیوان اش به عقل و عقل گرایان(دهریون) تاخته است و عاقلان راسرگردانان وادی عشق نامیده است .
عاقلان نقطۀ پرگار وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند
قیاس کردم و تدبیر،عقل در ره عشق چو شبنمی است که بر بحر میکشد رقمی
نهادم عقل را ره توشه از می ز شهر هستی اش کردم روانه
ایکه از دفتر عقل آیت عشق آموزی ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست
حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد
عقل اگر داند که دل در بند زلفش چون خوشست عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما
بهای باد چون لعل چیست جوهر عقل بیا که سود کسی برد کاین تجارت کرد
اگر نه عقل بمستی فروکشد لنگر چگونه کشتی ازین ورطه، بلا ببرد
کرشمۀ تو شرابی به عاشقان پیمود که علم بیخبر افتاد و عقل بیحسّ شد
گرد دیوانگان عشق مگرد که به عقل عقیله مشهوری
یغمای عقل و دین را بیرون خرام سرمست در سر کلاه بشکن در بر قبا بگردان
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش این داغ که ما بر دل دیوانه نهادیم
هر نقش که دست عقل بندد جز نقش نگار خوش نباشد
* * *
در نهایت منظور حافظ این است که خداوند را به عشق میتوان در یافت نه به عقل ( رجحان درک شهودی بر درک عقلی) .
[ و براستی هم این نه عقل و تفکّر ، بلکه کشف و شهود است که انسانیت را به پیش می راند. مکاشفه است که مقصد آدمی را در زندگی معیّن می کند ] اینشتین
مدّعی خواست که آید به تماشا گه راز دست غیب آمد و بر سینۀ نا محرم زد
مدّعیان ( طرفداران تبیین جهان براساس مبانی عقلی و مادی ، دهریون ) غافل از عشق و منکران خدا ، خواستند که به مشاهده و درک و دریافت جهان زیبا و شگفت انگیز و اسرار آمیز آن برآیند یعنی به تماشا گه راز آیند و قدم به حریم عشق گذارند و اسرار الهی را در یابند . بعبارتی خواستند به مشاهده وکشف عالم وجود و عالم امکان که سراسر از اسرار الهی است و در نهایت کمال و زیبایی است ، بپردازند ولی از آنجاکه جهان عِلوی (تماشا گه راز) و مشاهده و درک اسرار خلقت و حریم قدس الهی ، تماشاگه نامحرمان و ناآشنایان وادی عشق نیست ، خداوند آنها را از حریم خود راند (بر سینۀ نامحرم زد) و چنان عقل شان را ضایع ساخت (از آنجا که ایمان و باور قلبی نداشتند) که توانایی درک اسرار الهی و رموز تماشاگه هستی و آفرینش زیبای جهان را از دست دادند ( تلمیحی دارد به آیۀ صمّ بکم و هم لایعقلون = کرانند و کورانند و در اسرار خدا اندیشه نمی کنند ) .
بعبارتی دیگر: مدّعیان بی ایمان برای درک و مشاهدۀ جهان علوی و میعاد گاه عشق ( تماشا گه راز ) کوشیدند ولی چون در وجودشان عشق وایمان نبود ، خداوند آنان را به کشف و مشاهدۀ اسرار آفرینش و لقاء الله اجازت نداد و از خود راند تا غرق در خود پرستی و اتکاء به عقل ناقص خود باشند لذا از مشاهده و رؤیت اسرار خلقت ( تماشا گه راز ) بی نصیب ماندند .
خداوند نعمات بیشمار و زیباییهای فراوان آفرید و به طبیعت وانسانها هستی و روح بخشید و به همه چیز حیات داد و در نهایت زیبایی وکمال آفرید. مدّعی (مدعیان کور دل) آمد تا به تماشا و مشاهدۀ این همه زیبایی و رموز الهی بنشیند که حیرت او را برانگیخته بود ولی چون ایمان و باور قلبی نداشت و منکر وجود خداوند بود ، خداوند اجازۀ رؤیت و درک تماشاگه راز را به وی نداد و او را به کناری زد تا در جهل خود و سیاهی و ظلمت خویش سرگردان باشد چرا که استحقاق و شایستگی حضور در میعاد گاه را نداشت .
دیگران قرعۀ قسمت همه بر عیش زدند دل غمدیدۀ ما بود که هم بر غم زد
مردمان غافل و خوش گذرانان، هدف از آفرینش خود (قرعۀ قسمت) و رسالتی را که بر دوش داشتند فراموش کردند و دنبال امرار معاش و خوش گذرانی رفتند و روزگار به غفلت گذراندند و در کشف علم خداوندی و درک جهان نکوشیدند و در اسرار عالم هستی غور نکردند و خدمتی شایسته و همّتی والا به خرج ندادند . تنها عاشقان وادی سلوک و تشنگان وادی عشق و غمدیده گان و رنج کشیدگان طریقت بودند که سفر به دنیای درون و ناشناخته ها و کشف حقیقت و اسرار الهی را برگزیدند و در این راه همّت بسیار و رنج بیشمار بردند و مطلوب را یافتند . حافظ مردمان را به دو گروه تقسیم کرده است گروهی که به راه عیش و زندگی دنیوی و مادیات و لذایذ ناپایدار رفتند و گروهی دیگر که کوششی عظیم و رنج بسیار و رسالتی بزرگ بر دوش گرفتند و در طریق معرفت و کشف حقیقت مجاهدت نمودند وایّام زندگی را به بطالت و عیش نگذراندند و آنان را پاداشی عظیم است .
عرفا و فلاسفه معتقدند :هر انسانی با سرنوشتی مشخص به این دنیا قدم میگذارد. او وظیفه ای دارد که باید ادا کند پیامی که باید ابلاغ شود، کاری که باید تکمیل گردد. توتصادفا اینجا نیستی، بلکه به طور هدفمندی اینجا هستی. در پس وجود تو منظوری نهفته است.کل هستی بر آن است که کاری را از طریق تو به انجام رساند . و این معنای عرفانی « قرعۀ قسمت » است.] اوشو [ ظلمت بود ، جهل بود ، عدم بود ، سرد و تاریک

جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت دست در حلقۀ آن زلف خم اندر خم زد
جان قدسی (آسمانی ، لاهوتی ) در اشتیاق رسیدن به نهایت کمال و در آرزوی درک حقیقت و کشف اسرار خلقت و مشاهدۀ تماشا گهِ رازِ خدا بود (خواهان وصال تو بود ). به دیگر سخن: عاشقان وادی سلوک و تشنگان طریقت آرزوی کشف اسرار حیرت انگیز و مشاهدۀ دنیای شگفت انگیز و پر رمز و راز تو را در سر می پروراند ولی چون موقف اسرار الهی و معضلات و مشکلات کشف اسرار که سالک را در سلوک پیش آید ، نبود؛ میکوشید با صعوبت هرچه تمام تر از آن بگذرد و برای او مرشد کل وکامل (نظر وهدایت الهی ) دراین امر واجب و لازم است تا به راه ضلالت نیفتد . و از آنجا که وقوف اسرار الهی و وصال او توأم با معضلات و مشکلات بسیار است لذا دست در حلقۀ صندوقچۀ اسرار الهی برد و کوشید علیرغم صعوبت و سختی هرچه تمام تر (خم اندر خم) آنرا بگشاید (از آن بگذرد) و به « منتهاء کمال » دست یابد.
چاه زنخدان از دید عارف اشارتی است به مشکلات اسرار مشاهده در رسیدن به« انتهاء کمال »که اگر در آن فرو افتید فانی شوید(فنای فی الله ) .
و از دید نجوم (کیهان شناسان ) اشارتی است به سیاه چاله ها که اگر در آن فرو افتید محو و نابود گردید.
حلقۀ زلف خم اندر خم، از دید عارف اشارتی است به صندوقچۀ اسرار الهی و غیبت هویّت حق که هیچکس را بدان راه نیست .

* * *

و از دید کیهان شناسان اشارتی است به فضای بیکران ، خمیده، حلقوی و دارای پیچ و تاب .
منظور این است همچنانکه در عالم معنا ( عالم لاهوت )، سالک جهت نیل به وصال یار و مشاهدۀ اسرار (چاه زنخدان ) و غرق و فنا شدن در وجود لایزال الهی، باید راه سخت و پر پیچ و خم ( خم اندر خم) سلوک را بپیماید تا صندوقچۀ اسرار الهی را بگشاید و به مرحلۀ وصول و کمال مطلق و مشاهدۀ حقیقت و درک اسرار نائل آید و به دریای ابدیّت به پیوندد در عالم طبیعی و مادی (عالم ناسوت) نیز طالب ، جهت کشف و وصول سیاه چاله ها باید مسیر سخت و طولانی فضای لایتناهی را به پیماید تا به درون سیاهچاله ها و کشف اسرار کائنات نائل آید . «چاهِ زنخدان» تشبیهی است از سیاهچاله ها و « زلفِ خم اندر خم» تشبیهی است از فضای خمیده و پر پیچ و تاب .
از دیدگاه حافظ ، دانش بشر بجایی خواهد رسید که روزگاری بشریّت برای مشاهده و کشف اسرار آفرینش،فضای بیکران را خواهد پیمود و به اسرار حیرت انگیز و شگفت آ‎ور خداوند پی خواهد برد .
حافظ آنروز طربنامۀ عشق تو نوشت که قلم بر سر اسباب دل خّرم زد
حافظ زمانی قادر به کشف اسرار الهی و رموز خلقت و لحظۀ آفرینش(طربنامۀ عشق) گردید که خداوند به واسطۀ دل خرّم و پاکی( نفس رحمانی) که داشت به وی اجازه داد به اسرار او پی ببرد و به تماشاگه راز آید و کشف اسرار نماید . وقتی دل و جان حافظ لبریز از عشق الهی گشت قلم بر دست گرفت و چون نوای آسمانی عشق را در یافته بود توانست غزل زیبا و با شکوه کیهانشناسی را بسراید . بعبارتی دیگر حافظ زمانی قلم برداشت و اسرار آفرینش و حدیث خلقت را فاش ساخت که به نهایت وجد و سرور رسیده بود.

نکته:
حتی اگر ادعای نگارنده مبنی بر اشارۀ« حافظ » در غزل فوق به مباحثی چون: آتشگوی آغازین، سیاهچاله ها و فضای خمیده را نادیده انگاریم ، باز هم شرح فوق با توصیفی که در این گفتار آمد با شرح اساتید و ادبای دیگر کشور قابل تأمل و مقایسه است.

منبع:

نویسنده: حافظ عزیزی نقش ( محقق و حافظ پژوه)
—————————————————————————————————————————
پی نوشت ها و منابع :
۱- « مکتب حافظ » ، استاد منوچهر مرتضوی
۲- « کیهانشناسی : از انبساط هابلی تا آتشگوی آغازین» ، جان گریبین
۳- « تاریخچۀ زمان » ، استیون هاوکینگ
۴- « جهان در پوست گردو » ، استیون هاوکینگ
۵- « لمعات عراقی » ، فخرالدین عراقی
۶- « نسبیّت » ، آلبرت اینشتین
۷- « تعلیقات » ، ابوالعلاء عفیفی
۸- « حافظ نامه » ، بهاء الدین خرمشاهی
۹- « مثنوی معنوی » مولانا

ارسال نظر