X بستن تبلیغات
X بستن تبلیغات
header
متن مورد نظر

مطهرى و فلسفه اسلامى

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

فلسفه دوره هایى را گذراند که هر دوره اى مکمل ادوار گذشته بود. تا این که رسید به دو راه جداى از هم، یکى فلسفه مشاء و دیگرى فلسفه اشراق.
در فلسفه حقایق جهان یا از راه استدلال و علم حصول و اندیشه هاى بشرى جهان شناخته مى شود و یا اسرار عالم از راه صفاى درون، تهذیب جان و گردگیرى آئینه دل، در دل مى تابد، و با علم حضور مشاهده مى شود. گرچه هر یک از این دو راه مراحلى را گذراند و هر کدام که ادوارى را پشت سر گذاشتند در فن خود کامل شدند، اما کمال هر یک از این دو رشته موضع گیرى آن را در برابر رشته دیگر هم بیشتر مى کرد، فلسفه اشراق وقتى به کمالش رسید کاملاً در برابر فلسفه مشاء ایستاد، فلسفه مشاء وقتى به کمالش رسید در برابر فلسفه اشراق ایستاد، دو مبنا و دو برداشت و دو طرز فکر از نحوه جهانبینى داشتند، تا این که در اثر نشر معارف اسلامى به وسیله ائمه معصومین علیهم السلام که هم راه هاى علم حصولى را تقویت مى کردند و هم راه هاى تهذیب نفس را شکوفا مى نمودند، شاگردانى از این مکتب برخاستند که به این فکر برآمدند تا هر دو را تلفیق کنند و بگویند آنچه را در فلسفه اشراق یک حکیم متأله مى بیند همان است که در فلسفه مشاء یک حکیم الهى مى فهمد و آنچه را که حکیم الهى مى فهمد مى توان با فلسفه اشراق و تأله مشاهده کرد

مطهرى و فلسفه اسلامى

به مناسبت سالروز عروج علامه شهید مرتضى مطهرى

فلسفه دوره هایى را گذراند که هر دوره اى مکمل ادوار گذشته بود. تا این که رسید به دو راه جداى از هم، یکى فلسفه مشاء و دیگرى فلسفه اشراق.
در فلسفه حقایق جهان یا از راه استدلال و علم حصول و اندیشه هاى بشرى جهان شناخته مى شود و یا اسرار عالم از راه صفاى درون، تهذیب جان و گردگیرى آئینه دل، در دل مى تابد، و با علم حضور مشاهده مى شود. گرچه هر یک از این دو راه مراحلى را گذراند و هر کدام که ادوارى را پشت سر گذاشتند در فن خود کامل شدند، اما کمال هر یک از این دو رشته موضع گیرى آن را در برابر رشته دیگر هم بیشتر مى کرد، فلسفه اشراق وقتى به کمالش رسید کاملاً در برابر فلسفه مشاء ایستاد، فلسفه مشاء وقتى به کمالش رسید در برابر فلسفه اشراق ایستاد، دو مبنا و دو برداشت و دو طرز فکر از نحوه جهانبینى داشتند، تا این که در اثر نشر معارف اسلامى به وسیله ائمه معصومین علیهم السلام که هم راه هاى علم حصولى را تقویت مى کردند و هم راه هاى تهذیب نفس را شکوفا مى نمودند، شاگردانى از این مکتب برخاستند که به این فکر برآمدند تا هر دو را تلفیق کنند و بگویند آنچه را در فلسفه اشراق یک حکیم متأله مى بیند همان است که در فلسفه مشاء یک حکیم الهى مى فهمد و آنچه را که حکیم الهى مى فهمد مى توان با فلسفه اشراق و تأله مشاهده کرد.
عده زیادى در صدد جمع میان این دو مشرب برآمدند، مى توان «ابن ترکه» را از این گروه بشمار آورد، او در تمهید القواعد سعى کرد راهى را که عارف طى مى کند و راهى را که با اشراق و شهود طى مى شود، با راه فکر تطبیق کند و آن را مبرهن سازد.
شیخ اشراق در فلسفه اشراق حکما را به ۳ قسم تقسیم کرد، یک قسم حکیم متأله باحث است، قسم دوم حکیم متأله محض است، قسم سوم حکیم باحث محض.
قسم اول حکیمى است که هم اسرار و عالم را با دل مى بیند و هم آنچه را که فهمید مى تواند با علم حصولى و تصور و تصدیق پیاده کند و به قالب برهان درآورد.
قسم دوم کسى است که اسرار عالم را از راه تهذیب دل مشاهده کرد، جهانبینى شهودى و اشراقى داشت و دارد ولى توان طرح آن را بر مبناى علم حصولى و فکرى ندارد و اهل بحث نیست. قسم سوم حکیمى است که اهل فکر و بحث است نه اهل دل و شهود و اشراق. مى تواند قضایاى نظرى را به قضایاى بدیهى ارجاع دهد، خوب بفهمد و خوب بفهماند. اما اهل دیدن نیست.
آن گاه شیخ اشراق مى گوید مراتب فضل و درجات معنوى این ۳ قسم آن است که قسم اول از همه والاتر است بعد قسم دوم و بعد قسم سوم.
لذا به این فکر افتاد آنچه را که مشاهده کرد با قلم بنویسد آنچه را که مشاهده کرد با بیان بگوید، ولى موفق نشد و از عهده این کار برنیامد، زیرا آنچه را که یافت حق یافت ولى وقتى خواست پیاده کند، در قالب اصالت ماهیت پیاده کرد و این اصل ماهوى نتوانست آن مشاهدات عرفانى او را ارائه دهد.
طرف تفکر اصالت ماهیت هرگز نمى تواند مبین و روشنگر مشاهدات یک عارف و حکیم متأله باشد. آنگاه که تنها فلسفه اشراق و فلسفه مشاء التیامى پیدا نکردند ، بلکه این شکاف ماند و یا بیشتر شد. این شکافت ماند لذا بعد از شیخ اشراق این دو روش بود تا رسید به عصر اساتید صدرالمتألهین، آنها هم گرچه کم و بیش در نثر و نظمشان و در خلال کلماتشان صحبت از شهود اشراق و عرفان مى کردند اما نشد آنچه را که عارف مى یابد مدلل کنند.
مرحوم محقق داماد – استاد صدرالمتألهین در علوم عقلیه – در این راه موفق نشد، خیلى ها سعى مى کردند که جمع کنند و کامیاب نشدند تا این که نوبت به صدرالمتألهین رسید. چون آن دوره دوره تحول و انتقال بود . در فلسفه هاى مشاء روش هاى استدلالى اصالت وجود و اصالت ماهیت از یک طرف دور مى زد، در فلسفه هاى اشراق هم همین دو دید بى نقش نبود، صدرالمتألهین اوایل عمرش و دورانى از تفکر فلسفى اش را با اصالت ماهیت گذراند، چون آن عصر، عصر نبوغ اصالت ماهیت بود، با اصالت ماهیت دورانى از عمر فلسفى اش را گذراند.
وقتى صدرالمتألهین در سایه تهذیب نفس و کوشش ها و مجاهدت ها موفق شد پى به اصالت وجود ببرد و مرحله تکاملى فلسفه استدلالى را طى کند، آن گاه توانست مسأله اصالت وجود را بعد از تثبیت، از بند تباین وجودى درآورد، او را در سرزمین وسیع تشکیک منتقل کند و از راه تشکیک وجود جمع میان فلسفه مشاء و فلسفه اشراق کند که در حقیقت جمع میان عرفان است و جدال، عرفان است و برهان. صدرالمتألهین اصرار دارد که انجام این خدمت بزرگ جز به رهبرى قرآن کریم میسر نیست و مى گوید قرآن کریم است که هم راه عرفان را از دل آغازمى کند و هم راه برهان را از فکر شروع مى کند.
وقتى در دوره هاى فلسفه هاى اسلامى با راهنمایى هاى قرآن کریم، عرفان و برهان آن نزاع را پشت سر گذاشتند و هماهنگ شدند دیگر در حوزه هاى فلسفه اسلامى صحبت از مشاء و اشراق نبود، صحبت از عرفان و حکمت که در مقابل هم باشند، نبود. این مطلب را ابن ترکه در تمهید القواعد دارد، همان طور که منطق زمینه است براى فلسفه، فلسفه و از فلسفه به عرفان مى رسد، از پیمودن این درجات به آن مقام کاملتر مى رسد. وقتى در فلسفه هاى اسلامى و در حوزه هاى اسلامى این مطلب جا افتاد، در طى این چهار قرن شاگردان و استادانى که آمدند و مؤلفان و محققانى که آمدند، همین محور را حفظ و تکمیل کردند و شکوفا نمودند، چون دیگر درگیرى میان این دو طرز فکر نیست. تا این که نوبت رسید به عصر علامه طباطبایى رضوان الله تعالى علیه.
علامه طباطبایى توانست آثار صدرالمتألهین را در محدوده وسیعى از حوزه هاى علمى اسلامى ایران و خارج ایران با قلم و بیان منتقل کند و ترویج نماید. در محضر درس علامه طباطبایى چند نوع بهره برده مى شد، علامه یک درس عمومى داشت که در آن، درس سطح فلسفه مطرح بود، یک درس خصوصى داشت که خارج فلسفه مطرح بود. آنها که فلسفه مشاء و حکمت متعالیه را دیده بودند، مجاز بودند در حوزه خصوصى درس استاد علامه طباطبایى که خارج فلسفه بود – و همان زمینه بود که براى نوشتن کتاب بدایه الحکمه و نهایه الحکمه – شرکت کنند. وقتى آن حوزه درس خارج فلسفه تمام شد، شروع به عرفان کردند. تمهید القواعد ابن ترکه را تدریس کردند؛ وقتى دوره عرفان تمام شد، شروع کردند به مسأله کتاب و سنت، بحث هاى عمیق آیات و روایاتى که در جوامع روایى ما درباره توحید، نبوت، علم النفس، معاد، بهشت، جهنم، برزخ، صراط، حساب و دیگر مسائلى که در جوامع روایى ما به برکت اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام به ما رسیده است، به آنها پرداختند، یعنى اول از منطق و فلسفه شروع کردند، به عرفان رسیدند، آنگاه به خدمت قرآن کریم و احادیث رفته و پایان پذیرفت، چون راه همین بود که از مقدمه انسان به نتیجه برسد.
در بیش از ۳۰ سال که علامه طباطبایى رضوان الله تعالى علیه این رحل احیاى تفکر اسلامى را در حوزه علمیه قم پهن کردند، شاگردان زیادى به محضر ایشان باریافتند و در محضر ایشان شرکت کردند. عده اى در مرحله اول حضور پیدا کردند و در مرحله دوم موفق نشدند، عده اى در مرحله دوم بودند، در مرحله سوم نبودند، گروهى در مرحله سوم بودند، در مرحله چهارم و پنجم نبودند، عده معدودى که همه این مراحل را با استاد بودند و در همه مراحل حضور علمى داشتند هم در نحوه تدریس فلسفه مشاء هم در نحوه تدریس حکمت متعالیه و هم در عرفان و هم در تفسیر و هم در حدیث حضور همه جانبه داشتند و یکى از آنها، بلکه یکى از مهمترین آنها را مى توان آیت الله شهید مرحوم مرتضى مطهرى، رضوان الله تعالى علیه نامید. شهید مطهرى رضوان الله علیه در کنار سفره اى نشست که فلسفه اش پخته بود. زیرا بعد از التیام میان فلسفه اشراق و مشاء، بعد از هماهنگى عرفان و برهان، بعد از حضور عرفان و برهان در خدمت قرآن کریم این فلسفه پخته شد، کامل شد و رسا شد.

استادى چون علامه طباطبایى که هم در قرآن کریم حکیمى نامور بود و هم در عرفان عارفى نامدار بود و هم در فلسفه حکیمى نامى بود، حضور داشت و هم خود شهید مطهرى دلى داشت دلباخته به قرآن کریم. مغزى داشت سرسپرده به عرفان، جانى داشت وابسته به برهان متفکر بود، اهل دل بود، اهل معنى بود آنچه در تمام برخوردها با شهید مطهرى کاملاً محسوس بود چه در جلسات خصوصى و چه در حضور استاد در جلسه خصوصى استاد حریت و آزادى شهید مطهرى بود، او داراى دلى بود آزاد و داراى مغزى بود آزاد؛ قهراً داراى زبان و قلمى آزاد بود.
من بارها درباره شهید مطهرى فکر مى کردم که او در تداوم کدامیک از محققان اسلامى ما قدم بر مى داشت، به کدامیک از محققان پیشین ما شبیه تر بود، دیدم او از سرزمینى برخاست که محقق طوسى از آن سرزمین برخاست، مرحوم خواجه نصیرالدین طوسى از آن سرزمین برخاست، نمى خواهم بگویم فاصله میان محقق طوسى و شهید مطهرى کم نیست فاصله میان شهید مطهرى و محقق طوسى خیلى است، وقتى علامه حلى مى گوید من شاگرد خواجه نصیرم که در عصر خودم به عظمت خواجه کسى را نیافتم، عده اى گفته اند نگو در عصر خودم، خواجه اصولاً کم نظیر است، در تمام ادوار کم نظیر است، اما نمونه مختصرى از محقق طوسى است؛ محقق طوسى اهل تحریر بود، محرر بود، در تمام رشته ها محرر بود در عرفان محرر خوبى بود، در برهان محرر خوبى بود، در ریاضیات با تمام شعبش محرر خوبى بود، در اخلاقیات محرر خوبى بود، در دیگر معارف اسلامى محرر خوبى بود.
محرر تنها به کسى نمى گویند که مطلب را تحریر کند، قلم حر و آزادى داشته باشد، انشاء حر و آزادى داشته باشد، ادبیاتش آزاد باشد، او را نمى گویند. محرر ممکن است ادیب نامور باشد، او محرر نیست، محرر تنها به کسى نمى گویند که بیان رسایى داشته باشد، مطلب را خوب و در کمال آزادى و بدون حشو و زواید بیان کند، محرر به کسى مى گویند که دلش از بند آز و شهوت و غضب رها باشد تا اسرار عالم به طور آزاد در جان او بتابد. محرر به کسى مى گویند که فکرش از وهم و خیال رها باشد که بتواند در جهان بینى یک فیلسوف آزاد باشد و خیال در طرز تفکر فلسفى او راه پیدا نکند، در عقل و نظر حر و آزاد باشد، درست بفهمد، در عقل عملى حر و آزاد باشد هر چه را فهمید پیاده کند. شرک آلودش نکند، هوس آلودش نکند، آزآلودش نکند، با طمع دربند نگذارد. اگر آزاد بود اسرار عالم در بعد مشاهدات اشراقى و عرفانى به طور آزاد و به طور رها در جان او ظهور مى کند و همان اسرار به عنوان مسائل فلسفى و علم هاى حصولى بدون آنکه وهم یا خیال نقشى داشته باشند در طرز تفکر او وصول پیدا مى کند. این هم در عقل نظرى آزاداندیش است و هم در عقل عملى. اگر اسرار عالم به طور آزاد در جان او ظهور کرد و اگر مسائل برهانى به طور آزاد در مغز او ظهور کرد آنگاه مى تواند با بیان آزاد تبیین کند، با قلم رها و بدون پیچیدگى آن را بیان کند. این که مى بینیم آثار شهید مطهرى رضوان الله علیه خوب قابل فهم است و قلم او کم و زیاد ندارد، بیان او پیچیده نیست و او بیانگر خوبى است چون فهمنده خوبى بود و یابنده خوبى وقتى خوب بیابد و آزاد بیابد، آزاد بیان مى کند، آزاد مى نویسد چون انسانى است آزاده.

ارسال نظر