X بستن تبلیغات
X بستن تبلیغات
header
متن مورد نظر

نیهلیسم

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

داستایفسکی

داستایفسکی نه ایمان به خدا را قبول داشت و نه انکار خدا را، زیرا معتقد بود این هر دو حالت انسان را از خود بیگانه می سازد. از طرفی متکی بودن به علوم جدید مستلزم بی ایمانی است و انکار خدا، آزادی بی حد و حصر را به دنبال دارد. با پیشرفت علوم، خدا انکار شده و با انکار خدا، استبداد محض به وجود می آید، پس آزادی سلب می شود. چون وضع وجودی انسانی ارتکاب گناه و قصور است پس باید از ایمان مسیحیت هم جهش بزند و عدم سنخیت ایمان و بی ایمانی یا «نه این و نه آن» در مرکز تفکر داستایفسکی قرار دارد.

مقدّمه

با پیشرفت علم و تکنیک و گسترش نیاز های روز افزون بشر در مواجه با این علم زدگی به ایمان دینی و باورهای معنوی که بتواند معنای حیات و هدفدار بودن جهان را برای او تبیین کند، از طرفی خودکامگی بسیاری از رهبران سیاسی جوامع در بین ملل مغرب زمین و وجود اختلاف طبقاتی و نژادی شدید واختلاف و تعارض آراء و عقاید دینی که هیچکدام نمی توانستند ظلم و جور این

حاکمان سیاست را کاهش دهند و یا مرهم بر زخم های انسان هایی باشند که رنج و فقر و بدبختی را تنها تجربه زیستن یافته بودند پس ندای نه ایمان و نه بی ایمانی موج فزاینده ای از بی گرایشی را در بین ملل مغرب زمین به ارمغان آورده بود از طرفی تنها راه نجات را در اعتماد و اتکا به مبدأ هستی بخش می جستند و از طرفی دیگر ضعف و نارسایی دستگاه های دینی در غرب و تفاسیر

نادرست و گاه متضاد از فلسفه زیستن و جهان شناسی ندای بی ایمانی را بیشتر تقویت کرده بود بطوریکه در تزلزل و سرگردانی روح بشریت در یافتن معنای درست از بودن جریان بیهودگی و پوچ گرایی قوت گرفته بود و در این میان تفسیر هایدگر از بودن و هگل از وحدت و اکهارت از الهیات صوفیانه و کی یرکگارد از ندای ایمان یا بی ایمانی و… تلاشهایی برای مبارزه با این طرز

تفکر بود با این وجود بیگانگی از خود مظاهر متعددی دارد که گاه در جامه الوهیت علم و صنعت و گاه در جامعه نیهیلیسم تجلی می یابد.

بحث های کلامی در بین ملل مغرب زمین تلاشی برای بهبود بخشیدن به جریان نیهیلیسم است. با این امید که تعالیم الهی انسان بتواند با حقانیت و جامعیت خود فلسفه بودن و چگونه بودن را برای جهانیان متجلی سازد.

نیهیلیسم که در فارسی می توان أن را «نه گرایی» یا «هیچ گرایی» یا «بی- گرایشی» نام داد، روشی است که موضوعات تحمیل شده بر اندیشه های بشری را به نوعی نفی می کند اما معنای اصطلاحی آن یعنی «نفی همه چیز» یا نپذیرفتن راه حل هایی که تا کنون در پاسخ سؤال «چه باید کرد؟» داده شده است و حالتی حاکی از یک یأس و در نتیجه سکوت در برابر سؤال مذکور و بیان بی ارزش شدن تمام ارزش ها، انتقاد از تمامی مطالبی که درباره انسان راه حل ارائه داده اند. نیهیلیسم بیشتر یک احساس است تا یک فلسفه فلسفه ای تام و تمام نیست. انکار فلسفه و امکان علم، انکار ارزش هر چیزی است. اگر انکار هر چیز، روا باشد پس خود عمل انکار هم مورد انکار قرار می گیرد. نفی هر چیزی چه دانش، اخلاق، زیبایی و امر واقعی. هیچ عبارتی ارزش ندارد و هر چیزی بیهوده است؛ البته برای کسانی که دچار یأس و نومیدی نشده اند این باور دشوار است که نیهیلیسم نوعی جهان بینی است و آن حالت ایستمندی وجود انسانی است.

از آنجا که نیهیلیسم اعتقاد به بی پایه و اساس بودن و بی ارتباطی چیزهاست، اغلب توأم با بدبینی زیاد است و نوعی میل اولیه در محکوم کردن وجود است. بدبینی تعبیر دیگری از بی فایدگی و بیهودگی است. شوپنهاور می گوید: ما موجودی بی معناییم. اگر دست بالا را بگیریم حتی چیزی، خویشتن برانداز هستیم.

مفهوم ابسورد (absurd)

 کلمه ابسورد را معادلی برای پوچی و هیچ انگاری گرفته اند. این کلمه به معنای ناهنجار، نامطبوع، ناخوشایند، ناهماهنگ، و نامتناسب ست. و علت کاربرد این کلمه لاتین، داشتن معادل مناسب در زبان فارسی است و از وضعیت خاص برخورد ناهنجار سطوح مختلف فرهنگی و تاریخی در تمدن های آسیایی و آفریقایی پدید آمده است. ابسورد یعنی بی حیرتی و حتی از بی حیرتی خود هم دچار حیرت نشدن. برخورد میان دنیای تهی و انسانی بی مأوا و موطن.

اگر اوصاف متعالی انسانی که از درون خود او سرچشمه می گیرند و نمودار اوصاف الهی و فطری انسان حامل امانت در روی زمین محسوب می شود یا به قول خواجه نصیرالدین، اوصاف اشرافی به معیارهای خارجی مبدل شد و دارایی و مقام اجتماعی و معلومات، تعیین کننده درجه اهمیت او شد یا انسان در ایدئولوژی های جدید به یکی از سوائقش تقلیل یافت که قوه جنسی به معنی فرویدی یا اراده معطوف به قدرت نیچه – شوپنهاور و یا عوامل تولید(مارکس) باشد. این نمونه دوره فترت و ابسورد است. تفکر غربی دنیا را به شی ء، زمان را به قالب تهی، انسان را به ابزار تولید و خدا را به هیچ تبدیل می کند. کامو در کتاب اسطوره سیزیفوس می گوید: «ابسورد همان قدر مربوط به انسان است که به جهان، زیرا اکنون یگانه پیوند میان آن دو است و اگر اساس این جهان ابسورد باشد فقط بک مسئله جدی وجود دارد و آن هم خودکشی است».

مراحل پیدایش نیهیلیسم

حالت منفعل و فعال، که در حالت اول از هر تلاشی جهت نظام بخشیدن به زندگی خودداری می کند و به سرگرمی های تهی مشغول می شود. در مرحله فعال همه ارزش ها را باطل و مرحله نیستی است. انسان در زمانی که فاقد هرگونه حرکت و پویایی است بی هدف و بی غایت اشت، نه به خدا ایمان دارد نه به کفر، نه اصلاح طلب است نه انقلابی، در پی تعهدی محض به سر می برد. در چنین وضعی می توان چند گرایش را در نظر گرفت:

۱-تدا سرکشی و عصیان مکتبهای نوفکری که اغلب به صورت ضدیت با هر بینش و حرکتی ظاهر می شود مثل ضد روان پزشکی، ضد هنر، ضد اومانیسم، ۲- اتخاذ راههای گوناگون فرار ۳- وجود پارسایانی که به رهایی انسان می اندیشند. بنابراین پناه بردن به انواع سرگرمی های کاذب و گاه مخرب، تحت رژیم یا حزب پوشالی خاصی مثل مارکسیسم، سوسیالیسم در آمدن، آزادی جنسی و بیگانگی اقتصادی از اثرات این بی تعهدی است .بعد از پیدایش ماشین و بروز و ظهور عوارض ناشی از زندگی غرب، از قرن هجده به این طرف مسئله ای تحت عنوان «بازگشت انسان به خود» مطرح شد: زیرا احساس استثمار فکری، اقتصادی و به صورت شیء و ابزار در آمدن انسان، خطر غارت انسانیت او را به دنبال داشت. بحث از خودبیگانگی انسان و اسارت او به دست نیروهای مختلف به میان آمد و بنابراین مکتب هایی در کنار مکتب های سیاسی و اقتصادی به وجود آمد تا به تأمین اهداف انسانی توجه کنند. از آن جمله اومانیسم است و از جمله شاخه های آن نیهیلیسم است.

نظرات برخی از متفکران درباره نیهیلیسم

آن گاه که دکارت ثنویت ذهن و عین را مطرح کرد و قائل به جوهر سومی شد که ارتباط آگاهی انسان را از واقعیت جهان تبیین کند اما در تبیین این جهان سوم ناتوان ماند، نظرات گوناگونی پیرامون انسان و طبیعت برای رفع این تعارض روی کار آمد. از طرف دیگر برخی متکلمین مسیحی از خدایی سخن می گفتند که خالق هستی است اما تباین هستی بین او و کائنات وجود دارد. این عوامل موجب شد که بعضی از متفکرن که خداشناس هم بودند منکر هر نوع شناخت طبیعی انسان درباره جهان شوند و ادعای «نه ایمان و نه بی ایمانی» را داشته باشند. و تحت تأثیر بینش اگزیستانسیالیستی که وجود انسان را تنها وجود معنی دار هستی که به خودش واگذار شده بود می دانستند این گروه که نیهیلیست خوانده شدند، انسان را ناتوان بر درک رابطه خودش با جهان معرفی کرده و فهم او را منوط به درک عبث بودن هستی تا حد فرار از زندگی تقلیل دادند. البته متفکرینی نیز جریان نیهیلیستی را ذاتی تحولات علم و فرهنگ دانسته و برای مبارزه با این بحران راه حل هایی هم ارائه دادند که به برخی از این آراء پرداخته می شود.

کامو

آلبرت کامو درباره پوچی گفته است:«تنها چیزی که درباره این جهان می توان گفت آن است که در نفس خود، معقول نیست. رویارویی این دنیای غیر عقلانی با میل شدید بشر به وضوح و روشنی که بانگ آن در اعماق وجودش طنین انداخته، جهان را پوچ و بی معنا کرده است. پوچی هم به انسان وابسته است و هم به جهان و در حال حاضر تنها حلقه اتصال آنهاست و آن دو را به یکدیگر پیوند می دهد آن گونه که کنیه می تواند چنین کند».

وی ایدئولوژی ها را زاده قدرتهای بزرگ بشری می داند. سرانجام زندگی را مرگ و چون به مرگ منتهی شود پس بیهوده است. یا بیاد مرگ را پذیرفت چون زندگی بیهوده است و یا زندگی را امری بیهوده ندانست و به آن پرداخت. اگر مرگ را بپذیریم به امری پناه برده ایم که موجب اصل بیهوده بودن زندگی است و این نقض غرض است پس زندگی را می پذیریم و اگر زندگی را بپذیریم باید بر ضد بیهودگی ها، طغیان کرد تا زندگی معنادار شود. او کار خود را تغییر انسان و جهان نمی داند بلکه خدمت به ارزشهایی می داند که بدون وجود آنها حتی جهان تغییر یافته، ارزش ماندن ندارد. اخلاقی که او و همفکرانش بنیان می گذارند بر اساس اصالت انسان و نابودی «بیداد» و پایداری «داد» در جامعه است. پس طرد جهان موجود و بیدادگریهای موجود، زندگی بر اساس سود و محاسبه در رأس قرار دارد.

واتیمو

جانی واتیمو فیلسوف ایتالیایی، معتقد است تحلیل رفتن و ضعف ویژگیهای هستی است. پس گرایش طبیعی به سوی نیهیلیسم دارد ولی از آنجا که مدرنیته امری است که در پایان متافیزیک و با ضعف نیهیلیسم ظاهر شده پس در پایان متافیزیک، اعتقاد به مسیحیت و تحقق رستگاری انسان ظاهر می شود و با ظهور مدرنیته جدایی دین ودنیا امری مسلم و هبوط خداوند به مقام انسانی و نجات انسان به یمن آن فعلیت بخشیده می شود. جدایی میان دین و فلسفه و نظر و عمل در آراء فرانسیس بیکن به اوج خود رسید و متفکران آلمانی از جمله یاکوبی این جدایی را نیهیلیسم نامیدند. یاکوبی ۱۷۹۹ به فیخته در چنین نوشت«فیخته عزیز، اگر شما یا هر کس دیگر ترجیح می دهید آنچه را من نقطه مقابل ایده آلیسم می دانم و با

نامیدن آن به عنوان نیهیلیسم، مخالف خود را با آن بیان کرده ام اوهام باوری بنامید بازهم سخنی مخالف من نگفته اید». به نظر او انسان باید علاوه بر تبعیت از مقولات عقل و فهم، به ندای قلب نیز گوش دهد. در این صورت جهشی انجام داده و از آفت نیهیلیسم در امان می ماند

 

نیچه

نیچه می گوید «این خامی انسانهاست که بخواهند خود را معنا و معیار همه چیز نهند» و اعتقاد به مقولات خرد را علت اصلی نیهیلیسم می داند. نیچه بر اخلاق مسیحیت به شدت حمله می برد وآن را اخلاق بندگان می داند. او می گوید: «مسیحیت ابتدایی ادامه دهنده مواعظ قوم یهود است که نیکی و رحم و شفقت و فقر و ضعف را می ستاید و به الم و درد افتخار می نماید و تساوی فطری بین تمام مردمان را صحه می گذارد. چنین اخلاقی به نفع مستضعفین و مردمان بی ریشه است که می کوشند تا اقویا را مجاب سازند که آنها ضعیف و زبون هستند».

مسیحیت در نظر او خصم حیات و دشمن هستی مردمان آزاده است در صورتی که مسیحیت تسلیم صرف و رخصت و سستی نیست؛ بلکه تقویت نفس انسانی و غنا و آرامش واقعی فرد را به همراه دارد.وظیفه اصلی مسیحیت تعدیل روح توحش طبیعی آدمیزادگان، با تفهیم کمال مطلوب و محبت بود.

هر متفکّری که بیم داشته باشد تا مبادا اخلاق مسیحیت، انسان را از فضایل انسانی دور نگاه دارد از اصول اساسی وحی الهی غفلت ورزیده و چه بسا نظر او بر اساس اوضاع نابسامان روحیه دینی در میان اقشار جامعه است و یا حاکمیت غیر اصولی کلیساها موجب خدشه دار شدن اهداف سعادتمندانه الهی است.

نیچه در مخالفت با نظراتی که صرفاً جبنه عقلانی دارند، می تواند با ارائه انسان ابرقدرت، ماهیت انسانی را نشان دهد که اخلاق اشرافی و مردانه خود را با غرور عرضه می دارد. اگرچه طبقه متوسط به مثابه وسیله و ابزار کار در دست اقویا و صاحبان زور و زر قرار می گیرد.

نیچه معتقد است که انسان قبل از آنکه موجودی متفکر و خردمند باشد حیوان است. وی مرد دانا و بیدار را کسی می داند که تن را از اصل و روان را تنها واژه ای برای چیزی در تن محسوب کند. توجه به تن و زندگی زمینی فضیلت اساسی بشر است. غرایز فردی و نیازهای درونی نقش مؤثر و فعالی در جهت بخشیدن به اعمال و رفتار انسان دارند و عقل و اختیار سهم کوچکی را در تعیین اعمال آدمی به عهده دارند.

داستایفسکی

داستایفسکی نه ایمان به خدا را قبول داشت و نه انکار خدا را، زیرا معتقد بود این هر دو حالت انسان را از خود بیگانه می سازد. از طرفی متکی بودن به علوم جدید مستلزم بی ایمانی است و انکار خدا، آزادی بی حد و حصر را به دنبال دارد. با پیشرفت علوم، خدا انکار شده و با انکار خدا، استبداد محض به وجود می آید، پس آزادی سلب می شود. چون وضع وجودی انسانی ارتکاب گناه و قصور است پس باید از ایمان مسیحیت هم جهش بزند و عدم سنخیت ایمان و بی ایمانی یا «نه این و نه آن» در مرکز تفکر داستایفسکی قرار دارد.

او معتقد است که حتی منطق، هوش و خرد نمی تواند حاکم نیروهای تاریک درون انسان شود که دارای اراده ویژه خود و آماجی پنهان اند. رمز «بیدادگری» بالاتر از گناه اخلاقی عادی است و مشکلی است متافیزیکی. انسان محکوم به گناهکار بودن است و داوری استدلالی ما منحصراً می تواند رنج ما را تشدید کند نه اینکه آن را تسکین دهد. زیرا آنچه می کنم نمی دانم و آنچه می خواهم نمی کنم بلکه کاری را که از آن نفرت دارم به جا می آورم.

 

کافکا

با توجه به دوره ای که کافکا در آن زندگی می کند، او قوانین دینی چه یهودی چه مسیحی را کافی برای ارائه قوانین اخلاقی در وضع تیره جهان و در مبارزه با قدرت طلبی های خودکامان نمی داند. کلیساها تنها به بیان دردها می پردازد و از راه درمانی توصیه نمی کنند،

مانند یک شاعر و بلکه روان شناس به بیان ضعف های جاری جامعه می پردازد. در یکی از داستانهایش به فردی اشاره می کند که برای کاستن گناه خویش باید حاکم قصری را ببیند اما

سالیان متمادی بر درب قصر منتظر می ماند و دربان اجازه ورود به او نمی دهد. گناه و کیفر و ورطه ناپیمودنی بین حاکم قصر و ملاقات کننده نومید، گویی با نظریه کارل بارت، خداشناس (متکلّم) فلسفی سوئیسی نسبت دارد؛ زیرا او از «دیگر بودن و دور از دست بودن بسیار ژرف خدا» سخن می گوید. یهودی بودن کافکا را انگیزه بنیادی او در انکار شدید رستاخیز و رستگاری دانسته اند. خدای یهود را خدای همیشه حاضر مسیحیت نمی داند بلکه او را در پشت پرده قوانین خود پنهان شده دانسته که در بهترین صورت، این خدا، ایده، بوته ای فروزان، خاطره ای کمرنگ است ولی شخص نیست.

او از فقدان هرگونه بنیاد حقیقی برای زندگانی، اشتهار و قانون و فرمان دینی راهنمایی کننده آگاه بود. سرنوشت او نبود که بتواند گوشه شال مقدس یهودیان را برای آخرین بار لمس کند. او به سرزنش مؤمنان مسیحی می پردازد که کلیساهای آنها درباره معنای رنج آن قدر زیاد می داند، در حالی که برای پیشگیری رنج این قدر کم کوشیده اند.

نقد نیهیلیسم

تفسیر نیچه، کافکا، داستایفسکی و کامو از وضع انسان در جهان نمایانگر بینش انسان از خود بیگانه ای است که در اثر عدم شناخت صحیح انسان و جهان هستی و سازگاری انسان با جهان، آنچه را که باید باشد نمی بیند و آنچه را که هست تنها مصداق واقعی تعیین تفکر و عمل شخص می داند.

کافکا رفتار نادرست کلیساها و رهبران دینی آن عصر و نبودن سیستم اخلاقی منسجم و توانا را عامل قصور و گناه انسان می داند. داستایفسکی از رنج های وجودی انسان در اثر بی عدالتی های حاکم بر زندگی انسان ها به تهی و بی معنا بودن زندگی اشاره می کند. نیچه انسان های ضعیف را که نمی توانند به وضع آشفته خود سامان ببخشند بی ارزش خوانده و قدرتمندان را حاکمان اصلی جامعه می خواند. کامو داعیه مبارز با بیدادگری و اقامه عدل و داد را دارد در حالی که هر تفکر و حرکتی تا به حال صورت گرفته و اکنون در حال انجام است هیچکدام ارزش ماندن ندارند.

اساس تفکر این گروه نیز مبتنی بر وجود انسان است با این تفاوت که در تفکر اگزیستانسیالیست و مارکسیست به دنبال جستن راه حلّی برای تبیین موضع انسان در جهان می باشند و لذا تعارض آراء و عقاید مبتنی بر حس و تجربه و عقل را به وجود می آورند و اگزیستانسیالیست نیهیلیست هرگونه راه حلّی را عبث می داند. و انسان را موجودی گناهکار می داند که یا باید در انتظار مرگ بنشیند یا به زندگی خودش خاتمه دهد زیرا در برابر حکومت خودکامان جز تسلیم بودن راهی ندارد و هرگونه تفکر عقلانی یا دینی را تنها خود فریبی دانسته که مخالف با غیر عقلانی بودن و هدفداری جهان است. درون مایه های فکری نیهیلیسم از تلاش بی ثمر فلاسفه قرن ۱۶ میلادی به بعد در عدم ارائه تعریفی واقعی از انسان سرچشمه می گیرد تفسیر مادی گرایانه برخی از این متفکرین که تنها امر موجودی را امری محسوس می پندارند والوهیت انسان مداری که تمامی فضایل و ارزش های عالی را تنها به انسان نسبت می دهند و نیز عدم ارائه الگوی واقعی برای چگونگی اعتقاد و عمل باعث شد تا خط بطلان بر تمامی مکاتب موجود بکشند. متکلّمین غربی که در بحث های معرفت شناسی تنها به اشتراک لفظی بین اوصاف خدا و انسان و یا اشتراک تمثیلی قائل می شوند، از رابطه ای محسوس و مادی سخن نمی گویند تا خدا را دست نیافتنی بدانند بلکه مراد عظمت و تعالی او از انسان و از سنخ دیگر بودن عالم الوهیت است تا فضایل اخلاقی و الگوی عملی را از جانب موجودی معرفی کنند که برتر از عالم ماده است و ازلی و ابدی و محیط بر همه چیز است نه اینکه غیر قابل دسترسی بوده و ایمان به او و امید به نجاتش سرانجامی نداشته باشد. خدا از هر موجودی با انسان نزدیکتر است و بنا بر تعالیم دینی منشأ عدل و داد و هر صفت خیر و نیک است نیهیلیسم برداشت و درک نادرست از خدا مربوط به گسترش علم و تکنیک و سلطه علوم بر طبیعت و تفسیر مکانیکی از طبیعت، خالق و مقصد آن است. و هر اندازه تفسیر مکانیکی طبیعت افزایش یافته از معنویت کاسته شده و نیهیلیسم گسترده تر شده است.

اثبات تجرد نفس، تمایز نفس از بدن، تأثیر آن دو بر یکدیگر، بقای نفس و تجسم اعمال، اثبات وجود خدا، هدف و غایت آفرینش، اوصاف الهی و منبع و منشأ خیر بودن خدا، معرفت انفسی و آفاقی با التزام به ایمان الهی، واقعیت داشتن جهان، قابل شناخت بودن آن، توانایی ذهن بر شناخت جهان، ارتباط بین موجودات هستی و مسائل بسیار دیگری که فلاسفه الهی در رابطه انسان و جهان مطرح کرده اند هر کدام پاسخی به سؤالات و مجهولات فلاسفه مغرب زمین است که در اثر ناکامی برای حل تعارض انسان و جهان از ورطه الیناسیون به نیهیلیسم سوق داده شدند.

منابع:

شایگان، داریوش، آسیا در برابر غرب، انتشارات امیرکبیر، چاپ سوم، ۱۳۷۸

افسون زدگی جدید، هویت چهل تکه و تفکر سیار، ترجمه فاطمه ولیانی، نشر پژوهش فروزان، ۱۳۸۰

غفوری، علی، یادداشت هایی در مورد نیهیلیسم، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۷۹

ژکس فلسفه اخلاق( حکمت عملی)، ترجمه ابوالقاسم پورحسینی، ۱۳۶۲

هابن، ویلیام، چهار سوار سرنوشت، ترجمه عبدل علی دستغیب، نشر پرسش، چاپ اول ۱۳۷۶

نیچه، فردریش، اراده معطوف به قدرت، ترجمه محمدباقر هوشیار، مجموعه سپهر اندیشه، ۱۳۷۷

 

 

 

 

ارسال نظر