X بستن تبلیغات
X بستن تبلیغات
header
متن مورد نظر

اصحاب الکهف

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

اصحاب الکهف بسم الله الرحمن الرحیم (ام حسبت انّ اصحاب الکهف و الرقیم کانوا من آیاتنا عجبا * اذ اوی الفتیه الی الکهف فقالوا ربّنا آتنا من لدنک رحمه و هیّیء لنا من امرنا رشدا ) آیا گمان کردی اصحاب کهف و رقیم از آیات عجیب ما بودند زمانی را خاطر بیاور که این گروه جوانان به غار پناه بردند و گفتند : پروردگارا ما را از سوی خود رحمتی عطا کن و راه نجاتی برای ما فراهم ساز سوره کهف ـ۹/۱۰ وجه نام گذاری به اصحاب کهف و رقیم اینکه نام این گروه اصحاب کهف (یاران غار) گذارده شده است به خاطر آنست که آنها برای نجات جان خود به غاری پناه بردند چنان که در شرح حالاتشان خواهد آمد و اما رقیم، در اصل از ماده ی رقم به معنی نوشتن است و به عقیده غالب مفسران این نام دیگری است برای اصحاب کهف چرا که سرانجام نام آنها را بر لوحه ای نوشتند و بر در غار نصب کردند بعضی نیز آن را نام کوهی می دانند که غار در آن واقع شده بود

اصحاب الکهف بسم الله الرحمن الرحیم (ام حسبت انّ اصحاب الکهف و الرقیم کانوا من آیاتنا عجبا * اذ اوی الفتیه الی الکهف فقالوا ربّنا آتنا من لدنک رحمه و هیّیء لنا من امرنا رشدا ) آیا گمان کردی اصحاب کهف و رقیم از آیات عجیب ما بودند زمانی را خاطر بیاور که این گروه جوانان به غار پناه بردند و گفتند : پروردگارا ما را از سوی خود رحمتی عطا کن و راه نجاتی برای ما فراهم ساز سوره کهف ـ۹/۱۰ وجه نام گذاری به اصحاب کهف و رقیم اینکه نام این گروه اصحاب کهف (یاران غار) گذارده شده است به خاطر آنست که آنها برای نجات جان خود به غاری پناه بردند چنان که در شرح حالاتشان خواهد آمد و اما رقیم، در اصل از ماده ی رقم به معنی نوشتن است و به عقیده غالب مفسران این نام دیگری است برای اصحاب کهف چرا که سرانجام نام آنها را بر لوحه ای نوشتند و بر در غار نصب کردند بعضی نیز آن را نام کوهی می دانند که غار در آن واقع شده بود و بعضی آن را نام سرزمینی می دانند که کوه در آن واقع شده بود، ولی معنی اول صحیح تر به نظر می رسد واما شرح ماجرا عده ای جوانان پاک سرشت که در آیات قران از آنها به فتیه تعبیر شده است در دربار پادشاه جبار زمان به نام دقیانوس به عنوان وزیر و مشاور بودند . این گروه از جوانمردان که از هوش و صداقت کافی بر خوردار بودند کم کم از حکومت جبار و بت پرست زمان خود متنفر شدند و سرانجام به فساد این آیین پی بردند ودر یافتند که حقیقتی والا و عظیم که همان ایمان به الله و دوری از شرک و بت پرستی است باید وجود داشته باشد ، لذا تصمیم بر قیام و یا در صورت عدم توانایی، هجرت از آن محیط آلوده را گرفتند آنها ابتدا جرأت بیان مکنونات قلبی و ایمان خود را نداشتند، اما خداوند دلهای آنان را استحکام بخشید و به آنها قدرت و شهامت داد تا بپا خیزند و آشکارا ندای توحید سر دهند،ابتدا در میان توده ی مردم و در برابر سلطان جائر خود اظهار ایمان کرده و با دلایل روشن و قاطع شروع به نفی خدایان دروغین کردند این جوانمردان موحد تا آنجا که در توان داشتند برای زدودن زنگار شرک از دلها و نشاندن نهال توحید در قلبها تلاش و کوشش کردند اما آنقدر غوغای بت و بت پرستی در آن محیط بلند بود و خفقان ظلم و بیداد گری شاه جبارنفس های مردان خدا را در سینه ها حبس کرده بود که نغمه های توحیدی آنها در گلویشان گم شد اما در نهایت برای نجات خویشتن و یافتن محیطی آماده تر تصمیم به هجرت گرفتند،لذا در میان خود به مشورت پرداختند که به کجا بروند، به همین خاطر تصمیم گرفتند به غاری که احتمالا از قبل می شناختند، بروند در مسیر راه به چوپانی برخورد کردند که در صحرا مشغول چرای گله اش بود. چوپان که مردی ساده و حقیقت جو بود پس از آشنایی با آن مردان خدا از آنها در خواست کرد که او را نیز با خود ببرند، آنها قبول کردند و چوپان با آنها همراه شد. در ضمن آن چوپان سگی داشت که حاضر نبود صاحب خود را ترک کند به همین خاطر آنان مجبور شدند آن سگ را نیز با خود ببرند از طرفی در شهر همه متوجه شدند که گروه جوانمردان شهر را ترک کرده اند . دقیانوس که به شدت موقیت خود را در خطر می دید و از بیداری مردم می ترسید سربازان خود را در پی آنان فرستاد و دستور داد همه ی آنها را دستگیر کنند. جوانمردان نیز به غار رسیدند و به خاطر خستگی زیاد به خواب عمیقی فرو رفتند. فرستادگان دقیانوس نیز پس از جستجو های فراوان نتوانستند ردی از آنها بیابند بعد از مدتی از خواب برخاستند در حالی که کسی از آنها نمی دانست چقدر خوابیده اند، هر کسی نظری داد ، یکی گفت: نیمی از روز را خوابیدیم، دومی گفت: فکر می کنم یک روز کامل را خوابیدیم وبالاخره یکی از آنها گفت: پروردگار از ما دانا تر است که چقدر خوابیده ایم اما آنچه که از آیات بعد بدست می آید، اینست که خواب اصحاب کهف آنقدر طولانی شد که به ۳۰۹ سال بالغ گردید به این ترتیب خوابی، شبیه مرگ بود، بعد از بیدار شدن از خواب به خاطر گرسنگی یکی را از میان خود انتخاب کرده و برای خرید غذا به شهر فرستادند، در ضمن به او توصیه کردند که غذایی پاک و طیب تهیه کند او نیز به شهر آمد و در همان بدو ورود به شهر تغییرات زیادی را در شهر دید و احساس عجیبی سراپای وجود او را فراگرفت، شکل ساختمان ها به کلی دگرگون شده، قیافه ها همه ناشناس، لباس ها تغییر کرده و حتی شیوه ی سخن گفتن و آداب و رسوم مردم عوض شده بود، ویرانه های دیروز تبدیل به قصرها و قصرهای دیروز تبدیل به ویرانه شده بود شاید در یک لحظه ی کوتاه فکر کرد هنوز خواب است و آنچه میبیند رویاست، چشم های خود را بهم می مالد اما متوجه می شود، آنچه را می بیند عین واقعیتی عجیب و باور نکردنی است. او هنوز فکر می کند خوابشان در غار نیمی از روز یا یک روز بوده است. از طرفی مردم نیز با تعجب بسیار او را می نگرند زیرا هم قیافه ی او ناشناس است ، هم طرز لباس پوشیدن و شیوه ی سخن گفتنش با بقیه فرق دارد.این تعجب او و مردم از یکدیگر زمانی به اوج خود رسید که می خواست بهای غذایی را که خریده است بپردازد. دست در جیب خود کرد و کیسه ی پول خود را درآورد. زمانی که سکه ها را شمرد و به فروشنده داد، آن شخص با تعجب سکه هایی را در مقابل خود دید که مربوط به ۳۰۰ سال پیش است و شاید هم نام دقیانوس بر روی آن حک شده بود.به همین دلیل موضوع به مسئولان حکومتی کشیده شد. می گویند درآن زمان فردی صالح و مؤمن بر آن دیار حکمرانی می کرد پس از اطلاع از این موضوع آنها به یاد داستان هایی که از سیصد سال پیش در مورد این جوانمردان سینه به سینه و دهان به دهان نقل شده بود افتادند. کم کم در تمام شهر آوازه ی این جوانمردان پیچید و همه ی مردم علاقه مند به ملاقات با آنها شدند، به همین خاطر همراه آن فرد به غار مورد نظر رفتند، از نیز به داخل غار رفت و جریان را برای دوستانش تعریف کرد. همه ی جوانمردان را بهتی عجیب فرا گرفت.آنان از اینکه دوستان و یاران و خانواده ی خود را از دست داده بودند بسیار غمگین و ناراحت شدند، از طرفی زندگی در میان مردمی جدید که اصلا آنها را نمی شناختند نیز برایشان سخت و طاقت فرسا می نمود به همین خاطر دست به دعا برآوردند و از خداوند خواستند که این بار به خواب ابدی فرو روند، خدا نیز دعای آنها را مستجاب کرد و روحشان به ملا اعلا پر کشید از طرفی مردم ساعت ها در بیرون غار منتظر ملاقات با مردان خدا بودند اما هر چه صبر کردند آنها نیامدند، به همین خاطر تعدادی از بزرگانشان را به داخل غار فرستادند. آنان نیز به داخل غار رفتند و دیدند جوانمردان به خواب ابدی فرو رفته اند، لذا بیرون آمده و این مطلب را به اطلاع مردم رساندند.به همین خاطر لوحی بر در غار نصب کردند که نام و نسب جوانمردان و داستان آنها در آن نوشته شده بود و در کنار آن غار عبادت گاهی برای موحدان بنا کردند و آنجا مکانی مقدس برای خداجویان شد نکاتی از داستان اصحاب کهف زمانی که بر اصحاب کهف واقعیات روشن شد به راحتی از همه ی آسایش ها و ناز و نعمت ها گذشتند و هرگز حاضر نشدند عقیده ی خود را به خاطر رفاه و آسایش زیر پا بگذارند و یا حتی ذره ای کوتاه بیایند، بلکه مردانه ایستادند و ابراز ایمان کردند و زمانی که دیدند دیگر در آن محیط آلوده نمی توانند، بمانند دست به هجرت زدند عدم تفاوت انسان ها در مسیر الله و در کنار هم قرار گرفتن وزیر و چوپان و حتی سگ پاسبانی که راه آنها را می سپرد، درس دیگری در این زمینه است تا روشن شود امتیازات دنیای مادی و مقام های مختلف آن کمترین تاثیری در جدا کردن صفوف رهروان راه حق ندارد که راه حق راه توحید است و راه توحید راه یگانگی همه ی انسانهاست آنها در این داستان درس پاکی تغذیه حتی در سخت ترین شرایط را به ما آموختند چرا که غذای جسم انسان اثر عمیقی در روح و فکر و قلب انسان دارد و آلاوده شدن به غذای حرام و ناپاک انسان را از راه خدا و تقوا دور می سازد. در روایات اسلامی نیز تاکید فراوانی روی غذای حلال و تاثیر آن در استجابت دعا و صفای قلب شده است در روایتی می خوانیم کسی خدمت پیامبر صلی الله علیه وآله آمد و عرض کرد: دوست دارم دعای من به استجابت برسد پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: غذای خود را پاک کن و حرام در معده ی خود وارد مکن (آیه الله مکارم شیرازی، تفسیر نمونه ج ۱۲ ص ۳۵۲


منبع: پدیدا بزرگترین مرجع علمی ایرانیان

ارسال نظر