X بستن تبلیغات
X بستن تبلیغات
header
متن مورد نظر

بررسی ضرورت تغییر نظام آموزشی به آموزش فراگیر جهت نیل به توسعه پایدار

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

چکیده

 این تحقیق با هدف بررسی نقش آموزش فراگیر در دستیابی به توسعه پایدار انجام شد. پیش فرض محقق این بود که توسعه بدون انجام آموزش فراگیر ممکن نیست هرچند جدایی این دو مفهوم نیز از یکدیگر بدون معناست. از آنجایی که آموزشی مناسب است که برای همه افراد، در همه مکان ها و در همه سنین به طور مطلوب در دسترس باشد؛ لزوم آموزش فراگیر مطرح شده است. این پژوهش شامل تعریفی مختصر از توسعه پایدار، ریشه تاریخی آن و آموزش فراگیر به عنوان حلقه مفقود شده توسعه پایدار است. ادبیات مربوط به این حوزه به طور مختصر مرور شده و مدل های آموزشی و نیز لزوم تغییر در مدل ها بررسی می گردد. برمبنای بحث های ارائه شده، چند رهنمود عملی نیز ارائه گردیده است. محور اساسی پژوهش، این شعار مهم بود که:\”کودکانی که با همدیگر یاد می گیرند، زندگی کردن با یکدیگر را خواهند آموخت\”.

بررسی ضرورت تغییر نظام آموزشی به آموزش فراگیر جهت نیل به توسعه پایدار 

 

چکیده

 این تحقیق با هدف بررسی نقش آموزش فراگیر در دستیابی به توسعه پایدار انجام شد. پیش فرض محقق این بود که توسعه بدون انجام آموزش فراگیر ممکن نیست هرچند جدایی این دو مفهوم نیز از یکدیگر بدون معناست. از آنجایی که آموزشی مناسب است که برای همه افراد، در همه مکان ها و در همه سنین به طور مطلوب در دسترس باشد؛ لزوم آموزش فراگیر مطرح شده است. این پژوهش شامل تعریفی مختصر از توسعه پایدار، ریشه تاریخی آن و آموزش فراگیر به عنوان حلقه مفقود شده توسعه پایدار است. ادبیات مربوط به این حوزه به طور مختصر مرور شده و مدل های آموزشی و نیز لزوم تغییر در مدل ها بررسی می گردد. برمبنای بحث های ارائه شده، چند رهنمود عملی نیز ارائه گردیده است. محور اساسی پژوهش، این شعار مهم بود که:\”کودکانی که با همدیگر یاد می گیرند، زندگی کردن با یکدیگر را خواهند آموخت\”.

واژه های کلیدی: توسعه پایدار، آموزش فراگیر، فراگیرسازی ، مدل های آموزشی.

 

 

مقدمه

 

  توسعه پایدار۱ اصطلاحی است که امروزه در مسائل محیطی و اقتصادی به وفور بکار می رود. سال ۱۹۹۲ که کنفرانس ملل متحد در مورد محیط و توسعه در برزیل  برگزار شد نقطه آغاز رسمی مطالعات مربوط به توسعه پایدار بود. کلمه \”پایدار\” از جنگلبانان اروپایی در قرون ۱۸ و ۱۹ به ما رسیده است. عصری که اکثر اروپاییان جنگل زده شده بودند و چوب انرژی اصلی اقتصاد را تأمین می کرد. چوب موجود برای پیشبرد صنعتی جوامع درحال گسترش کافی نبود و ترمیم جنگل ها نیز به زمان زیادی نیاز داشت. بنابراین جنگلبانان اروپایی خصوصاٌ آلمانی برای پاسخ به این بحران علم جنگلداری را ارائه نمودند به این معنا که جنگل باید \”پایدار\” باشد. بنابراین، پایدار به این معناست که منابع مورد استفاده  با منابع دیگری جایگزین شده و یا شاخه های جدیدی به منابع موجود اضافه گردد. اما مسلم است  که منابعی مانند نفت و یا آهن دوباره به وجود نمی آیند و جنگلها بسیار محدود و متناهی اند.(توماس۲،۲۰۰۲).

 

  کلمه \”توسعه\” تاریخ متفاوتی دارد.  در دوران جنگ سرد ایالت متحده مجبور بود که به  رقابت های کمونیسم در جهان سوم پاسخ مناسبی دهد.  بر طبق مدل کمونیستی، همه ثروت های ملی یک کشور باید بر اساس کار اشتراکی در بین تمام ملت آن کشور به گونه ای مطلوب تقسیم شده و جهت بهبود اقتصاد و بهداشت کلی جامعه مصرف گردد. این عقیده برای مردم فقیر کشورهای جهان سوم جذابیت خاصی داشت. برای حل این بحران ، روسو۳ ایدئولوژی جدیدی را مطرح کرد و آن را \”توسعه اقتصادی\”۴ نامید. به این مفهوم که تمام کشورهای پیشرفته ملزم هستند تا به کشورهای دیگر کمک کنند که به استانداردهای رفاه جهانی نزدیک شوند. بنابراین \”توسعه\” در توسعه پایدار به این معناست که اقتصاد کشورهای جهان سوم باید تا مرز اقتصاد جهانی صعود نموده و بهبود یابد. توسعه پایدار موجب کاهش فقر و رنج در کشورهای فقیر شده و موجب می گردد جهان جایگاه عادلانه تری برای نوع بشر باشد.(کیتینگ۱،۱۹۹۹).

 

 واضح است که توسعه پایدار درای ابعاد متفاوت محیطی ، فرهنگی، زیستی، اجتماعی، صنعتی، سیاسی، فرهنگی، انسانی و آموزشی است. از همه این ابعاد که بگذریم به نظر می رسد که آموزش، تقدم فراموش شده کنفرانس ریو۲ بود. حتی در حال حاضر نیز به نظر می رسد که در بسیاری از کشورها و مناطق، آموزش اساسی درست،  برای رسیدن به پایداری در توسعه خدمات انسانی نه برای قسمت های  غنی و نه برای قسمت های فقیر برقرار نشده است.  به این ترتیب موضوع تغییر نظام و مدل های آموزش نیز جلوه خاص می یابد. آموزش فراگیر۳ نمایانگر یک چالش و تغییر تاریخی در نگرش نسبت به نوع انسانی است که با تکیه بر مدل اجتماعی از تفاوت های فردی در بین دانش آموزان دفاع می کند. هدف از فراگیرسازی۴ اطمینان حاصل کردن از این موضوع مهم است که تمام افراد از حقوق، فرصت ها و پذیرش برابر برخوردارند(مسون و رایزر۵،۱۹۹۴). یکی از اساسی ترین حقوق هر فرد برخورداری از آموزش مطلوب است. تقسیم آموزش و پرورش به دو شاخه عادی و استثنایی اگرچه موجب رشد قابل ملاحظه ای در آموزش و پرورش استثنایی شده است اما روند یکپارچه سازی دسترسی به خدمات انسانی را تسهیل نکرده است. افرادی که به دلیل ناتوانی ها و نقص های جسمی، ذهنی، حسی و حرکتی، یادگیری، ناسازگاری های اجتماعی، تبعیض های جنسی، فرودستی اجتماعی و اقتصادی و غیره  از جریان اصلی و عمومی جامعه از جمله از روند آموزشی اساسی جامعه بیرون کشیده شدند هرگز به حقوق اساسی خود در تصمیم گیری های مهم کشوری و منطقه ای نخواهند رسید و احساس تعلق اجتماعی نخواهند کرد. از سوی دیگر، دانش آموزان مدارس عادی که هرگز تجربه ای از توانایی ها و نیازهای کودکان دارای نیازهای خاص ندارند در کنار آمدن با تنوع و تفاوت ها در زندگی بیرون از مدرسه  مشکلاتی خواهند داشت. این دانش آموزان که در آینده از تصمیم سازان ما خواهند بود دارای نگرش مناسبی نسبت به تفاوت ها، معلولیت و معلولین نخواهند بود و کمتر احتمال دارد که به نفع آنان وارد عرصه های کلان کشوری و بین المللی شوند.  تنوع و تفاوت که سنگ زیربنای زندگی انسانی است توان بالقوه فراوانی برای غناء بخشیدن به جریان آموزش و پرورش دارد. هدف و شعار اساسی آموزش فراگیر این است: \”کودکانی که با همدیگر یاد می گیرند، زندگی کردن با همدیگر را خواهند آموخت\”. آموزش و پرورش امری خنثی نیست، بلکه یک فعالیت مهم سیاسی است. افراد اولین بار در مدرسه با مفاهیم هنجارها، مرزها، قدرت ، نفوذ، مشارکت، همکاری و ارزش ها آشنا می شوند؛ مفاهیمی که زیربنای دموکراسی در زندگی بزرگسالی آنان است. پس کاملاٌ شایسته است که صلاحیت آموزش وپرورش در شکل فعلی آن جهت ایجاد فرصت های برابر برای تمام شهروندان مخصوصاٌ آسیب پذیر ترین آنها نظیر دختران، زنان، معلولین، مهاجران و روستائیان و نیز لزوم تغییرات اساسی در آن به بحث و چالش کشیده شود.

 

تغییر مدل آموزشی

 

 اولین مشکل آموزش و پرورش فعلی این است که مبتنی بر مدل پزشکی۱ است. برچسب ها و اصطلاحات موجود در سیستم آموزشی نظیر عقب مانده۲، اسپاستیک۳، معلول۴ و دیرآموز۵ محصول یک مدل پزشکی است. این برچسب ها نشان دهنده فقدان عملکرد و حتی نبود ارزشمندی فردی است. این برچسب ها خود ناتوان کننده اند. این است که نگرانی ما در مورد آموزش و پرورش دارای یک ریشه واقعی و تاریخی است. زبان موجود در سیستم آموزشی ما متناسب با پذیرش آموزش فراگیر نیست. آموزش فراگیر باید از اصطلاحاتی استفاده کند که درک معنای واقعی آن را روشن نماید.

 

              بر طبق نظر فولچر۶ (۱۹۹۲) چهار نوع مدل  وجود دارد که در جهت دادن به فعالیت های آموزشی موثر بوده اند.

  • مدل پزشکی: در این مدل هرگونه نقص و یا انحراف از میانگین جامعه معادل ناتوانی است. ناتوانی به عنوان یک صفت عینی  با ابعاد اجتماعی و اقتصادی پنداشته می شود. فرد ناتوان به علت معلولیت از جریان اصلی اجتماعی و اقتصادی خارج می شود؛ چراکه ناتوانی به عنوان ویژگی طبیعی و درمان ناپذیر  فرد تلقی می شود. نتیجه تسلط طولانی این مدل بر سیستم آموزشی ما انزوای روزافزون معلولین جسمی، ذهنی و اجتماعی بوده است.
  • مدل خیرخواهانه۱: هنوز هم بسیاری از قسمت های آموزش کودکان دارای نیازهای ویژه با نگرشی خیرخواهانه انجام می گیرد. تحقیقات موجود تایید کردند که از هر ده کودک یک کودک با ناتوانی جدی متولد می شود و حداقل ۱۰% دانش آموزان عادی در آینده والدین کودکان معلول و دارای نیازهای خاص خواهند بود (جزوه آموزش حقوق کودک،۱۳۸۱). در گذشته آموزش این طیف گسترده تا حد زیادی مبتنی بر دلسوزی و شفقت دیگران بوده و به عنوان یک عمل خیرخواهانه انجام می گرفت. البته این رویکرد خیرخواهانه برای مددکاران اجتماعی، معلمان استثنایی، پرستاران و درمانگران نقطه عطفی در انجام فعالیت های نوعدوستانه است. اما آنچه که لزوم تغییر این گرایش و مدل را ایجاب می کرد این بود که ناتوانان از این انزوا و فعالیت های غیر حرفه ای سود چندانی نمی بردند. از سوی دیگر، در نهایت  افراد غیر معلول تصمیم گیرنده جهت و نوع فعالیت ها بودند.
  • مدل قانونی۲: این مدل با نگرش، پیشداوری، تبعیض،  بیخبری، نادیده انگاری و حتی گرایشات پدرانه ای سروکار دارد که به ضرر معلولین، فقیران، زنان، مهاجران و کودکان جریان داشت. همراه با افزایش بدنه دانش در مورد مسائل انسانی و پزشکی، صدای اقشار آسیب پذیر جامعه منجر به ایجاد نگرش جهت حمایت قانونی این افراد شد که همیشه موفق نبود.
  • مدل حقوقی۱: این نگرش و مدل برای بسط تابعیت کامل همه افراد علی رغم تفاوتهای موجود ایجاد شد. نگرش حقوقی به نوع انسانی تأکید زیادی بر برابری فرصت ها۲، اعتماد به نفس۳، و اسقلال تمام مردم دارد و متناسب با بیانیه سالامانکا۴ است.

تحلیل مدل ها نشان می دهند که  آموزش فراگیر سنخیتی با مدل پزشکی، تجزیه طلبانه ، پدرمنشانه۵، پیشداوری و تبعیض۶ ندارد. بلکه آموزش فراگیر مبتنی بر یک مدل \”عدالت اجتماعی\”۷ است که با گرایش حقوقی بیشترین همخوانی را دارد. در آموزش فراگیر با شرایطی دوقطبی مواجه هستیم.از یک سو یک مدل پزشکی/ قانونی/ خیرخواهانه که متمرکز بر تفکیک افراد است و از سوی دیگر یک مدل حقوقی که بر فراگیرسازی حقوق و فرصت های برابر اجتماعی تاکید دارد.

چگونه می توان به سوی فراگیرسازی آموزش حرکت کرد؟

 

  فراگیرسازی در آموزش عقیده ای جدید نیست. در طی بیشتر از یک دهه گذشته این رویکرد در اکثر کشورهای اروپای غربی با موافقت مسلط اندیشمندان تعلیم و تربیت همراه بوده است. بررسی اسناد و مدارک در این دهه که اولین بار در عهدنامه حقوق کودک سازمان ملل متحد در سال ۱۹۸۹ متبلور شد تاکید دارد کودکان ناتوان حق دارند در جامعه مشارکت فعال داشته باشند و آموزش  پرورش آنها باید به بیشترین یکپارچگی اجتماعی و رشد فردی منجر شود( ماده ۲۳).این عهد نامه به حقوق برابر تمام کودکان توجه دارد تا جایی که در ماده ۲۹ اظهار می دارد که آموزش باید به رشد شخصیت، استعدادها، توانایی های ذهنی و جسمی کودکان تا بیشترین حد بالقوه معطوف گردد. این حقوق برای تمام کودکان بدون هیچ تبعیضی برقرار است(جزوه آموزش حقوق کودک،۱۳۸۱). آموزش فراگیر به بهترین شکل در بیانیه سالامانکا تعریف شده است. در این بیانیه به صراحت اعلام شد که تمام سیاست های آموزشی باید مقرر دارند که کودکان ناتوان در مدرسه موجود در همسایگی خود حضور یابند، مدرسه ای که در صورت عدم وجود ناتوانی در آن حضور می یافتند(بیانیه سالامانکا،۱۹۹۳،ماده ۲). می دانیم که هیچ روش سحرآمیزی وجود ندارد که به تنهایی برای تلفیق کودکان با یکدیگر و نیز آموزش تمام کودکان دارای نیازهای ویژه مناسب و موثر باشد.  بنابراین در نتیجه حرکت به سوی فراگیرسازی، هم روش های عملی و هم پایه های تئوریک آموزش نیاز به تغییر دارد. حداقل تغییرات شامل تغییر شکلبندی و محتوای دروس، ساخت دهی مجدد طبقه بندی دانش آموزان، لزوم در اولویت قرار گرفتن توجه به تفاوت های فردی هم در برنامه ریزی آموزشی و هم در ارزشیابی است که هر یک از این تغییرات  مستلزم حرفه ای گری و انعطاف پذیری معلمان مدارس عادی است.(گروه رنسانس۱ ،۱۹۹۹).

 

            نیاز به رهبری قوی و فرهنگ سازی در مدارس از فاکتورهای مهم تغییر و حرکت به سوی فراگیرسازی است. عملکرد اعضاء و کادر مدارس به عنوان الگویی در پذیرش تفاوت هاست. هر مدرسه ملزم به ساختن فرهنگی است که نسبت به برخورد با کودکان دارای نیازهای ویژه حساس و همدل باشد.  ما نیاز به تغییرات برجسته در نظام آموزشی داریم. تغییر پارادایم یک تغییر انقلابی است و مستلزم این است که نوع انسان و محیط او به صورتی متفاوت و از لنز متفاوتی نگریسته شود. تغییر مدل های آموزشی کار آسانی نیست. تحقیقات مهمی وجود دارند که نشان داده اند هرچند برخی از معلمان و کادر درون مدرسه نسبت به آموزش فراگیر نگرشی مثبت دارند؛ اما درصد بیشتری از آنان دارای نگرشی منفی و بدبینانه می باشند(بانچ و فینیگان۲، ۲۰۰۰). سایگال و جاسووک۳ (۲۰۰۰) نیز گزارش کردند که شواهد زیادی وجود دارند که نشان می دهند معلمان نسبت به آموزش فراگیر و پذیرش کودکان داری نیازهای ویژه در کلاس خود نگرش منفی دارند. گرستن و وک۴  در سال ۱۹۸۸ نیز خاطرنشان کردند که معلمان نگران هستند که با ورود کودکان استثنایی به مدارس عادی برنامه های آموزشی کمرنگ شود؛ کلاس دچار آشفتگی گردد؛ تقسیم وقت معلم در کلاس تبدیل به یک مشکل اساسی گردد و تاثیر گذاری معلم آسیب ببیند. بانچ و فینگان(۲۰۰۰) طی مصاحبه با معلمان عادی و استثنایی دریافتند که عمده ترین نگرانی معلمان در ارتباط با آموزش فراگیر شامل صلاحیت حرفه ای، گسترش دامنه عمل و ترس از حمایت های ناکافی بوده است. مسلم است که قبل از گام نهادن در مسیر فراگیرسازی باید به سوالات زیادی پاسخ داد. بورگوین۱(۱۹۹۲) معتقد است ما با این سوال روبرو هستیم که اگر فراگیر سازی در سایر سطوح و ابعاد جامعه رخ ندهد چه وضعی ایجاد خواهد شد؟ و اینکه آیا فراگیرسازی فقط در مدرسه است؟ یا در کلاس درس؟ یا در جامعه بزرگ؟ و یا همه اینها؟ علی رغم این سوالات، بسیار غرورآفرین خواهد بود که ببینیم مردم به هیچ دلیلی تقسیم بندی نمی شوند. شاید این موضوع به ذهن بیاید که پس بهتر است روند گروهبندی افراد و برچسب زدن به آنها ابتدا در سایر سطوح اجتماعی متوقف شود سپس مدارس آسانتر به سوی فراگیر شدن پیش بروند. اما محققین معتقدند در درجه اول باید مدارس را ازنو سازمان داد و به گونه ای درآورد که تمام کودکان را حمایت کند. به محض این که بتوان مدرسه و کلاسی خوب ایجاد کرد به دنبال آن فراگیرسازی در ابعاد بزرگ اتفاق خواهد افتاد. چراکه دانش آموزان امروز سیاستگذاران فردا خواهند بود.

 

           نیاز به آماده سازی والدین، معلمان و و دانش آموزان داریم.  در ایران، که فراگیرسازی با فرایند تلفیق و نیز جایگزینی دیرآموزان در مدارس عادی شروع شده است هنوز در بسیاری از موارد به صورت  یک نظریه نگریسته می شود و فقدان تحقیقاتی که  بر عناصر اساسی فراگیرسازی متمرکز شده باشند و به موانع، ارزشها و چالشهای آموزش فراگیر از دیدگاه افرادی پرداخته باشند که در روند آموزش نقش اساسی دارند کاملاٌ مشهود است.  

 

 

 

آماده سازی برای تحقق آموزش فراگیر 

 

  آموزش و پرورش در شکل فعلی خود دارای اشکالات جدی است که نه تنها موجب انزوای معلولین از همان اوان زندگی شده است بلکه شرایط درگیری فعال دانش آموزان عادی خود را نیز با فعالیتهایی که عملاٌ منجر به بهبود کیفی زندگی آنان می گردد فراهم نمی سازد(جزوه آموزش حقوق کودک،۱۳۸۱).                                                                                                     

 

           عدم وجود آموزش پایه مناسب و مطلوب اجازه نمی دهد که جامعه با عزمی راسخ به مقابله با مسائلی نظیر جنگ، نابرابری، بیماری، فقر، اعتیاد، آلودگی محیط زیست و غیره برود که با  اثرات توسعه نیافتگی درهم می آمیزند و دسترسی به خدمات برابر انسانی را محدود می سازند(سعیدی،۱۳۸۱). نظام آموزشی کنونی شرایطی را فراهم نمی کند که برای تمام شاگردان خود یادگیری را تسهیل نماید(رمضانی،۱۳۸۲).در نگرش جدید به یادگیری، همه کودکان استثنایی و منحصر بفرد تلقی می شوند و مدارس برای دسترسی به برنامه های آموزشی مناسب برای تمام دانش آموزان خود نیاز به تغییراتی اساسی دارند.

 

  مدارس عادی در حال حاضر قادر به استفاده از تجربیات غنی معلمان استثنایی نیستند و روشهای آموزش استثنایی را روش هایی مرموز و خاص تصور می کنند. در حالی که روشهای آموزش استثنایی همان روش های مناسب و بنیادین یادگیری هستند که با ظرافت بیشتر و حفظ احترام به تفاوت های فردی به کار می روند. روش هایی که می بایست در مدارس عادی نیز اصل آموزش قرار بگیرند(وست وود۱،۱۳۸۱).

 

  کریس کلیور۲ (۱۹۹۲) معتقد است ما باید دانش آموزان را آماده نماییم. روشی که دانش آموزان را آماده می سازد ایجاد فرصت های برابر برای تمامی آنان است تا عزت نفس خود را بهبود دهند. باید فرصت هایی را برای تمام دانش آموزان با هر نوع ویژگی فراهم نمود تا این که خود را بهتر بشناسند و هر روز موفقیت هایی داشته باشند. کتی یست۳ (۲۰۰۰) برآماده سازی معلمان تأکید دارد. باید از معلمان خواست تا سطحی از فراگیرسازی آموزشی را که با آن احساس راحتی می کنند معرفی نمایند. گام اول بررسی نگرش، نگرانی و ارزشهای ذهنی معلمان در ارتباط با فراگیرسازی است. در این مرحله ارزش گزاری بر اظهارات آنان جایز نیست. در مرحله دیگر باید خود معلمان را آموزش داد. آموزش چند بعدی از طریق معرفی کتاب، مقاله، ژورنال، سایت، دیدن فیلم و تصاویر از مدرسه های فراگیر و  ایجاد فرصت جهت گفتگو با معلمان مدارس فراگیر بخشی از فعالیتهای پیشنهادی آماده سازی معلمان است. ایجاد یک  رهبری با رویکرد تیمی قوی و سیستم حمایتی در مدارس و نیز در منطقه آموزشی خطرپذیری معلمان را در پذیرش کودکان دارای نیازهای ویژه به عنوان بخشی از مدارس عادی افزایش خواهد داد. 

 

 سوزان اشدیت۱(۱۹۹۲) محققی است که بر نقش والدین در تحقق فراگیرسازی متمرکز شد. والدین به عنوان بخشی از تیم در آموزش فراگیر عمل می کنند و استقبال از آنان در مدارس اهمیت زیادی دارد.آموزش والدین کلیدی برای کمک به افرادی است که به اعتبار آکادمیک آموزش فراگیر شک دارند. خصوصاٌ والدین کودکان دارای نیازهای ویژه نگرانی های بیشتری در مورد مدارس فراگیر دارند. اما اگر والدین بفهمند که یکی از هدف های آموزش فراگیر این است که هر کودک در نزدیک ترین مدرسه به محل سکونت خود درس بخواند ؛ استقبال بیشتری خواهند نمود.والدین کودکان عادی نیز نیاز به آموزش و اطلاعات دارند. شاید اگر بدانند که ۱۱ تا ۱۲ درصد کودکان عادی امروز والدین کودکان استثنایی فردا خواهند بود؛ نگرش تغییر نماید. والدین فردا نیاز دارند از هم اکنون با تفاوت ها و نیازها آشنا شوند. امروزه، والدین نگران این امر هستند که یادگیری دانش آموزان به بهبود زندگی آنان در بیرون از مدرسه کمکی نمی کند. این یک حقیقت تلخ است. اما آموزش فراگیر بین آموزش کلاسیک کودکان و مسائل دنیای بیرون پل خواهد زد و به آنان کمک خواهد نمود تا مهارت های اساسی زندگی را بیاموزند و بیازمایند.

 

  آماده سازی مدیران مبحث دیگری است. مدیران نیروی محرک و حمایت کننده تحقق آموزش فراگیرند. آنها باید در مورد تمام انواع افرادی که دانش آموز یک مدرسه فراگیر خواهند شد بیندیشند. مدیران باید برنامه ای را طرح کنند که جذب و دسترسی به اهداف آموزش فراگیر ممکن سازد. مدیران باید نقش هر متخصص و مربی را در ایجاد فرصت های آموزشی برای همه دانش آموزان به خوبی درک نمایند. آنان تسهیل کننده همکاری بین تیمی هستند(وود۱،۱۹۹۲). مهم تر آنکه مدیران حامی معلمان هستند. نمی توان انکار کرد که علاوه بر فاکتورهای فوق، لزوم تغییر در قوانین اجرایی و حقوقی نیز وجود دارد اما پیش فرض تحقیق این است که  معلمان، والدین و دانش آموزان آگاه لزوم تغییر و حمایت های قانونی و حقوقی را مطالبه خواهند نمود. عدم آمادگی و فقدان شناخت از زمینه های اجتماعی و فرهنگی، تغییرات اجتماعی و آموزشی را متوقف نمی کند اما می تواند موجب گردد که بدون پشتوانه علمی و عملی مناسب درباره آموزش فراگیر و صرفاٌ با تقلید و الگوبرداری از کشورهای دیگر در شرایطی قرار گیریم که خسارت های جبران ناپذیری  ایجاد نماید.

آزمون مدل های مشارکتی، مشاوره ای و تیمی در مدارس عادی گامی مثبت به سوی آمادگی برای آموزش فراگیر است(گارتنر و لیپسکی۲،۱۹۹۷).

 

رهنمودهای عملی

  • غنی سازی آموزش پیش و ضمن خدمت معلمان که شامل واحدهای درسی در ارتباط با رابطه بین فراگیرسازی و نگرش نسبت به نوع بشر، تاثیر آموزش پایه مناسب و مطلوب در بهبود کیفیت زندگی، لزوم توجه به تفاوت های فردی در فرایند یادگیری- یاددهی، توانبخشی مبتنی بر جامعه، روشهای آموزشی کودک محور، درک ویژگی های دیرآموزان، آشنایی با طرح های موازی، آموزش ایستگاهی و طرح آموزش متناوب باشد.
  • تقویت حرفه ای گری و پایگاه اجتماعی معلمان.
  • قرار دادن پیمان نامه حقوق کودک به عنوان واحد درسی دبیرستان به منظور آشنایی دانش آموزان، معلمان و والدین.
  • ایجاد تعاونی های مشترک بین معلولین و خانواده های آنان با افراد عادی و خانواده های آنان.
  •   حمایت مالی و تأمین منابع جهت تجهیز و حمایت از مدارس عادی. گفته می شود که بحث از منابع نباید مقدم بر لزوم فراگیرسازی آموزش باشد. بلکه کشورها حتی با کاهش هزینه های نظامی خود  نیز ملزم به تأمین هزینه جهت ایجاد آموزش فراگیر هستند(آلپر۱،۱۹۹۵).
  • تغییر و انعطاف پذیری برنامه های درسی و ارزیابی.
  • ترویج پژوهش هایی در زمینه آموزش فراگیر، آموزش برای همه، و نقش آموزش در توسعه پایدار.
  • حمایت های مالی،  مدیریتی، اجرایی و اطلاعاتی از فعالیت های پژوهشی.
  • بازبینی مکرر صلاحیت حرفه ای کادر آموزشی با آزمونهای مکرر و معتبر.
  • تأکید فوق العاده بر آموزش پیش از دبستان و نیز آموزش کودکان مناطق روستایی و دورافتاده.
  • تشویق ایجادNGO های قوی که زمینه تفکر دموکراتیک و انتقادی را فراهم نماید

 

نتیجه گیری 

  جامعه بشری در سایه پیشرفت علمی و تکنولوژی مدرن اطلاعاتی، لزوم توجه به زندگی توأم با کرامت انسانی را دریافته است. توسعه پایدار به عنوان یک جهت گیری تئوریک و عملی بازتاب نابرابری های قابل ملاحظه کشورها و طبقات بود. نا برابری هایی که اکثریت منابع را در اختیار اقلیت فرادست قرار می داد و مانع دسترسی به خدمات انسانی برابر برای تمام بشر بود. اما می دانیم که جهان با مسائل        رعب آوری روبرو است. جنگ، افول اقتصادی، بیماری هایی نظیر ایدز و هپاتیت، فقر، بیسوادی کلاسیک و کارکردی، بیکاری، افزایش جمعیت، خطر به اتمام رسیدن منابع طبیعی و آلودگی محیط زیست از مواردی هستند که هرچند نسل بشر را بر این کره خاکی تهدید می کنند ؛ خود محصول ناآگاهی، بیخبری و خودمحوری نوع بشر هستند. تمدن امکانات بالقوه فراوانی برای پیشرفت و قدرت یابی انسان دارد اما آیا انسان آموزش لازم را برای دستیابی صحیح به دانش موجود و تقسیم صحیح منابع و سهیم نمودن تمام افراد در تعالی بشریت دریافت کرده است؟ آیا نظام آموزشی موجود به گونه ای است که منجر به جذب دانش سودمند، قابلیت تعقل، مهارت ها و ارزش ها گردد؟(جزوه آموزش حقوق کودک،۱۹۸۱)  نگاهی به کشور خود بیندازیم. نظام آموزشی تا چه حد بر صلح جهانی تاکید دارد؟ آیا همینقدر کافی است؟ نظام آموزشی در صورتی موفق است که فارغ التحصیلان آن متمایل به احترام برای تمام حقوق و ارزش های انسانی بوده و  در دنیایی که به سوی روابط چندسویه و وابستگی های متقابل پیش می رود به خاطر صلح جهانی بکوشند. آموزشی موفق است که شهروندانی مطلع، باثبات و با اخلاق تحویل جامعه دهد. شهروندانی که می پذیرند هر ارگانی از جمله مدرسه باید نمونه معرف جامعه بزرگ آنان باشد. جامعه بزرگ متنوع و چند رویه است پس مدرسه نیز باید دربرگیرنده تنوع و تفاوت ها باشد. آموزش و پرورشی موفق است که از طریق توجه به هویت و فرهنگ و ارزش های ملی و فرهنگی ، دسترسی به خدمات برابر انسانی را میسر سازد. آموزشی و پرورشی موفق است که اطلاعات منتقل شده توسط آن به بهبود کیفی و واقعی شهروندان و افزایش رفاه منجر گردد. رفاه به معنای نبود بیماری و فقر نیست بلکه به معنای برابری، عدم تبعیض، صلح، شادکامی و فرصت شکوفایی استعدادهای تمامی شهروندان یک جامعه است به طریقی که منابع محدود را تهدید نکند، حفظ منابع برای نسل های آینده را تضمین نماید و جهان را تبدیل به جایگاه عادلانه ای برای بشر نماید و این همان توسعه پایدار است.آموزش برای همه افراد بشر با تمام تفاوت های آنان در قلب توسعه قرار دارد ویکی از حقوق اساسی بشر است. آموزش عامل مهمی برای بهبود و پیشرفت شخصی و اجتماعی است. (علامیه جهانی آموزش برای همه).

 

 سخن آخر این که:

 

  بدون آموزشی مناسب و فراگیر، توسعه ایجاد نشده و یا بسیار ناپایدار خواهد بود. تنها آموزش مناسب است که می تواند ایجاد دنیایی امن و سالم  را تضمین نموده و و درکنار ایجاد پیشرفت های عظیم علمی، صنعتی و اجتماعی، مدارا و همکاری های بین المللی را جهت دستیابی به توسعه پایدار جهانی تشویق نماید. همچنان که مسرلی و برم بام۱(۲۰۰۲) بیان نمودند: برای دسترسی به توسعه پایدار نیاز به آموزش فوق العاده تفکر انتقادی است. افراد باید آموزش ببینند تا تعامل بین نیروهای متفاوت را درک کنند؛ فعالیت موفقیت آمیز در یک تیم را یاد بگیرند و بتوانند با جهان درحال تغییر سازگار شوند. برای رسیدن به توسعه پایدار به عقاید جدید، روش های آموزشی جدید ، رویکردهای آموزشی جدید و دیدگاهی جدید نسبت به علم و فرهنگ نیاز داریم. 

 

 

 

منبع : پدیدا بزرگترین مرجع علمی ایرانیان

ارسال نظر