X بستن تبلیغات
X بستن تبلیغات
header
متن مورد نظر

برش های عرضی ذهن

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

مقدمه :                                       

این جمله که انسان وجود دارد ، جواب به این سوال نیست که آیا انسان هست یا نیست، بلکه جواب به این سوال است که ماهیت انسان چیست ، بنابراین وجود داشتن به لفظ دیگر همان در موقعیت بودن ( etre en situation  ) است ، یعنی رابطه مشخص متقابلی با جهان و با دیگر موجودات ذیشعور برقرار کردن .

مقدمه :                                       

این جمله که انسان وجود دارد ، جواب به این سوال نیست که آیا انسان هست یا نیست، بلکه جواب به این سوال است که ماهیت انسان چیست ، بنابراین وجود داشتن به لفظ دیگر همان در موقعیت بودن ( etre en situation   ) است ، یعنی رابطه مشخص متقابلی با جهان و با دیگر موجودات ذیشعور برقرار کردن .

« هایدگر »

آدمی بی آنکه بخواهد و یا آگاه از زادن خویش باشد ، پا به عرصه وجود می گذارد و از لحظه تولد من اجتماعیش شکل می گیرد ، به اعتبار سارتر،هیچکس نمی تواند در جهان نباشد ، از آنروکه به جهان آمده است،پناه بردن به گرمخانه درون یا دور افتاده ترین خلوتها باز هم بودن در جهان است ، یعنی آدمی ناگزیر از بودن است ، اما سارتر علت نهایی چرا بودن ، انسان را هماند فلاسفه ماتریالیسم که چرا بودن ماده را مسکوت می گذارند ، مسکوت می گذارد ، چنانچه ایده آلستیهادر این نقطه به بن بست می رسند .

درواقع از دیدگاه ما ، این من اجتماعیست که در موقعیت شکل                 می گیردوجسم مادی انسان بیشتر نقش واسطه شناسایی را بازی می کند و ماهیتی که  به ظن سارتر ، بشر درموقعیت و توسط موقعیت انتخاب می کند ، محصول فرایندیست که من اجتماعی با محتوای اجتماعیش در پی چه چیز بودن و چرا بودن خویش طی می کند با این منظور اساسی ترین سوال فلسفه این نیست که آیا ماده مقدم است یا ایده ، بلکه چرا هست بودن آدمی از بودن آدمی به مثابه ، جزء لاینفک هستی و در کل یافتن پاسخی برای چه هست بودن هستی است .

اما نوشته های کتابی که در دست دارید ، در پی بیان مفاهیمی که متجلی نوعی آگاهی نسبت به رمز و راز چرا بودن انسان و هستی است و با پرداختن به صور مختلف من اجتماعی درحیطه اجتماعی و جهان هستی ، بیشتر نه به مثابه عامل شناسایی که ضرورت بودن آدمی در این عالم است ، بلکه در نقش بازیگری  که غرق نقش خویش یکسره با از یاد بردن علت وجودیش ، در زیستن برای داشتن ، حتی داشتن معنوی حل می شود ، با به بازی گرفتن قالب کلمات ، در پی انتقال نوعی شناخت است ، شناختی که بدون از هم دریدن پوسته هایی که نقش حجاب را برای مفاهیم بازی می کنند ، میسر ، نمی باشد .

مفهوم ، عریان ومجرد ، نمی تواند به بیان در آید ، مگر در قالب واژه گنجانده شود ، از این رو واژه ها ، واسطه تداخل و تقابل و ارتباط بین آدمها هستند و برای شاعر و نویسنده ، وسیله ای که به طفیل آن ( ودر عین حال ناگزیر چون راه دیگری برای گفتن نمی یابند ) به بازتاب سیر درونی خویش بپردازند .

موریس بلانشو محقق و سخن سنج و رمان نویس معاصر فرانسوی معتقد است که هر بار که ما اشیاء را بنام می خوانیم در واقع شیئی را از خویش جدا می کنیم و آنرا محکوم به فنا می سازیم و چون ادبیات ناچار از زبان است و زبان ناچار از نام گذاری ، اشیاء بنابراین ارتباط واقعی میان افراد بشر از طریق ادبیات ممکن نیست ، بلانشو امید به روزی بسته است که ادبیات سرانجام همانگونه که اشیاء را نابود می کند خود را نیز نابود کند و با رفتن آخرین نویسنده را از نگارش هم بی خبر از میان برود . 

 

 

 

دانلود کامل تحقیق

ارسال نظر