X بستن تبلیغات
X بستن تبلیغات
header
متن مورد نظر

روان گسیختگی (اسکیزوفرنی)

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

تا اینجا مباحث بر روی هیجان و خصوصاً تنیدگی ناشی از هیجان های منفی و نقش سببی آن در اختلالات روان تنی بود. اکنون تمرکز بحث به سه دسته از اختلالات روانی منتقل میشود : اسکیزو فرنی،اختلالات عاطفی، اختلالات وابسته به اضطراب. این مطالب به دو صورت  ادامه مناسبی برای بحث ما در مورد استرس است ؛ ابتدا  اینکه علائم هیجانی منفی ویژگی برجسته بیشتر اختلالات روانی هستند؛ دوم اینکه استرس میتواند عامل سببی مهمی  در اختلالات روانی باشد( همانطور که در اختلالات روان تنی است).

باید اشتباه باشد که تصور کنیم استرس نخستین و عمده ترین سبب اختلالات روانی باشد. هیچ شاهدی بر این مطلب نیست اگر چه این نقطه نظری است که اغلب به عنوان واقعیت ارائه شده. در عوض به نظر می رسد که استرس تشدید کننده علائم کسانی است که دچار اختلال روانی هستند یا آمادگی دچار شدن را داشته اند(  بدینسان چنین می نماید که نقش سببی آن در اختلالات روانی تفاوتی با نقش سببی آن در اختلالات روان تنی ندارد).

<!–[if gte mso 9]> Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 <!–[if gte mso 9]> <!–[if gte mso 10]>
/* Style Definitions */
table.MsoNormalTable
{mso-style-name:\”Table Normal\”;
mso-tstyle-rowband-size:0;
mso-tstyle-colband-size:0;
mso-style-noshow:yes;
mso-style-parent:\”\”;
mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt;
mso-para-margin:0in;
mso-para-margin-bottom:.0001pt;
mso-pagination:widow-orphan;
font-size:10.0pt;
font-family:\”Times New Roman\”;
mso-ansi-language:#0400;
mso-fareast-language:#0400;
mso-bidi-language:#0400;}

روان گسیختگی (اسکیزوفرنی)

 

تا اینجا مباحث بر روی هیجان و خصوصاً تنیدگی ناشی از هیجان های منفی و نقش سببی آن در اختلالات روان تنی بود. اکنون تمرکز بحث به سه دسته از اختلالات روانی منتقل میشود : اسکیزو فرنی،اختلالات عاطفی، اختلالات وابسته به اضطراب. این مطالب به دو صورت  ادامه مناسبی برای بحث ما در مورد استرس است ؛ ابتدا  اینکه علائم هیجانی منفی ویژگی برجسته بیشتر اختلالات روانی هستند؛ دوم اینکه استرس میتواند عامل سببی مهمی  در اختلالات روانی باشد( همانطور که در اختلالات روان تنی است).

باید اشتباه باشد که تصور کنیم استرس نخستین و عمده ترین سبب اختلالات روانی باشد. هیچ شاهدی بر این مطلب نیست اگر چه این نقطه نظری است که اغلب به عنوان واقعیت ارائه شده. در عوض به نظر می رسد که استرس تشدید کننده علائم کسانی است که دچار اختلال روانی هستند یا آمادگی دچار شدن را داشته اند(  بدینسان چنین می نماید که نقش سببی آن در اختلالات روانی تفاوتی با نقش سببی آن در اختلالات روان تنی ندارد).

یک نظریه بسیار جا افتاده در باره بیماری های روانی الگوی استعداد ارثی استرس است: نظریه ای که طبق آن اختلالات روانی معلول کنش متقابل یک گرایش (استعداد) ارثی  و استرس است(الی و پلومین، ۱۹۹۷). جستجو برای ژن های ویژه (بخصوص) که زمینه را برای اختلالات روانی مردم مهیا می کند اکنون در پیچ و تاب فراوان است. اگرچه اخیراً گزارشاتی بوده است که نشان دهنده پیوند بین ایستگاه های کروموزومی خاص و  آمادگی برای اختلالات روانی خاصی بوده است اما تا کنون به طور متقاعد کننده ای تکرار نشده  است ( لیبویر اتال ،۱۹۹۸).

حال که بطور کلی با الگوی استعداد ارثی استرس آشنا شدید، اجازه دهید به موضوع اسکیزوفرنی برگردیم، نوعی اختلال روانی که محور (نقطه مرکزی) این بخش است. اصطلاح اسکیزوفرنی   یعنی چند پارگی (تکه تکه شدن) کار کردهای روانی، در اوایل دهه ۱۹۰۰ ابداع شد تا توصیف شود به چیزی که  عمده ترین نشانه این اختلال انگاشته میشد: تفکیک یکپارچگی بین هیجان، اندیشه و کنش. این بیماری ای است که معمولاً همراه با  مفهوم دیوانگی است. این اختلال به حدود یک درصد از افراد هر نژاد یا گروه اجتماعی حمله میکند، طبق معمول  آغاز آن در نوجوانی یا اوایل بزرگسالی است.

مشکل عمده در مطالعه و درمان اسکیزوفرنی تعریف دقیق و درست آن است. نشانگان آن پیچیده و متعددند؛ آنها به طور گسترده ای با علائم دیگر اختلالات روانی هم پوشی دارند، و خیلی اوقات در طیّ پیشروی بیماری تغییر می کنند (آندریزن،۱۹۹۴؛ هینریچس، ۱۹۹۳). در نتیجه تلاشهای زیادی برای تفکیک تشخیص اسکیزوفرنی به اختلالات مختلف شد امّا هیچکدام از این کوشش ها باموفقیت به اثبات نرسید. مطالب ذیل نشانگان اسکیزو فرنی است اما هیچکدام از آنها در همه بیماران اسکیزوفرن دیده نمی شود؛درحقیقت ظهور یکی از اینها زمینه تشخیص اسکیزوفرنی است:

هذیان های غیر عادی. هذیان کنترل شد گی (مثل : مریخی ها مرا به فکر های شیطانی وا میدارند)، هذیان گزند و آسیب (مثل: مادرم سعی دارد مرا مسموم کند)، هذیان عظمت (مثل: مایکل جوردن کفشهای ورزشی مرا تحسین میکند).

واکنش های ناجور(نامناسب). ناکامی در واکنش سطح مناسبی از تهییج پذیری در برابر حوادث خوشایند یا ناخوشایند.

توهّمات. صداهای خیالی که به شخص میگویند چه بکند یا رفتار بقیه را برایش تفسیر منفی میکنند.

افکار از هم گسیخته. تفکرات غیر منطقی، ربط عجیب غریب بین نظرات(ایده ها)، یا اعتقاد به نیروهای ما وراء طبیعی.

رفتار عجیب غریب. سپری کردن زمان طولانی بدون هیچ حرکتی (نوعی جنون به نام کاتاتونیا)، فقدان بهداشت فردی، صحبت کردن به صورت موزون و قافیه دار، خودداری از تعامل اجتماعی.

 

عوامل سببی در روان گسیختگی

در نیمه اول قرن بیستم با یک سری مطالعات که پایه گزار  بنیان وراثتی اسکیزوفرنی بود ردای عرفان  شروع به کنار رفتن از بیماری های مغزی کرد .ابتدا کشف شد که اگرچه فقط ۱% از جمعیت دچار این اختلال میشوند اما احتمال رخداد اسکیزوفرنی در خویشاوندان همزیست نزدیک (والدین، کودکان یا خواهر و برادر) حدود ۱۰% است، حتی اگر این نسبت اندکی بعد از تولد به وسیله خانواده ای سالم پذیرفته شود ( نا تنی)، (مثل کندلر و گرونبرت، ۱۹۸۴؛ روزنتال ۱۱۹۸۰).سپس کشف شد که میزان همگامی اسکیزوفرنی در دوقلوهای همسان (یک تخمکی) بالاتر (۴۵%) از دوقلوهای غیر همسان (دو تخمکی، ۱۰% ) است- به هلزمن و ماتیز(۱۹۹۰) و کالمن (۱۹۴۶) رجوع کنید.

این واقعیت که میزان همگام بودن اسکیزوفرنی در دو قلو های همسان اساساً کمتر از ۱۰۰% است به این مطلب اشاره دارد که تجربیات متفاوت به طور معنا داری در تفاوت مردم در ابتلا به اسکیزوفرنی نقش دارد. نظریه حال حاضر این است که برخی مردم استعداد اسکیزوفرنی را به ارث می برند که این آمادگی می تواند به وسیله تجربه آنها فعال شود  یا نشود. در تایید این نظر اخیراً مقایسه ای شده بین فرزندان گروه بزرگی از دوقلوهای همسان که خود اسکیزوفرنی نا هماهنگ داشته اند (یعنی یکی مبتلا بوده و دیگری نه)؛ میزان بروز اسکیزوفرنی در فرزندان دوقلوهای  غیر اسکیزوفرنیایی به همان وسعتی بود که در فرزندان دوقلوهای اسکیزوفرنیایی بود( گاتسمن و برتلسن، ۱۹۸۹).

انواع تجربیات مختلفی فرض شده  است که نقش کلیدی در به کار انداختن نشانه های اسکیزوفرنیایی در مردمانی با آمادگی ارثی آن دارند، اما بسیار ی از شواهد اخیر نشان داده که در معرض استرس بودن عامل عمده آن است. مطالعات گوناگونی به این نتیجه دست یافت که بیماران عموما اندکی پیش از حمله اسکیزوفرنیایی در معرض عوامل تنش زا (محرک های بیزار کننده) بوده اند، و مطالعات مختلفی هم همبستگی بین شدت عوامل تنش زا و شدت پدید آمدن نشانگان اسکیزوفرنیایی را پیدا کردند (به نورمن و مالا رجوع کنید، ۱۹۹۳).

 

کشف اولین داروی ضدّ اسکیزوفرنی

اولین توفیق عمده در مطالعه زیست-شیمی اسکیزوفرنی کشف تصادفی اولین داروی ضد اسکیزوفرنی در اوایل دهه ۱۹۵۰ بود.کلورپرومازین .کلورپرومازین به وسیله  یک شرکت داروسازی و به عنوان داروی ضد هیستامین تهیه شد. سپس در سال ۱۹۵۰ یک جراح فرانسوی اطلاع داد که کورپرومازینی که به بیمارانش قبل از عمل جراحی به منظور جلوگیری از تورم داده است اثر آرام کننده روی برخی از بیمارانش داشته است، و به این مطلب نیز اشاره کرد که این دارو میتواند اثر آرام بخش بر بیماران روانی که نگهداری شان مشکل است داشته باشد.گفته او می رفت که غلط از کار در بیاید اما کوششهای بالینی که این قضیه راه انداخت منجر به کشف این مطلب شد که کلورپرومازین نشانه های اسکیزوفرنی را کم می کند: اسکیزوفرن های بی تاب با این دارو آرام شدند، و اسکیزوفرن های کُند هیجان با آن فعّال شده بودند. تصور نکنید که کلورپرومازین اسکیزوفرنی را علاج میکند. اینطور نیست. اما در بسیاری از موارد این دارو نشانه های اسکیزوفرنی شدید را کاهش میدهد  به اندازه ای که به بیماران  موقعیت بندی شده اجازه  داد تا مرخص شوند.

مدت کوتاهی پس از اینکه عمل ضد اسکیزوفرنیایی کلورپرومازین برای اولین بار مستند شود، روانپزشکی امریکایی علاقمند به گزارش هایی شد که  حاکی از استفاده از گیاه گل مار(زراوند) برای مدت مدیدی در هندوستان به منظور علاج بیماری های روانی و عقلی بود. او رزرپین ( عنصر فعال گیاه گل مار) را به بیماران اسکیزوفرنی اش داد و خاصیت ضد اسکیزوفرنیایی آن را تایید کرد. رزرپین هنوز  در درمان اسکیزوفرنی استفاده میشود  به خاطر اینکه کاهشی وحشتناک در فشار خون در داروهای اسکیزوفرنیایی تولید میکند.

اگرچه کلورپرومازین و رزرپین ساختار شیمیایی متفاوتی دارند اما اثرات ضد اسکیزوفرنیایی آن دو از دو جهت مشابه هم است؛ اول، اینکه تأثیر ضد اسکیزوفرنیایی هر دو دارو پس از استفاده دارو به مدت ۲ تا ۳ هفته آشکار شد. دوم، اینکه آغاز تأثیر ضد اسکیزوفرنیایی دارو معمولاً همراه با اثرات حرکتی مشابه علائم بیماری پارکینسون بود: رعشه هایی در  موقع استراحت، خشکی عضلانی، و کاهش عمومی حرکت ارادی اعضای بدن. این شباهت ها پژوهشگران را به این مطلب هدایت کرد که کلورپرومازین و رزرپین  از طریق یک مکانیزم عمل میکردند، ساز کاری که به بیماری پارکینسون مربوط میشد.

 

نظریه  دوپامینِ اسکیزوفرنی

شگفت اینکه، توفیق عمده بعدی در مطالعه روان گسیختگی از  تحقیق بر روی بیماری پارکینسون به دست آمد. در سال ۱۹۶۰، گزارش  شد که جسم مخطّط مغز کسانی که با بیماری پارکینسون فوت کرده اند  از دوپامین خالی  شده  بود(ارینگر و اورنیکویچ، ۱۹۶۰). این کشف اشاره داشت که قطع انتقال دوپامینرژیک می تواند علائم پارکینسون را تولید کند؛ و به خاطر ارتباط بین بیماری پارکینسون و اثرات ضد اسکیزوفرنیایی کلورپرومازین و رزرپین ، نشان داد که اثرات داروهای ضد اسکیزوفرن می تواند از طریقه مشابهی حاصل شود. بدین سان تولد تئوری دوپامین اسکیزوفرنی بود ( نظریه ای که روان گسیختگی معلول مقدار زیاد دوپامین و بالعکس، داروهای ضد اکیزوفرن اثراتشان را با کاهش مقادیر دوپامین نشان میدهند.).

پشتیبانی فوری به نظریه دوپامین اسکیزوفرنی دو واقعیت مستحکم(پرو پا قرص) موجود بود. اول، اینکه داروی اسکیزوفرنیایی رِزرپین با درهم شکستن کیسه های سیناپسی، مغز را از دوپامین و دیگر تک آمینه ها خالی می کند. دوم، داروهایی همچون آمفتامین و کوکائین ، که می توانند حوادث روان گسیختگی را در انسانهای عادی ایجاد کنند، مقادیر خارج سلولی دوپامین و دیگر تک آمینه های مغز را افزایش میدهند.

 

یک گام مهمّ در تحوّل نظریه دوپامین اسکیزوفرنی در سال ۱۹۶۳ برداشته شد، زمانی که کارلسون و لاینکیست تأثیرات کلورپرومازین بر مقادیر خارج سلّولیِ دوپامین و متابولیت های آن (= مولکولهای جدیدی که در نتیجه سوخت و ساز ساخته میشوند) را سنجیدند. آنها انتظار داشتند به این نتیجه برسند که 

شکل ۱۷/۷- کلورپرومازین، مانع انتقال در سیناپس های دوپامین است.

کلورپرومازین مانند رزرپین مغز را از دوپامین تخلیه میکند، اما چنین نبود. مقادیر خارج سلّولی دوپامین بوسیله کلورپرومازین پر نشده بود و مقادیر خارج سلولیِ متابولیت های آن افزوده شده بود. آنها به این نتیجه رسیدند که کلورپرومازین و رزرپین هر دو مانع انتقال در سیناپس های دوپامین  می شوند امّا به دو طریق مختلف؛ رزرپین با تخلیه مغز از دوپامین و کلورپرومازین با چسبیدن به گیرنده های دوپامین. آنها چنین استدلال کردند که کلورپرومازین یک انتقال دهنده غلط (سدّ گیرنده) در سیناپس های دوپامین است ، یعنی؛ کلورپرومازین به گیرنده های دوپامین می چسبد و مانع فعّالیت آن می شود، با چنین کاری، از فعال شدن  گیرنده ها توسّط دوپامین جلوگیری می کند ( شکل ۱۷/۷ را ببینید).

 آنها همچنین بدیهی فرض کردند (مسلّم دانستند) که عدم فعالیت در گیرنده های پس سیناپس دوپامین، پیام بازخوردی به سلول های پیش سیناپس می فرستد، این پیام موجب افزایش آزادسازی دوپامینی که در سیناپس ها شکسته شده بود میشود. این، شرح داد که چرا فعالیت دوپامینرژیک  در مدّتی که مقادیر خارج سلولی دوپامین ساکنند کاهش و مقدار خارج سلولی متابولیت های آن افزایش یافته بود.

کشف کارلسون و لاینکیست منجر به بازبینی مهمّی در نظریه دوپامین اسکیزوفرنی شد؛ ، مسلّم دانسته شده بود که عامل اصلی در روان گسیختگی به جای مقادیر بالای دوپامین ، مقادیر بالای فعالیت در گیرنده های دوپامین است.

 

در اواسط دهه ۱۹۷۰، اشنایدر و همقطارانش ( کریس، بارت، و اشنایدر، ۱۹۷۶) سنجیدند درجه ای که داروهای ضد اسکیزوفرنیایی گوناگونی که  با چسبیدن به گیرنده های دوپامین رشد کرده بودند. آنها اول، دوپامین های نشان دار شده با رادیواکتیو را  به نمونه های غشای عصبی غنی گیرنده های دوپامین که از اجسام مخطّط گوساله بدست آمده بود  اضافه کردند. سپس مولکولهای دوپامین که نچسبیده اند را  با آب از این نمونه ها جدا کردند  و مقدار تابش رادیو اکتیو مانده در آنها را  اندازه گیری کردند تا میزان  تعداد گیرنده های دوپامین را بدست آورند. سپس در نمونه های دیگر، توانایی هر دارو در جلوگیری از چسبیدن دوپامین های رادیواکتیوی به نمونه ها را اندازه گیری کردند، فرض موجود که داروهایی با هم ریشگی (قرابت)زیاد با گیرنده های دوپامین میبایست مکان های کمتری در دسترس برای دوپامین باقی گذارند. در کلّ ، آنها دریافتند که کلورپرومازین و دیگر داروهای ضد اسکیزوفرنیایی مؤثر، هم ریشگی بالایی با گیرنده های دوپامین داشتند، از آنجاکه داروهای ضد اسکیزوفرنیاییِ بی اثر قرابت کمی داشتند. اما به هر حال استثنا های مختلف عمده ای وجود داشت، یکی از آنها وجود هالوپریدول بود. اگرچه هالوپریدول یکی از قوی ترین داروهای ضد اسکیزوفرنیایی زمان خود بود، اما هم ریشگی نسبتاً کمی با گیرنده های دوپامین داشت.

یک راه حلّ برای معمّای هالوپریدول  با این کشف که دوپامین  به بیش از یک گیرنده زیرگونه (نوع فرعی) – اکنون پنج گونه مشخص شده است-   می چسبد، به وجود آمد (هارتمن و سیوِلّی، ۱۹۹۷). این کشف، اینکه کلورپرومازین و دیگر داروهای ضدّ اسکیزوفرنیایی در همین سطح شیمیایی (فنوتیازین ها) همگی بطور مؤثر به گیرنده های دی۱ و دی۲ می چسبند ، درحالیکه هالوپریدول و دیگر داروهای ضد اسکیزوفرنیایی در سطح  شیمیایی مشابه آن(بیوتروفنون ها) همگی بطور مؤثر به گیرنده های دی۲ می چسبند اما به گیرنده های دی۱ نمی چسبند، را وارونه ساخت.

این کشف که حاکی از چسبیدن گزینشی  بیوتروفنون ها به گیرنده های دی۲  بود منجر به  بازبینی مهمّی در نظریه دوپامین اسکیزوفرنی شد و نشان داد که روان گسیختگی معلول بیش فعّالی ( فعالیت بیش از حد) بخصوص گیرنده های دی۲ است، نه گیرنده های دوپامین. اشنایدر  و همقطارانش ( اشنایدر، ۱۹۷۸ را ببینید) متعاقباً تأیید کردند که درجه ای که داروهای آرام بخش ( داروهای اسکیزوفرنیایی) به گیرنده های دی۲ میچسبند در حدّ بالایی با کارآیی شان در توقّف نشانه های روان گسیختگی همبستگی دارد ( شکل ۱۷/۸ را ببینید). به طور مثال، آنها دریافتند که داروی آرام بخش اسپیروپریدول  بزرگترین پیوستگی با گیرنده های دی۲ و قوی ترین تأثیر ضدّ اسکیزوفرنیایی را داشت.

شرح ویژه گیرنده های دی۲ در نظریه دوپامین در حال حاضر گسترده ترین نظریه شناخته شده در مورد بنیان عصبی روان گسیختگی است.

 

منبع: پدیدا بزرگترین مرجع علمی ایرانیان

 

 

ارسال نظر