X بستن تبلیغات
X بستن تبلیغات
header
متن مورد نظر

زمینه‌ی الفاظ و نحوه‌ی پیدایش لفظ

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

زمینه‌ی الفاظ و نحوه‌ی پیدایش لفظ: درباره‌ی  پیدایش لفظ دو نظریه وجود دارد: ۱- نظریه ای که لفظ را موضوع می‌داند و زبان نهاده‌‌ی ذهن و زبان آدمیان. در این نظریه الفاظ قراردادهایی نهاده‌ی  بشراند ۲- نظریه‌ای که لفظ را مطبوع می‌شمارد: در این نظر که در بین مسلمانان بیش‌تر جای دارد، زبان طبعی است و هر کلمه، هم ذات خود را به ارمغان می‌آورد. آنان با استناد به آیه ی:\”و علم ادم الاسماء کلها\” این نظریه را طرح می‌کنند و معتقدند، خداوند در لحظه‌ی  آفرینش هر پدیده نام آن را در ذخایر ذهن بشر ریخته است.

اشکال هنری و لوازم آن‌ها : پاسخ به این پرسش که حقیقت شعر چیست؛ جایگاه شاعران در جامعه و دلیل کج‌روی‌ها‌ی شاعران و بی‌خبری آنان از وضعیت زمان چیست. بخشی از نظریات مولانا بررسی شعر و شاعری در هستی و جامعه است.

کارکرد زبان و شعر: سخن چگونه پیدا می‌شود و کارکرد آن در جامعه چیست.

کارکرد سخن و هستی: ناب‌ترین نظریه‌ی ادبی مولانا نحوه‌ی ظهور عین و ذهن است و پاسخ دادن به این پرسش‌ها که لفظ یا معنا، کدام بر دیگری مقدم است و ذهن، عین را شکل می‌دهد یا عین، ذهن را؛ زبان، در نگاه مولانا همان حقیقت ذهن است که آشکار می‌شود و انسان برای شناخت ابزاری جز زبان ندارد

زمینه‌ی الفاظ و نحوه‌ی پیدایش لفظ: درباره‌ی  پیدایش لفظ دو نظریه وجود دارد: ۱- نظریه ای که لفظ را موضوع می‌داند و زبان نهاده‌‌ی ذهن و زبان آدمیان. در این نظریه الفاظ قراردادهایی نهاده‌ی  بشراند ۲- نظریه‌ای که لفظ را مطبوع می‌شمارد: در این نظر که در بین مسلمانان بیش‌تر جای دارد، زبان طبعی است و هر کلمه، هم ذات خود را به ارمغان می‌آورد. آنان با استناد به آیه ی:\”و علم ادم الاسماء کلها\” این نظریه را طرح می‌کنند و معتقدند، خداوند در لحظه‌ی  آفرینش هر پدیده نام آن را در ذخایر ذهن بشر ریخته است.

اشکال هنری و لوازم آن‌ها : پاسخ به این پرسش که حقیقت شعر چیست؛ جایگاه شاعران در جامعه و دلیل کج‌روی‌ها‌ی شاعران و بی‌خبری آنان از وضعیت زمان چیست. بخشی از نظریات مولانا بررسی شعر و شاعری در هستی و جامعه است.

کارکرد زبان و شعر: سخن چگونه پیدا می‌شود و کارکرد آن در جامعه چیست.

کارکرد سخن و هستی: ناب‌ترین نظریه‌ی ادبی مولانا نحوه‌ی ظهور عین و ذهن است و پاسخ دادن به این پرسش‌ها که لفظ یا معنا، کدام بر دیگری مقدم است و ذهن، عین را شکل می‌دهد یا عین، ذهن را؛ زبان، در نگاه مولانا همان حقیقت ذهن است که آشکار می‌شود و انسان برای شناخت ابزاری جز زبان ندارد.

 نحوه‌ی ارتباط لفظ و معنا، لفظ اصالت دارد یا معنا که با درک صورت و بی‌صورتی می‌توان لفظ و معنا و جایگاه آن‌ها  را دریافت.

  موسیقی و رابطه‌اش با شعر و زبان: در نظرگاه برخی متفکران اروپایی، شعر چیزی نیست جز تجلی موسیقای زبان؛ وقتی زبان موسیقایی بالا می‌گیرد، کلام شعر می‌شود و این معنا نیست که شعر را می‌آفریند بلکه موسیقی است. هر چه زبان به موسیقی نزدیک شود شعرتر می‌شود. این موسیقی، اعم از موسیقی درونی، بیرونی و کناری است. ذات زبان در حال سرایش شعر چیزی جز رقص زبان نیست و هستی خودش رقص زبان عینی است نه زبان ذهنی.

مولانا با توجه به‌اندیشه‌ی  افلاتون معتقد است که:

\”ناله‌ی  سرنا و تهدید دهل/ چیزکی ماند بدان ناقور کل\”

بر اساس نظریه‌ی متفکران یونان کهن به ویژه افلاتون: از حرکت ۷ فلک در چرخ صداهایی تولید می‌شود، مقداری از این صدا به فراطبیعت می‌رود و‌اندکی به فرود آن. مردم با توجه به صدای افلاک، انواع سازها موسیقی را ساخته‌اند.

درباره‌ی نگره‌ها‌ی مولانا به مقوله‌ی لفظ و معنا دو نظریه‌ی غالب وجود دارد: ۱- مولوی اصلا اهل لفظ نیست و توجهی به  صورت ندارد. غرق بی‌صورتی است. شعر در این نگاه حاصل \”جوشش‌ها‌ی جان\” و  روح به تنگ آمده‌ی شاعر است که از دریچه‌ی زبان به ظهور می‌رسد. شاعر معتقد است، این بیت‌ها  در اصل ترجمان جان اوست که مخاطب، آن را شعر می‌نامد. طرفداران این نظریه بیش‌ترین تکیه را بر تمثیل‌ها‌ی  مولانا دارند. مولانا برای لفظ و معنا ۱۰۱ تمثیل اختراع کرده است که این نظریه پردازان از آن‌ها برای اثبات نظر خود بهره می‌جویند.

شاعر در این تمثیل‌ها  \”حرف\” را \”ظرف\”، \”پوست\”، \”پیمانه\”، \”ناودان\” و… می‌داند و معنا را \”آب\”، \”مغز\”، \”دانه\”، \”باران\”. وی معتقد است، معنا یکی است ولی پیمانه‌ها متفاوت می‌شود و اختلاف بین مردمان نتیجه‌ی توجه به این ظرف‌هاست؛ زمانی این تزاحم‌ها  از بین می‌رود که بیاموزیم از صورت و ظرف درگذریم و به معنا دست یازیم.

دکتر محبتی گفت، مولانا به سبک خودش پیش از \”یاکوبسن\”، بین زبان و گفتار تفاوت قایل شده‌است؛ طبق این نظریه، زبان مادر، است و جاودانه و سرشار ولی گفتارها برشی‌ها یی از زبان هستند. به عنوان نمونه، هر شاعری گونه ای ویژه از گفتار را دارد ولی  زبان فارسی زبان اصلی ثابت و بی تغییر است.

گروه دیگر نظریه پردازان، کسانی هستند که معتقدند، مولانا شاعری فرم‌گرا است و کل آثار مولانا، چیزی جز تجلی فرم نیست. آنان با شاهد آوردن بیت‌هایی که معناگرایان برای اثبات نظر خود اقامه می‌کنند، نظر خود را اثبات می‌نمایند:

\”قافیــــه ‌اندیشـم و دلدار مـــن/ گویــدم مندیش جز دیدار مــن

خوش نشین ای قافیه‌اندیش مـن/ قافیه‌ی دولت تویی در پیش من 

و  رستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازل/ مفتعلن، مفتعلن، مفتعلن کشت مرا\”

آنان در وهله‌ی  نخست به نحوه‌ی  تکوین فرم در آثار مولانا توجه دارند، که آیا این ممکن است، شاعری که توجه به صورت ندارد این گونه به تمام هنروری ها‌ی  زبان آگاهی داشته باشد؟

آنان با توجه به بیت‌ها یی چون ابیات بالا معتقدند، مولانا در دوره ای از دوران شاعریش به شدت درگیر مباحث زبانی است و این بیت‌ها نشانی هستند از استغراق تام شاعر در لفظ و صورت. مولانا در فیه مافیه  نیز صورت را دارای اعتباری عظیم می‌شمارد و آن را \”مشارک\” معنا می‌شمارد.

گاه در کلام مولانا خواننده به جایی می‌رسد که اساسا معنایی وجود ندارد و شاعر تنها اسیر حالت ها‌ی  فرم است. شمار قابل توجهی از پژوهندگان نوین چون: دکتر زرین کوب، شیمل، پورنامداریان و … بر خلاف استادان گذشته‌ی  ما که معتقد بودند مولانا تنها شاعری معناگراست، معتقدند مولانا فرم گرا هم می‌تواند باشد.

امروزه با تعریف‌ها یی نوینی که از فرم شده است، برخورد با مسایل مربوط به فرم نیز جلوه ای دگرگون یافته است. در گذشته فرم معادل جسد بود و معنا معادل روح؛ ولی با توجه به نظریات فرمالیسم نوین این رویکرد متفاوت شده است. شکلوفسکی، محقق روسی، اصحاب او و منتقدان نقد نوی آمریکایی و … با طرح این نظر که، در اصل این فرم است که حقیقت معنا را آفتابی می‌کند نه این که معنا حقیقت فرم را نشان می‌دهد؛ بهترین سخن آن است که در بهترین فرم خودش را نشان می‌دهد و ما راهی جز فرم نداریم ، ذهن بشر را نسبت به مفاهیم صورت گرایانه تغییر دادند. البته درگذشته‌ی  فرهنگی ایران نیز می‌توانیم رگه‌ها یی از این تفکرات فرم گرایانه را بیابیم به عنوان نمونه اوحدی کرمانی می‌گوید:

                                      \”معنا نتوان یافت مگر در صورت\”

حجم بالای مقاله‌ها و مباحث علمی‌درباره‌ی تعیین رابطه‌ی صورت و معنا در شعر مولانا و صورت‌گرایی یا معناگرایی شاعر، نشان‌گر اهمیت این موضوع در ذهن پژوهندگان است، ولی دکتر محبتی با نقد نظریه‌ی  هر دو گروه نظر آن‌ها را از سویی به صواب ولی از دگر سو ناصواب دانست و افزود، این دو تفکر به این دلیل شکل گرفته‌اند که این دو گروه پژوهش‌گران لفظ را از معنا و صورت را از بی‌صورتی جدا دانسته‌اند، در صورتی که اگر بهتر ببینیم در خواهیم یافت که در اساس لفظ و معنا و جسم و جان از هم جدا نیستند. مولانا نه صورت‌گراست و نه معناگرا، بلکه در جهانی که او شناور است، صورت‌ها  و معنا‌ها  غرق حالت روحی وی‌اند. در آن عالم اساسا نه صورت معنا دارد و نه معنا بلکه معنا نیز لفظی است از آن معنا که وجود مولانا را به جوشش درآورده است. لفظ و معنا در شعر مولانا به یگانگی می‌رسند و آن گاه که شعر در این حال سروده می‌شود رنگی از وحی را می‌یابد.برای روشن‌تر شدن این نظریه‌ی که آن را \”خط سوم\” نامیده‌اند، باید به کتاب ولد نامه توجه کنیم، فرزند مولانا با توجه به رابطه‌ی شورانگیزی که با پدر دارد با لحنی عاطفی کلام پدرش را زاده‌ی ادراکی فراتر از ادراک مردمان می‌شمارد و مولانا را آلتی محض در دست قدرت حق می‌داند. فعل و قول عارفان را از خالق می‌شمارد زیرا که شعر آنان را خدانمایی نه خود نمایی می‌داند. فرزند مولانا معتقد است پدرش در حالتی شعر می‌گوید که در آن حال نه صورت را اصالتی است و نه معنا را.

آدمی ‌هر روز در مرز میان خوبی و بدی و زیبایی و زشتی است و این تفکر ارسطویی که این خط جزمی‌ را رسم کرده است تفکر غالب بر فرهنگ ما بوده است و معتقدان به این نوع تفکر مجبور بودند برای توجیه انسانیت انسان‌ها  و توان خاکستری بودن آن‌ها  دست به اسطوره سازی زنند. چنان که با ساختن داستان \”دیوانه‌ی  لای خوار\” در صدد تعیین دو گونه زندگی برای سنایی هستند و این در صورتی است که در دیوان وی بیت‌های زمان‌داری متعلق به کهن‌سالی شاعر وجود دارد که حاوی هزل‌هایی نازیبا است و برخلاف داستان تغییر بنیادی و ناگهانی او. در زمینه‌ی حقیقت فرم در نگاه مولانا، به این شکل، پژوهش‌ها‌ی ‌اندکی انجام یافته‌است.

این آثار انسان‌هاست که پس از نیستی آن‌ها می‌مانند و به نوعی به خالق خود جاودانگی می‌بخشند. این معنا در مثنوی با تمثیل \”درخت دانایی\” این موضوع را ممثل کرده است؛ درختی که میوه‌اش معرفت است و عشق بهترین میوه‌ی معرفت است. هرکه عاشق شود و معرفت ورزد به دانایی می‌رسد و جاودانه می‌شود.

یکی دیگر از موضوع‌های مهم در دیدگاه مولانا بررسی جایگاه شاعران و ادیبان در جامعه و چیستی شناسی وجودی شاعر و ادیب است. در سنت ادبی، ادیب وابسته به جریان رسمی است و پاسدار سنت‌ها. طرفدار حفظ وضع موجود هستند و این مسأله آنان را طرفدار گونه‌ای ثبات و نگهداشت آداب می‌کند، زیرا یکی ازوظیفه‌های ادیبان رسمی حفظ اصول و آموزش آن به آیندگان و ارتزاق از این راه است، ولی هنرمند با توجه به توان خلاقه‌اش درصدد درهم شکستن سنت‌ها و درانداختن \”طرحی نو\” هستند. این تلاش هنرمند و نابغه در تعرضی جدی با ادیبان ثبات خواه قرار می‌گیرد و آنان چون توان رو در رویی مستقیم فکری با نابغه را ندارند از نیروی عظیم عامه بهره می‌جویند و با بستن جرم‌های حساسیت برانگیزی بر نوابغ در صدد حذف و آزار آنان برمی‌آیند. مولانا و به ویژه شمس در تمثیل‌هایی با حمله به عرفی شدن ذهن هنرمند و بسته شدن بال و پر او در عادات و سنت‌ها، هنرمند و عارف را که هنرمندی در حیطه‌ی دین است، از تسلیم محض گذشته و سنت شدن بازمی‌دارند. مولانا با آفریدن داستان \”نحوی و کشتی‌بان\” نحودان سرشار از تبختر و غافل از ضروریات زندگانی را در مقابل کشتی‌بان آگاه که درپی یافتن ساحل سعادت و رستگاری است قرار می‌دهد و \”کل عمر\” نحوی را بر فنا می‌داند. مولانا به جریان‌های ادبی زمانش بی‌توجه نیست و به نقد ادیبان خودگرا می‌پردازد. ادیبانی که با چشم بستن بر  پیچ و تاب اندوهناک مردم  تنها در فکر پیچ و تاب کلامشان هستند. شمس نیز با آفریدن تمثیلی دیگر نحوی داستانش را در شرایطی به مراتب تلخ‌تر وصف می‌کند و او را در آلودگیی رقت‌بار رها می‌کند. مولانا با ساختن تمثیل‌هایی چون: \”موسا و شبان\” و  \”پیر چنگی\” دگر بار زبان اصول‌گرا و نظام‌مند ادیبان را در تقابل با زبان ساده، خلاق و عمیق هنرمند قرار میِ‌دهد و جانب ذهن و زبان هنرمند را پاس می‌دارد. مولانا در زندگی خودش نیز با رفتاری شجاعانه قالب‌های سنتی زندگی را که بر او تحمیل شده بود در هم می‌شکند و با رهایی از نقاب سربین، ادیب واعظ و  مفتی موقر به لباس ساده‌ی سماع‌گر بازار زرکوبان درمی‌آید.

در دیدگاه \”لیچ\” ما شعر را زمانی شعر می‌دانیم که یا قاعده افزایی در آن شده باشد و یا قاعده کاهیی. از این دیدگاه تمام مثنوی چنین اثری است؛ این که اثر برخلاف بیش‌تر آثار ادبی با نام خداوند آغاز نشده‌است و مقدمه‌ی ستایش‌بار  و موخره‌ای چنان  که رسم بوده بر این اثر نوشته نشده‌است.

از دیگر بحث‌هایی که در مورد شعر مولانا می‌توان به آن پرداخت، بحث سوررئالیسم است. سوررئالیسم در حقیقت فرا رفتن از واقعیت و نگاهی تازه به آن است. در شعر گاه به جایی می‌رسیم که کلام با هیچ ‌یک ار معیارهای بلاغت سنتی قابل توصیف نیست و تصویرها وارد عالمی چنان فراواقع شده‌اند که با ابزارهای ادبی نمی‌توان آن‌ها را به راحتی توصیف کرد. عالمی که از تصویرهای چند معنایی نماد نیز فراتر می‌رود به حیطه‌ی بی‌معنایی نزدیک می‌شوند. با این تعریف می‌توان مولانا را سوررئال‌ترین شاعر جهان دانست زیرا هیچ شاعری به اندازه‌ی وی عالم فراواقع را تجربه نکرده‌است. او گاه در عالمی شناور است که از عالم نماد سازی نیز فراتر رفته حکایتی از حالت بین خواب و بیداری هستند. در این جهان شاعر گاه \”خاموش\” تخلص می‌کند. سوررئالیسم مولانا یک پارچه نیست و دارای مراتب است و از مرتبه‌های فرودین آغاز شده، با اوج گرفتن داستان‌ها فراتر می‌روند و به اوج هذیان وارگی و خاموشی می‌رسند. این سوررئالیسم مولانا از جنبه‌های مختلفی قابل بحث است ولی سوررئالیسم و سایر مباحث نقد ادبی غرب قابل انطباق کامل و صد درصد با نمونه‌های ایرانی و شرقی آن نیستند و علت شکست ترجمه‌ها و نهضت‌های ادبی در فرهنگ ما همین است. از زمره داستان‌های سوررئال مولانا می توان به داستان \” سخن گفتن کدبانو با نخود\”، \”نالیدن استن حنانه از هجر رسول(ص)\”  و…  اشاره کرد.

هشتمین دوره‌ی \”درس گفتارهایی درباره‌ی مولانا\” با سخنرانی دکتر محمد یوسف نیری، استاد دانشگاه شیراز از چهارشنبه دوم اسفند آغاز می‌شود.

 

ارسال نظر