X بستن تبلیغات
X بستن تبلیغات
header
متن مورد نظر

زندگی نامه شیخ فریدالدین عطار نیشابوری

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

دارو فروش کدکنی(عطار کدکنی):

 

کدکن ٬ روستایی خوش آبو هوا در میان روستاهای شهر مشهور و نامدار نیشابور بود. مردمانش به کشاورزی و دامداری  مشغول بودند.خانواده ی ابراهیم بن اسحاق که بنا بر مشهور از اعقاب انصار رسول خدا بودند٬ در محله زروند کدکن مسکن گزیده ٬ پدر اندر پدر به کار طبابت و دارو فروشی مشغول بودند .

 

شاید بدان علّت که اکثر گیاهان فروختنی این داروخانه ها عطری خاص داشنتد و بوی دلپذیر برخی از آنان از فاصله دور مشام هر رهگذر را نوازش می داد ٬ معمولا این صنف را \”عطار\” می نامیدند.

 

بالاخص که ابوبکر ٬ ابراهیمم بن اسحاق ٬ حکیم شایسته و عطاری وارسته همیشه با جامعه ای آراسته و معطر به عطری دلپذیر در بازار حاضر می شدند. به طوری که نابینایان آن منطقه با استشمام بوی خوش همیشگی اش ٬ پیوسته از حضورش آگاه می شدند.

 

دارو فروش کدکنی(عطار کدکنی):

 

کدکن ٬ روستایی خوش آبو هوا در میان روستاهای شهر مشهور و نامدار نیشابور بود. مردمانش به کشاورزی و دامداری  مشغول بودند.خانواده ی ابراهیم بن اسحاق که بنا بر مشهور از اعقاب انصار رسول خدا بودند٬ در محله زروند کدکن مسکن گزیده ٬ پدر اندر پدر به کار طبابت و دارو فروشی مشغول بودند .

 

شاید بدان علّت که اکثر گیاهان فروختنی این داروخانه ها عطری خاص داشنتد و بوی دلپذیر برخی از آنان از فاصله دور مشام هر رهگذر را نوازش می داد ٬ معمولا این صنف را \”عطار\” می نامیدند.

 

بالاخص که ابوبکر ٬ ابراهیمم بن اسحاق ٬ حکیم شایسته و عطاری وارسته همیشه با جامعه ای آراسته و معطر به عطری دلپذیر در بازار حاضر می شدند. به طوری که نابینایان آن منطقه با استشمام بوی خوش همیشگی اش ٬ پیوسته از حضورش آگاه می شدند.

 

ابراهیم بن اسحاق ٬ مکررا نقل می کردند که : \”رسول خدا (ص) به عطر علاقه ای فراوان داشتند و مسلمانان می کوشیدند ٬ تا از آن حضرت پیروی کنند. به همین جهت میان مهاجر و انصار همیشه در به کار بردن عطر های خوش و دل انگیز رقابت بود و چون جدّ بزرگ ما از انصار بوده است ٬ ما نیز این رسم خوب را از او به ارث برده ایم. \”

 

ابراهیم کنیه اش را به رسم اعراب به همه اعلام کرده ٬ معمولا دوستان تحصیلکرده اش اورا به ابوبکر صدا می زدند ٬ دارای داروخانه معروف بود.او بیشتر گیاهان منطقه را می شناخت و همیشه بیمارانی به او رجوع می کردند و یقیین داشتند که حکیم کدکنی برای بیماریشان دارویی دارد. شهرت او طوری بود که نه تنها از روستاهای اطراف بلکه گاهی از شهر های مانند توس و تون ٬ طبس و … برای معالجه پیش وی می آمدند.

 

خانواده ابراهیم با احترام و سربلندی تمام بدین صورت زندگی را می گذاراندند و در آن ماه شعبان که نه ماه از بارداری همسر ابراهیم می گذشت ٬همگی چشم به راه ورود نوزادی بودند تا چشم و چراغ آن خانه باشد و سکوت خانواده اشان را بشکند. زیرا از وقتی که اسحاق پدر ابراهیم درگذشته بود ٬ تقریبا سکوت غم انگیزی در آنجا حکمفرما بود.

 

در ایمن میان یک شب یک زوج جوان به خانه ابراهیم آمدند و با التماس از او خواستند تا دارویی بدان ها بدهد تا بوسیله ی آن آندو صاحب فرزندی شوند ٬ زیرا پدر و مادر شان می خواستند تا برای همسر زن ٬ زنی دیگر برای بچه دارشدن اختیار کنند. ابراهیم که تحت تاثیر آن دو قرار گرفته بود دارویی برای درمان اولیه داد و به آنها گفت تا چند روز دیگر به نزد او بیایند برای تشخیص و درمان کاملشان.

 

پس از چند روز آن زوج به پیش ابراهیم آمدند و ابراهیم به آنها گفت که درمان آنها باید دارو تهیه کند و به شهری دیگر برود و  تا سه روز دیگر آماده خواهد شد . بعد از رفتن آن زوج همسر ابراهیم که زنی فهیم بود از وی پرسید که چرا آن زوج را خود به آن شهر نفرستادی ٬ ابراهیم گفت زیرا طبابت من زیر سوال می رفت و من خود نیز می خواستم به سفری در  نیشابور رفته وبه دیدار دوست قدیمیه خود روم و از وی طلب دارو مورد نیاز را کنم.

بدین صورت اساس سفر ابراهیم به شهر توس مهیا شد.

هنگامی که ابراهیم به شهر نیشابور رسید خود را ابتدا به مغازه دوست خود «شیخ توسی» رفت. وقتی بدان جا رسید مغازه دوستش را بسته دید . با پرس و جو خانه او را یافت . وقتی بدانجا رسید دریافت که شیخ توسی در بستر بیماری لا علاجی  است و سخت با مرگ دست و پنجه نرم می کند.

ابراهیم به پیش وی رفت جویای حال وی شد. شیخ توسی نیز با گرمی از او پذیرایی کرد.

شیخ توسی بدو گفت که من در بستر بیماری لا علاجی هستم و  چون فرزند پسری ندارم تا وارث علم و دانش  و مغازه من باشد ٬ تو در میان دوستانم در شهر های اطراف بهترین شخص برای این کار هستی .

ابراهیم بدو گفت که لایق چنین چیزی نیست ولی با اصرار زیاد شیخ تصمیم گرفت تا در این زمینه فکر کند. سپس مسئله آن زوج را با شیخ در میان گذاشت و با راهنمایی شیخ به مغازه وی رفت و پس از برداشتن دارو به مقدار نیاز به پیش شیخ رفت و با تشکر های بسیار رهسپار منزل شد.

پس از رسیدن به خانه داروها را به آن زوج داد و آنها را روانه کرد.


·         به سوی نیشابور:

 

پس از برگزاری دهمین شب تولد محمد ٬ در حالی که بر اثر مراقبت های مداوم  ابراهیم و دیگران حال همسرش رضایت بخش بود. ابراهیم برای دیدن شیخ توس که در نیشابور بود  به آنجا رفت.او می دانست وقت کمی دارد و باید از اطلاعات آن شاعر استفده کند.بنابراین وی شتابان روانه آنجا شد.

حکیم توسی از دیدن وی خوش حال شد.گویی خود او می دانست چرا ابراهیم شتابان به آنجا آمده. ابراهیم پس از آگاه شدن از احوال شیخ و دادن مقداری گیاه دارویی با وی بحث را شروع کردند .

پیر توسی نیز آنچه می دانست به ابراهیم گفت و افزود که استاد او مرد هندی بوده که اطلاعاتبسیار وسیعی از گیاهان هندی و سبک معالجات هندی در اختیار او قرار داده است.و اگر او بتواند به هندوستان برود می تواند از نزدیک با تجربیات هندیان آشنا شود.

آنگاه حکیم توسی نام شهر و دیار و دیگر مشخصات استاد هندی خود را بر روی کاغذ نوشت و در اختیار ابراهیم قرار داد و افزود : \” کاروانهای ایرانی که به سوی شرق ایران یعنی سمرقند و بخارا و چین و ماچین میروند معمولا سالی دو بار ازحدو نیشابور عبور می کنند و به مغازه من سر می زنند ٬ زیرا سالیان درازی است که  آنها ادویه جات و داروهایی که به همراه دارند و را از آنها می خرم و آنها نیز گیاهان دارویی ٬ فیروزه و زعفران و … می فروشم و همچنین برخی تجاری که از آفریقا و عثمانی و ارزنه الروّم می روند به من سر می زنند و با هم اجناس مبادله می کنیم.

ابراهیم متوجه شد که شیخ توسی شخص محترم و شناخته شده اید و از دارویی که برای وی آورده بود خجل شد.آنگاه وی از شیخ توسی لیستی از داروهای ناشناخته و علاج آنها را گرفت . و پس از ۱۵ روز به خانه بازگشت.

سپس ابراهیم مسئله را با همسرش در میان گذاشت.

 

                      *********

ابوبکر ٬ ابراهیم اب اسحاق ٬ به اتفاق همسر ٬ فرزند نوزاد و پیش خدمتشان راهی نیشابور شدند.

آنان جلای وطن را به امید روز های بهتر پذیرنفتند. آن روز ها آخرین سالهای سلطنت سلطان نجر بود و در شهر نیشابور حاکمی از طرف سلجو قیان حکمت می کرد. نیشابور یکی از بزرگترین مراکز علمی و هنری اسلام را تشکیل می داد. دههامدرسه ٬ مسجد ٬ خانقاه ٬ کتابخانه و کاروانسراهای بزرگ در کوچه خیابان های شهر به چشم می خورد . ابراهیم ب کانوانسرای یکی از مدیران و علاقه مندان حکیم توسی رفت و وی به محض دیدن ابراهیم با خوشرویی او را راهنمایی کرد.

سپس راهنمای آن دوست آنان را به منزل کوچکی در نزدیکی مغازه حکیم توسی که به طور موقت برای خانواده ابراهیم در نظر گرفته بود ٬ برد.

پس از اسکان آنها ٬  ابراهیم لازم دانست تا همسرش را با همسر مرحوم حکیم توسی و رفتارهایشان آشنا کند. به همین جهت به منزل حکیم رفتند . حکیم از دیدن آنها خوشحال شد.

                      *********

حضور حکیم کدکنی در مغازه ی حکیم توسی قبل از درگذشت وی و دیده شدن ابراهیم در مراسم تدفین و مجلس سوگواری حکیم باعث شد تا عموم و کسانی که با حکیم توسی آشنایی داشتند برای ابراهیم ارادت و علاقه ای خاص احساس کنند و وی را نیز از خود بدانند.


بزرگ شدن محمد :

 

محمّد در سایه پدر خردمند و مادرش با زندگی آغاز شد و کم کم دوران کودکی مراحل کودکی را گذراند.

 

در سال ۵۴۳ هجری ٬ پس از دو سال خشکسالی با آمدن نزولات آسمانی ٬ سال خوب و پر باری را به مردم مژده می داد.

محمّد ٬ فرزند ابراهیم نیز که اکنون نور چشمی و کانون محبت خانواده ی خود بود ٬ به رشد طبیعی خود در نیشابور ادامه داد.

ابراهیم نیز به پروش بی توجه نبود می کوشید تا پسری مؤدب و با شعروری تحویل جامعه دهد. محمّد ٬ با احساس علاقه شدید به چنین پدری ٬ کم کم سنین کودکی را پشت سر می نهاد و به دوره ی نوجوانی می رسید ٬ که ابراهیم تصمیم داشت ابتدا محمّد در مغازه عطاری کار کند اما بعد با شنیدن صحبت های دوستش و نیز همسرش منصرف شد و وی را به مکتب و مدرسه فرستاد تا به درجات کمال برسد ٬ تا بعد از پدر او کمر به خدمت مردم ببندد.

در همین سال ها برادر کوچک محمّد به دنیا آمد و چون در ماه صفر به سر می بردند نام وی را \”صفر\” نهادند.در ضمن بعد از مدتی او صاحب یه خواهر هم شد.

حدود دو سال بعد محمّد ٬ فرزند حکیم و عطار محله ی مسجد عقیل ٬ به مدارس علیّه شهر راه یافت و با آنکه از نظر سنی بسیار جوان بود ٬ اما به تحصیل مقدماتی علوم مرسوم زمان خود پرداخت.

 

                      *******

سنین عمر محمبد از پانزده گذشت و او بخش عمده ای از علوم متعارف زمان خود را آموخت و بالاخص در ادب عربی و فهم اشعار و احادیث و آیات قرآنی به مقامی در خور توجهی رسید  و کم سن و سالی او در میان دیگر محصلین باعث شده بود تا دیگران او را از خود برتر بدانند و همه جا او را تکریم و تحسین کنند.

او دیگر \” نیمچه حکیم جوان \” بود که به کتب بوعلی سینا و دانشمندان پیش از خود مراجعه می نمود . [۱]

شمار سن محمّد به شانزده رسیده بود و پدر و مادر وی در پی دختری خوب برای محمّد بودند. مدتی بعد خانواده محمد مجبور به کوچ در باغی به نام \” شادیاخ \” رفتند تا از حمله ترکان در امان مانند.

پس از مدتی که آنها متوجه شدند که خطری آنها را تهدید نمی کند به خانه خود بازگشتند و دیدند که بیشتر شهر ویران شده و عده ی زیادی مرده اند و آدم های زیادی زخمی شده نیاز به طبیب دارند. در این میان دوستان محمّد نیز کشته شده بودند و او در فراغ خاطرات کودکی و دوستان به سر می برد و ناراحت از اتفاق های پیش آمده.

 

  چون روی تو در هلاک خواهد بودن             قسم تو دو گز مغاک خواهد بودن

  برروی زمین چندکنی جای و سرای         چون جای تو زیر خاک خواهد بودن

 

·         مرگ واندوه :

 

حال به چندین سال بعد می رویم وقتی که محمد به سفر هند رفته بود و بازگشت و دیگر در نیشابور وی دارای همسر و فرزند بود . از تولد فرزند محمّد که نامش حامد بود  ٬ دیگر محمّد را  \”ابوحامد\” می خوانند.

سال ها ناراحتی و غم دیگر پشت سر هم برای ابو حامد  می آمد . حامد چند سال بیشتر نداشت که بر اثر اتفاق و افتادن دوست ابوحامد از روی درخت بر روی فرزند ابوحامد افتاد ٬ دشنه ی وی پهلوی حامد را شکافت .

چندی بعد همسر محمّد \”عهدجهان\” بر اثر بیماری طولانی مدت ٬ بالاخره در غروب دلگیر یک روز از اوایل اردیبهشت ٬ روح زیبا پسند ٬ ظریف و عاشقش در حالی که محمّد در بالای سرش بود ٬  از بدنش مفارغت کرد.

 

·         پیری و کهن سالی :

 

عطار در روز های آخر مرگ پدرش بسیار آزرده دل شده بود ٬ زیرا مریضی پدرش به درازا کشیده بود و پردش سخت با مرگ دست و پنجه نرم می کرد.

  وی در شب هفت پدرش چنین شعر سرود :

 

جان را چو ز رفتن تو آگاهی شد                  دل در سر ناله ی سحرگاهی شد

کو آنهمه دوست تو ٬ ای گنج زمین     کی دانستی که این چنین خواهی شد

 

                      ******

 

مرگ حکیم ابراهیم ٬ بار دیگر شیخ را به حالتی روحانی و تفکری عمیق تر کشاند و پوچی زندگی و هر آنچه بدان وابسته استدر نظرش متجلّی کرد.

او که با دریافت کشف شهود راستین به حقایق والایی رسیده بود ٬ اکنون به چشم خویش مظهر بی پایگی جهان و زندگانی انسان را می دید و دریافت که دلش با محیط بیرونی تطبیق می کند.[۲]

او شاهنامه فردوسی را می خواند و ظهور و سقوط صدها شاه و وامیر را به خاطر داشتو زمان خویش نیز از حکومت غزنویان ٬ سلجوقیان و حمله ترکان درسهای واضحی گرفته بود.

سالهای عمر شیخ محمّد فریدالدین عطار نیشابوری همچنان با خوشی  و بدی ها و تجربه هایش سپری می شد ٬

ارسال نظر