X بستن تبلیغات
X بستن تبلیغات
header
متن مورد نظر

زندگی نامه کامل انیشتن

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

« این دانش جوی جوان از تحصیلاتش و به طور کلی از دنیا سرخورده و تقریباً در آستانه خودکشی است . اگر کسی بتواند به او کمک کند آن شخص مسلماً شمائید .» مرد اینها را به آلمانی گفت : چون این طوری جوان ، که آمریکایی بود و در هاروارد فیزیک می خواند، سردر نمی آورد آن ها چه می گویند و بعد رو کرد به جوان و گفت : «پت! آیا مایلی از دکتر اینشتن چیزی بپرسی؟» پت به دکتر اینشتن نگاه کرد . یک پیرمرد نازنین نسبتاً چاق، با بلوز آبی رنگی که یقه اش بازمانده بود . جایی خوانده یا شنیده بود که او از کراوات خوشش نمی آید و هیچ وقت جوراب نمی پوشد. از او چه می توانست بپرسد؟ فکر کرد از آخر شروع کند و با صدایی آهسته گفت:« دکتر اینشتن ، آیا چیزی همه وجود دارد که به باور کردنش بپرزد؟» اینشتن که توی صندلی راحتی اش لم داده بود کمی به جلو خم شد ، گفت : «مسلماً چیزهایی هست که ارزش دارد آن ها را باور کنیم . من خودم شخصاً به برادری میان آدم ها اعتقاد دارم .» پکی به پیپش زد و دوباره فرو رفت توی صندلی اش . به چیزهای دیگر هم اعتقاد داشت که الان حوصله نداشت درباره شان حرف بزند . فقط به پت گفت که او هم وقتی جوان بوده در همه چیز شک کرده است و دلش خواسته هرچیزی را خودش کشف کند و بفهمد. همه این ها هم با خواندن یک مشت کتاب علمی عامه پسند شروع شده بود . وقتی که  او شاگرد تنبل مدرسه ای درمونیخ بود و تورات می خواند و موهایش را به طرز معصومانه ای یک وری شانه می زد .

پدر و مادر اینشتن یهودی بودند. اما این چندان فرقی با این که کاتولیک یا بودایی باشند نداشت . آن ها مذهبی نبودند . هر چند بعضی رسم های قدیمی یهودی ها را حفظ کرده بودند . مثلاً این که هر هفته یک آدم فقیری را دعوت می کردند تا یک وعده غذا را با او بخورند . آنذ کتاب های عامه پسند علمی را همین مهمان فقیر می آورد . « اینشتین ها» پول دار نبودند . پدر یک کاسب معمولی بود. مادر کمی ذوق موسیقی  داشت و پیانو می زد.

آلبرت در ۱۴ مارس ۱۸۷۹ در اولم به دنیا آمد . جایی نزدیک مرز آلمان با فرانسه . یک سال بعد از تولد آلبرت آنها به مونیخ رفتند. در اولم که فقط ۱۵۰۰ نفر جمعیت داشت همه چیز کساد بود . هرمان، پدر آلبرت ، همراه با برادرش یاکوب ، که چیزهایی از مهندسی و برق می دانست ، در مونیخ کارگاهی راه انداختند. آن ها دینام، یک جور چراغ برقی و چیزهایی شبیه این می ساختند. اوضاع روبه راه بود . فقط آلبرت کوچولوی آنها کمی غیر عادی به نظر می رسید. بازی نمی کرد، فقط گوشه و کنار خانه می پلکید. به عنوان یک پسربچه زیادی آرام بود. پدر و مادر هر کدام به شیوه خودشان سعی می کردند او را تحت تاثیر قرار دهند، پدر برایش یک قطب نما خرید و مادر به او درس ویولن می داد، پنج یا شش سالش بود. هنوز به سختی حرف می زد . اما کله اش پر از سئوال بود . قطب نما واقعاً او را تحت تاثیر قرار داده بود، مخصوصاً این که این عقربه مردنی حتی وقتی قطب نما را به چپ و راست می چرخاند سر جایش می ماند. چطور این کار را می کرد؟ پدرش می گفت: «باقوه مغناطیس» و او شب ها آن قدر به این قوه مغناطیس فکر می کرد تا خوابش می برد و گاهی خوابش نمی برد.

خودش بعدها نوشت: « هنوز به یاد می آورم که این تجربه اثری عمیق و طولانی بر من گذاشت . فکر کردم که چیزی بسیار پنهانی باید در پس این ماجرا باشد . بعد از قطب نما نوبت کتاب های علمی و هندسه اقلیدسی بود . کتابها را پسرکی روس و یهودی به نام ماکس که هر هفته به خانه شان می آمد، برایش می آورد و هندسه را عمویش به او یاد می داد. آلبرت منطق پیچیده هندسه اقلیدسی را نمی فهمید . عمو و ماکس دوباره برایش کتاب می آوردند. کتاب هایی که این منطق را کمی ساده تر توضیح می دادند. مادر با نگرانی او را می پایید. به نظرش آلبرت زیادی کتاب می خواند: اما شوهرش می گفت: « کتاب بخواند بهتر از این است که هیچ کاری نکند»

آلبرت از مدرسه بدش می آید. معلم ها به نظرش مثل گروهبان ها بودند. و دلش می خواست با قضیه های مثلث و پاره خط و کلنجار برود ولی معلم ها از او تاریخ و ادبیات می خواستند که پر بود از اسم هایی که باید حفظشان می کرد . هم شاگردی هایش از اقلیدس سر در نمی آوردند، او دیوانه اش بود. با خودش عهد کرده بود همیشه مثل اقلیدس فکر کند. در مدرسه فقط تورات توجهش را جلب کرده بود که او چون تنها یهودی مدرسه بود. آن را تک درس می خواند. بعداز مدتی وقتی کتابهایی درباره فیزیک و نجوم و بعد هم نقد خرد ناب کانت را خواند، تورات را هم کنار گذاشت ، به این نتیجه رسیده بود که خیلی از داستان های تورات نمی تواند درست باشد: خدا نمی تواند شکل و شمایل یک انسان را داشته باشد، طبیعت قوانین اسرار آمیز و پیچیده خودش را دارد، دولت همیشه دروغ می گوید به قول خودش « ولعی آمیخته به تعصب نسبت به آزاداندیشی» پیدا کرده بود.

سه سال بعد از این ، وقتی پانزده ساله بود، پدرش و شکست شد و تصمیم گرفت با مادر و مایا ـ خواهر آلبرت ـ به میلان برود . آن ها آلبرت را در مونیخ پیش یکی از اقوامشان گذاشتند . چون باید دیپلمش را می گرفت، با مادر و مایا ـ خواهر آلبرت ـ به میلان برود . آن ها آلبرت را درمونیخ پیش یکی از اقوامشان گذاشتند، چون باید دیپلمش را می گرفت، اما شش ماه نشده بود که حوصله آلبرت سررفت. دیگر تحمل نداشت در مدرسه بماند. رفت و یک گواهی پزشکی گرفت که « اعصابش ناراحت است و نمی تواند سرکلاس ها حاضر شود . اما قبل از این که او گواهی اش را رو کند مدیر دبیرستان عذرش را خواست . دلیل آن ها این بود : « اینشتین! حضور شما در کلاس درس باعث اختلال است و بر بقیه دانش آموزان نیز اثر سوء دارد . آلبرت همی را می خواست . چمدانش را بست و به میلان رفت . آن جا اول از همه تابعیت آلمانی اش را کنار گذاشت و بدون این که تابعیت جدیدی بگیرد یا کار خاصی بکند مدتی در ایتالیا گردش کرد . اما گردش خیلی زود تمام شد . پدرش دوباره ورشکست شده بود . و او باید خودش خرجش را در می آورد . قرار شد به زوریخ برود، در مدرسه عالی فنی ان جا درس بخواند و مهندس شود . مدرسه اجازه داد با این که آلبرت دیپلم نداشت در آزمون ورودی شرکت کند. آلبرت به خاطر نمره های پایینی که در فرانسه ، انگلیسی، جانور شناسی و زیست شناسی آورده بود در امتحان رد شد: اما چون نمره ریاضیاتش آبرومندانه بود، مدیر مدرسه عالی او را به دبیرستانی د رآرو معرفی کرد تا آن جا دیپلمش را بگیرد و دوباره آزمون بدهد .

دو سال بعد او بالاخره وارد مدرسه فنی زوریخ شد . اما از خواندن ریاضیات منصرف شد و فیزیک را انتخاب کرد . خودش نوشته است : «دیدم ریاضیات به شاخه های تخصصی زیادی تقسیم شده که هر یک می تواند همه عمر کوتاه ما را صرف خودش کند» . چند سط بعد اعتراف می کند که فیزیک هم درست همین وضعیت را داشت . اما او « چون به شناختن طبیعت دل بسته بود »  تصمیم گرفت فیزیک بخواند. حالا دیگر می دانست قطب نما چرا همیشه شمال را نشان می دهد، اما چیزهای دیگری بودند که نمی دانست :« آیا نور همیشه به صورت خط راست حرکت می کند؟ چطور می شود مسیر نور را از نقطه ای تا نقطه دیگر اندازه گرفت ؟ و بالاخره اگر بتواند با سرعت نور حرکت کند چه اتفاقی می افتد؟ معلم هایش نمی دانستند چه جوابی به او بدهند و به او توصیه کردند به جای این کارها بیاید سرکلاس ها و جزوه اش را بنویسد». آلبرت درباره این سوال ها با هم  کلاسی هایش ساعت ها بحث کرد و وقتی همه شان با هم ناامید می شدند به کافه ای می رفتند و خوش می گذراندند . زوریخ شهری کوچک اما زنده بود . همه انقلابی های آلمان و روسیه آن روز آمده بودند و در زوریخ پناه گرفته بودند. رزا لوکزامبورگ ، لنین و تروتسکی ، آلبرت از بعضی از دوستانش چیزهایی درباره سوسیالیسم انقلابی یاد گرفت . دوست دختری هم داشت به نام میلوا ماریک . میلوا ریاضی می خواند . صربستانی و ارتدوکس بود . سال ۱۹۰۰ وقتی آلبرت از مدرسه عالی فنی فارغ التحصیل شد آن ها می خواستند با هم ازدواج کنند . اما آلبرت بی کار بود . و در واقع در یک مدرسه تربیت معلم درس خوانده بود و می بایست در یک دبیرستان فیزیک تدریس کند . اما هیچ کدام از معلم هایش حاضر نشدند او را برای استخدام، توصیه یا معرفی کنند. بالاخره آلبرت آگهی ای در روزنامه دید و به یک شبانه روزی رفت تا معلمی کند. و مرتب در گوش شاگردهایش می خواند آموزشی که در دبیرستان به آنها می دهند یک مشت مزخرف است و این که روش های آموزشی، آن کنجکاوی مقدس بچه ها را خفه می کند. کمی بعد وقتی آلبرت درخواست کرد مسئولیت کامل آموزش پسرها را به او بدهد ، از مدرسه اخراجش کردند . بالاخره یکی از دوستانش در برن توانست در دفتر ثبت اختراعات سوئیس کاری برای او جور کند .

در ژوئن ۱۹۰۲ آلبرت در این اداره استخدام شد . حالا دیگر می توانست با میلوا عروسی کند و می توانست باز هم فکر کند . همان طور که در این چند سال فکر کرده بود . که نور چطور حرکت می کند و اگر بتواند با سرعتی در واقع این سوال ها کم کم داشتند  برای او به یک بحران عصبی تبدیل می شدند . خودش می نویسد، « باید اعتراف کنم در آن اوایل که نظریه نسبیت خاص داشت در ذهنم شکل می گرفت، به همه جور اختلال های عصبی دچار می شدم . گیج بودم  وضعیت آدمی را داشتم که باید تلاشش را می کرد تا بر حالت اعجابی که از برخورد به این قبیل پرسش ها دچارش شده، غلبه کند . بالاخره اول تابستان ۱۹۰۵ سیزده صفحه دست نویسی را که آماده کرده بود به دفتر مجله آنالن دو فیزیک برد، یک راست برگشت خانه و چهارده روز در رختخواب افتاد .

آنالن دو فیزیک ، معتبرترین مجله علمی آلمانی زبان بود و پنج مقاله آلبرت سی صفحه آن را پر کرده بود . بلافاصله هیچ اتفاقی نیفتاد . چهارسال بعد فیزیک دان های دانشگاه های سوئیس بالاخره به این نتیجه رسیدند که این کارمند جزء دفتر ثبت اختراعات سوئیس را باید به دانشگاه بیاوردند. در آن روزها وقتی از ماکس پلانک که پایه گذار نظریه کوانتا و بزرگ ترین دانشمند فیزیک نظری آلمان بود، درباره انیشتین پرسیدند، گفت : « اگر درستی تئوری انیشتین ثابت شود که من انتظار آن را دارم ، او کوپرنیک قرن بیستم خواهد بود .»

کوپرنیک قرن بیستم سال بعد (۱۹۱۱) برای تدریس به دانشگاه پراگ دعوت شد و کرسی فیزیک نظری این دانشگاه را گرفت . در پراگ گاه گاهی به محفل ادبی یهودی ها که فرانتس کافکا، هوگو برگمان و ماکس برود در آن رفت و آمد داشتند ، سر می زد .

در فاصله سال های ۱۹۱۲ تا ۱۹۱۶ انیشتین دوباره به زوریخ برگشت، درهمان مدرسه عالی فنی که خودش درس خوانده بود، درس داد و بعد به دعوت دانشگاه برلین به آن جا رفت . به این شرط که یک آلمانی به حساب نیاید و تابعیت سوئیسی اش را که سال ها پیش و با بدبختی زیاد به دست آورده بود از دست ندهد . سه ماه بعد از اقامت انیشتین ها در برلین ، میلوا همراه دو پسرش هانس و ادوارد به زوریخ برگشت . او و آلبرت می خواستند از هم جدا شوند . کسی نمی داند بین آنها چه اتفاقی افتاد . می گویند میلوا آدمی خوددار و سرسخت بود . آلبرت را همراهی نمی کرد، عبوس بود . پسر بزرگ آنها بعدها در مصاحبه ای گفت فکر نمی کند مادرش زن عبوس با سخت گیری بوده . او گفت : « مادرم پیشامدها و سختی های زیادی را تحمل کرد . می توانم بگویم او هم می توانست محبت کند و هم احتیاج داشت از دیگران محبت ببیند» . اما به نظر می رسید آلبرت به کسی احتیاج داشت که بیش تر بخواهد محبت کند .

سال ۱۹۱۴ کمی بعد از اقامت آلبرت در برلین، جنگ جهانی اول شروع شد . آلبرت از جنگ بدش می آمد . از سربازها متنفر بود .چیزی که باعث شده بود در نوجوانی تابعیت آلمانی را کنار بگذارد« نظامی گری » ای بود که در همه جا می دید. او با رومن رولان، که یک دیگر را در ژنو دیده بودند، درباره « صلح و جنون آدم ها برای خون ریزی » نامه نگاری می کرد، به دیدن دختر عمویش الزامی که دو دختر داشت و تازه بیوه شده بود می رفت و روی نظریه نسبیتش کار می کرد .

بین سال های ۱۹۱۵ تا ۱۹۱۸ او در حدود سی مقاله نوشت و بالاخره آن مقاله اصلی که نتیجه یازده سال تحقیق او روی «نظریه نسبیت خاص» بود در سال ۱۹۱۶ با عنوان « تئوری تسبیت عام » منتشر شد . او مشهور شده بود. دیگر نمی توانست پالتوی قدیمی اش را بپوشد.

موهای نامرتبش را زیر کلاه قائم کند و با خیال راحت د رخیابان های برلین ـ یا هر جای دیگر ـ قدم بزند. حالا مردم او را می شناسد و می گویند آدم بزرگی است . نمی توانند توضیح بدهند چرا؟ چون فهمیدن نسبیت عام برایشان سخت است، اما می دانند وقتی کسی می گوید:« نور همیشه به خط مستقیم حرکت نمی کند.» یا « زمان مفهومی مطلق نیست بلکه در ذهن آدم ها شکل می گیرد.» دارد حرف های مهمی می زند. آمریکاها برای کسی که بتواند نسبیت را به شکل ساده در سه هزار کلمه توضیح دهد، پنج هزار دلار جایزه گذاشته بودند. روزنامه نگارها به اینشتین پیشنهاد کردند زندگی نامه اش را بنویسد، اما او گفت: « چیزمهمی برای گفتن ندارم . چون زندگی ام چندان پرماجرا نبوده است وبدون کشفیات دانشمندان بزرگی که قبل از من فعالیت داشته اند امکان نداشت به این نتایج دست پیدا کنم.» او شکسته نفسی نمی کرد . شاید بیش تر سعی کرده بود واقع بین باشد .

کمی بعد از این ماجراها آلبرت با دختر عمویش، الزا، ازدواج کرد. خیلی ها اعتقاد داشتند الزا برای این که زن انیشتن باشد، به اندازه کافی روشن فکر نیست . شاید به همین دلیل الزامی توانست در طول زندگی مشترکش با اینشتین خلق و خوی عجیب او را ، که گاهی کودکانه و گاهی خود خواهان بود، تحمل کند . در واقع کار او ـ که آن را به خوبی بلند بودـ فراهم کردن محیطی آارام به قول روزنامه ها « باصفا » بود تا آلبرت بتواند فکر کند، فکر کند و فکر کند.

در سال ۱۹۲۱ آکادمی سلطنتی سوئد جایز نوبل را به آلبرت اینشتین داد، به خاطر مطالعات او در زمینه «فتوالکتریک» (ماهیت دوگانه موجی ـ ذره ای نور ) که موضوع یکی از مقالات او در سال ۱۹۰۵ هم بود . فتوالکتریک به « مکانیک کوانتومی » که نقطه مقابل « مکانیک نیوتنی » (فیزیک کلاسیک) بودو توسط ماکس پلانک طرح شده بود، اعتبار بیش تری داد . اینشتین تا چند سال بعد از این را به مطالعه روی گسترش مکانیک کوانتومی گذراند. نیلز بور و هایزنبرگ فیزیک دان های جوان تری بودند که روی همین تئوری کار می کردند و اینشتین از سال ۱۹۲۶ به این طرف به خاطر اختلاف نظری که با آن ها داشت ، راه خودش را جدا کرد . او اول تلاش زیادی کرد تا چیزی را که هایزنبرگ با نام« اصل عدم قطعیت » طرح کرده بود رد کند ، اما موفق نشد و رضایت داد که بگوید این اصول نام کامل اند. در واقع می توان گفت او سی سال باقی مانده عمرش را صرف نظریه « نسبیت عام » کرد . خودش نوشته است ، « هدف من وحدت بخشیدن به  علم فیزیک  بود .بیش تر از بیست سال تلاش کردم تا نظریه های مربوط به الکترودینامیک و کوانتوم را در بطن نظریه نسبیت خود جای بدهم . به نظر من دنیا به صورت یک کل یکپارچه خلق شده . کلیتی که برای آدمی قابل فهم و درک است .»

سال ۱۹۳۰ وقتی نازی ها سراغ او آمدند دردنیا کسی پر آوازه تر از او نبود، اما نازی ها آوازه و نسبیت سرشان نمی شد . اینشتین یهودی بود. نامه های تهدید آمیزبرایش می آمد: آدم های ناشناس جلوی خانه کشیکش را می کشیدند، همسایه ها به مستخدم های خانه بد و بیراه می گفتند چون برای یهودی ها کار می کردند بعضی از نامه های تهدید آمیز ربطی به یهودی بودن او نداشت . آن ها نوشته بودند او را می کشند:« چون خورشید را از مدارس خارج کرده و مسئول آشفتگی و در هم ریختن جهان است .»

الزامی ترسید. راه می رفت، دست هایش را به هم می مالید و پشت سرهم می گفت:« از شهرت منتفرم . از شهرت منتقرم . هر روز سید لباس های چرک پر از تلگراف ها و نامه هایی به زبان های مختلف است . نامه هایی از توریست ها، اشراف ، دانشمندها ، نامه هایی پراز گستاخی» بعد در حالی که گریه می کرد خودش را می انداخت روی کاناپه. دلش می خواست از آلمان بروند . بروند یک گوشه دنیا که دست هیچ کس بهشان نرسد . در تمام این مدت اینشتین گوشه ای از سالن با ویولنش مشغول بود . یکی از آهنگ های موتسارت را می زد و آن قدر غرق شده بود که به نظر نمی رسید چیزی از حرف های الزا را شنیده باشد.

زنش می گفت آلبرت مثل بچه ها است . عاشق قایق های بادبانی و رودخانه است . وقتی مریض است درست استراحت نمی کند، دارو نمی خورد و پیپ می کشد. خودش می گوید. یکی یا دو تا کشیده است و وقتی الزا توضیح می دهد این دست کم پیپ چهارمی است که دود کرده می گوید:« فکر نمی کنم بخواهی ثابت کنی بیش تر از من ریاضی سرت می شود.»

پاییز ۱۹۳۲ آلبرت بالاخره راضی می شود برای چند ماه به آمریکا بردند. آن ها به کالیفرنیا رفتند و شش ماه بعد وقتی وارد خاک اروپا شدند و قصد داشتند به برلین برگردند، با خبر شدند گشتاپو خانه ییلاقی آنها را در نزدیکی برلین تفتیش و ضبط کرده است ومقداری از نوشته های اینشیتن درباره نسبیت را همان جا سوزانده . آلبرت به همراه الزا شش ماه در بلژیک ماتد. ملکه بلژیک از طرف دارهای سرسخت او بود، اواخر تابستان ۱۹۳۳ اینشتین ها به آمریکا برگشتند و در پرینستن ساکن شدند. اینشتین در موسسه ای که برا « مطالعات عالی ریاضیات وفیزیک» تاسیس شده بود تدریس می کرد. اعلامیه ها و سخنرانی های طولانی علیه نازی ها و « قدرت طلبی آلمان » می نوشت که بالافاصله در تمام اروپا منتشر می شد . نازی ها هم در روز نامه هایشان به او فحش می دادند و آلبرت دوباره چیزهایی می نوشت . ۵۴ سالش بود . کمی برایش سخت بود چیزی را که اتفاق افتاده بود باور کند . اما به جوان هایی که به دیدنش می آمدند، اطمینان می داد، « کار دنیا این طور است . اول از شمابت می سازند بعد لگدمالتان می کنند و دست آخر فحش و ناسزا تحویلتان می دهند». سه سال بعد از این (۱۹۳۶) الزا بعد از یک دوره کوتاه بیماری از دنیا رفت .

حالا دیگر جنگ شروع شده بود . چه کسی می خواست یا می توانست جلوی هیتلر را بگیرد؟

یک نامه که دو استاد فیزیک دانشگاه کلمیبا برای روزولت نوشته بودند، خلاصه اش این بود: « چیزی وجود دارد به نام انرژی هسته ای .دانشمندان نازی هم مشغول کار بر روی آن هستند. واضح است که این یک سال استرتژیک و تعیین کننده است . رئیس جمهور باید تصمیم بگیرد که با ان چه باید کرد؟ دوم اوت ۱۹۳۹٫» دو استاد فیزیک می دانستند رئیس جمهور چیزی درباره فیزیک هسته ای نمی داند. اما همان نزدیکی در پرینستن کسی زندگی می کرد که از فیزیک هسته ای سردر می آورد و رئیس جمهور هم او را قبول داشت . پس از قبل از روزولت به سراغ رفتند . برای اینشیتن غم انگیز بود که بعد از آن که یک عمر طرف دار دو آتشه صلح بوده است پای چنین چیزی را امضاء کند . او این کار را کرد و تا وقتی زنده بود بابت این که « دکمه را فشار داده است » ملامت شد . هر چند سعی می کرد توضیح دهد که او پدر آزادی انرژی اتمی نیست . E=MC فرمول بمب اتم نبوده است و آن نامه لعنتی را او فقط به این دلیل امضاء کرده است که نازی ها زودتر دست به کار نشوند تا دنیا را زیر و رو کنند.

سال های بعد از جنگ جهانی دوم را اینشتین در پرینستن و در انزوا سرکرد . هنوز چیزهایی می گفت . درباره حکومت جهانی ای که می بایست همه ملت ها در آن سهیم باشند و درباره این که انسان ها که می بایست همه ملت ها در آن سهیم باشند و درباره این که انسان ها باید از نو متولد شوند: اما دیگر اعلامیه امضاء نمی کرد و سخنرانی نمی کرد . رمان های روسی را دوست داشت و گاه گاهی دوباره  آن ها را می خواند تولستوی ، داستایفسکی ، از دوستان قدیمی اش بعضی ها مرده بودند، بعضی ها هنوز به پرینستن به دیدنش می آمدند، روی این صندلی های پشت سفت می نشستند و با او گپ می زدند . می پرسیدند دلش می خواهد کجا زندگی کند؟ در آمریکا با اسرائیل؟ او می گفت برای سیر و سفر پیر شده است و توضیح می داد که :« بهتر بود یهودی های مهاجر به جای فلسطین به اوگاندا می رفتند. این انتخاب شاید چندان مطلوب و آرمانی نباشد ولی دست کم در اوگاندا جای کافی برای همه وجود نداشت . فکر می کنم فلسطین را براساس متون توراتی انتخاب کرده باشد که این نوعی طرز تفکر قوم پرستانه است و من با هر جور قوم پرستی به شدت مخالفم» . بااین حال وقتی رئیس جمهور وقت آلمان نامه ای برای اینشتن فرستاد و از او خواست به آلمان برگردد . جواب داد نمی تواند کشتار شش میلیون یهودی را فراموش کند که آلمانی ها این کار را کردند: اما آدم های زیادی هم این طرف و آن طرف دنیا بودند که نمی توانستندکشتار ژاپنی ها را در هیروشیما فراموش کنندو نمی توانستند فراموش کنند که امضای این نابغه فیزیک و یکی از آن فرمول های جادوگرانه پشت ماجرا بوده است . برای آن ها مهم نبود که او بعد از شنیدن خبر، هشت روز تمام خودش را حبس کرده ، عزا گرفته و به یک چیز فکر کرده است ‚« اگر دوباره به دنیا می آمد دیگر تئوری و فرمول نمی ساخت، می رفت کفاش می شد.»

دیگر چه می توانست بگوید؟ پیر شده بود و اعلامیه و سیاست خسته اش می کرد . صبح هیجدهم آوریل ۱۹۵۵ وقتی به دلیل حمله قلبی دیگر از خواب بیدار نشد ، کنار تخت یادداشت های شب قلبش افتاده بود، محاسبه هایی درباره نظریه وحدت میدان ها یا همان چیزی که قرار بود به علم فیزیک وحدت ببخشد .

در وصیت نامه اش نوشته بود دلش نمی خواهد استخوان هایش را عبادت کنند و خواسته بود به جز مغزش ـ که ان را وقف علم می کند . بقیه جسدش را بسوزانند . بازمانده هایش همین کار را کردند و خاکستر او را به اقیانوس آرام ریختند.

 

منبع : www.padida.ir

ارسال نظر