X بستن تبلیغات
X بستن تبلیغات
header
متن مورد نظر

سیرت مولانا

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

مولانا تواضع و خاک نهادی را خُلق رسول خدا می خواند و در همه ی احوال سبق سلام را می ستود، به هر کس می رسید، به هر آحادی و طفلی و بیوه ای که در راهش پیش می آمد، کرنش و تواضع می کرد، شفقت او شامل حیوانات هم می شد و یاران را از آزار جانوران مانع می آمد. یک بار حتی از کسی که یک سگ کوچه گرد را از سر راه وی دور کرد، رنجید که چرا حیوان را آزرد و از وقت خویش باز آورد، به شهاب الدین قوال که یک روز خر خود را بدان سبب که در حضور مولانا بانگ برآورده بود رنجانید، اعتراض کرد که این زدن برای چیست. بانگ او هم برای همان کام ها‌{ست} که سایر خلق طالب آن اند. نه آیا باید شکرکنی که باز تو راکبی و او مرکوب؟ این مایه شفقت و مهربانی و خاکساری بود که حتی معاندان او را در حق وی به اعجاب و تسلیم وا می داشت.

سیرت مولانا

 

مولانا تواضع و خاک نهادی را خُلق رسول خدا می خواند و در همه ی احوال سبق سلام را می ستود، به هر کس می رسید، به هر آحادی و طفلی و بیوه ای که در راهش پیش می آمد، کرنش و تواضع می کرد، شفقت او شامل حیوانات هم می شد و یاران را از آزار جانوران مانع می آمد. یک بار حتی از کسی که یک سگ کوچه گرد را از سر راه وی دور کرد، رنجید که چرا حیوان را آزرد و از وقت خویش باز آورد، به شهاب الدین قوال که یک روز خر خود را بدان سبب که در حضور مولانا بانگ برآورده بود رنجانید، اعتراض کرد که این زدن برای چیست. بانگ او هم برای همان کام ها‌{ست} که سایر خلق طالب آن اند. نه آیا باید شکرکنی که باز تو راکبی و او مرکوب؟ این مایه شفقت و مهربانی و خاکساری بود که حتی معاندان او را در حق وی به اعجاب و تسلیم وا می داشت.

با آن که در صحبت اهل عصر، در مواردی معدود از کوره در می رفت و مخاطب معاند را درهم می کوفت و شتم می کرد، غالباً در سلوک با خلق ساده، فروتن و شکیبا بود، در گذر از کویی یک روز دو تن را در حال نزاع دید یکی به دیگری پرخاش می کرد که اگر یکی به من گویی، هزار بشنویی. مولانا روی به آن دیگری کرد و گفت: هر چه خواهی به من گوی که اگر هزار گویی، یکی هم نشنوی.

عادت کرده بود که همه چیز را گذران و همه ی احوال عالم را در معرض تبدل تلقی کند: از این رو، از هیچ پیشامد جالبی زیاده اظهار شادمانی نمی کرد و از هیچ حادثه ی سوئی هم به شکوه در نمی آمد. وقتی یک تن از یاران را غمناک دید گفت که در دنیا همه ی دل تنگی ها از دل نهادگی بر این عالم است. «مردی آن است که آزاد باشی از این جهان و خود را غریب دانی و در هر رنگی که بنگری و هر مزه ای که بچشی دانی که به آن نمانی و جای دیگر روی: پس هیچ دل تنگ نباشی». این مایه خاکساری و تواضع، حاکی از آن است که او، در طریق تتبل و انقطاع، خویشتن را از «خود» خالی کرده بود و به مرتبه ی فنا رسیده بود.

درویشی را دوست داشت؛ حتی آن را مرادف بی نیازی می شمرد و به هر حال، تا آن جا که انسان را از منزلت عالی انسانی فرو نیندازد و به دریوزگی و بیگارگی سوق ندهد، آن را مایه ی سبک باری و دل و تعالی روح می یافت. می گفت که: مرغ، چون «از زمین بالا پرد، اگرچه به آسمان نرسد این قدر باشد که از دام دور باشد. هم چنین اگر کسی درویش شود و به کمال درویشی نرسد، این قدر هست که از زمره ی خلق و اهل بازار ممتاز باشد». درست است که مجرد درویشی در نزد او موجب نیل به حق نمی شد، باری چون با تسلیم به طریقت، پای روح از دام تعلق خاک می رهید، مانعی برای پروازش نمی ماند: هر چند نیل به اوج تعالی در گرو شوق و همت او می ماند.

برای او درویشی عبارت از سقوط در نیازهای مادی نبود. قناعت به حداقل ضرورت بود و این که انسان به خاطر نیازهای غیرضروری، خود را از توجه بدان چه او را به اوج مراتب انسانی مجال پرواز می دهد، محروم نداند. اگرچه خود او خویشتن را به زحمت کسب مال و جمع منال نمی انداخت، مال و مکنت را مانع درویشی نمی دید. درویشی واقعی را عبارت از بی تعلقی می دانست و به همین سبب بود که شیخ بدرالدین تبریزی معمار و حکیم قونیه را که یک چند بعضی یاران وی را به خیال موهوم کیمیاگری مفتون و مشغول کرده بود، ملامت کرد که ایشان را به عشق زر مبتلا می کند و بدین گونه به سوی فتنه و دوزخ می کشاند.

با آن که از جانب اعیان و اکابر شهرگاه و بی گاه هدیه ها و نذرهایی برای یاران می رسید و حسام الدین آن جمله را بین مستحقان قوم تقسیم می کرد، خود او جز به ندرت دست بدان وجوه نمی آلود و به آن چه از مرسوم مدرسه و در مقابل فتواهایی که از وی خواسته می شد درمی یافت، قناعت می کرد. در سال های آخر که معین الدین پروانه به مجلس وی تردد بیش تر داشت، مقرر کرده بود« هر روز نیم دینار» به «جهت اصحاب» بر وجه «ادرار» به خانقاه یاران می دادند.

این وجه نسبت بدان چه به شیخ صدر الدین داده می شد، بسیار مختصر بود اما مولانا از دریافت همان نیز غالباً اظهار کرامت می کرد و با آن چه از کسب و کار یاران برای مخارج روزانه ی خود آنها در زاویه ی وی حاصل می شد.

دریافت آن را زاید می شمرد. در حقیقت اکثر یاران مولانا در این سال ها فتیان شهر و همگی اهل کسب و کار بودند.

سایرین را هم مولانا الزام و دلالت به کسب و کار می کرد. از این که تکیه بر فتوح و نذور اهل خیر نمایند، تخدیرشان می نمود وبه آن ها خاطرنشان می ساخت که هر کس این طریقت نورزد، به پولی نیرزد.

زندگی خود او با قناعت و گاه با قرض می گذشت اما این فقر اختیاری را بر مکنت و تجمل رایج در دستگاه صدرالدین، شیخ الاسلام شهر ترجیح می داد و از آن هیچ گونه ناخرسندی نشان نمی داد، وقتی هم اهل خانه از این تنگ عیشی که بر آن ها تحمیل شده بود نزد وی شکایت می کردند، به جد یا مزاح به ایشان این تسلی را می داد که «وی دنیا را از ایشان دریغ نمی دارد بلکه ایشان را از دنیا دریغ می دارد» . اگر وقتی در خانه اش اسباب اغذیه و تکلف کم تر بود، «بشاشت عظیم»

می کرد، این بشاشت وی به خاطر فقر اختیاری اش بود که وی را از برتری جویی و زیاده طلبی باز می داشت و از این که مثل سایر مشایخ شهر به خاطر مخارج جاری در پیش ارباب قدرت و مکنت اظهار حاجت کند، مانع می آمد.

در خانه زندگی او ساده، بی تجمل و عاری از روی و ریا بود. از هر گونه «ریخت و پاش» که ظاهراً در نزد او نادیده گرفتن حق محتاجان و مستحقان به شمار می آمد، کرامت داشت . غذای او – مخصوصاً در مواردی که با اهل خانه هم سفره نبود – غالباً از نان و ماست یا ماحضری محقر تجاوز نمی کرد.

این تنگ عیشی برای او نوعی ریاضت نفسانی بود: ناشی از خست و خشک دستی نبود. از زندگی فقط به قدر ضرورت تمتع می برد. بیش از قدر ضرورت را موجب دور افتادن از خط سیر روحانی خویش می یافت. در دنیایی که تعدی دایم جنگ جویان مغول و تاخت و تاز صلیبیان حق ضعیفان را پای مال قدرت اقویا می کرد و افراط اقویا در تمتع حق سایر ناس را ضایع می کرد، این کار تجاوز به انسانیت بود و راه را برای بازگشت انسان به عالم حیوان باز نگه می داشت. اگر او در عصر ما می زیست، شاید در کسوت یک مهاتماگاندی مسلمان، منادی یک حیات تازه برای تمام عالم می شد،‌ در دنیای عصر ما که پرخوری و شهوت پرستی و تجمل گرایی کم ترینه ی مردم برای بیش ترینه ی آن ها جز گرسنگی و بینوایی و کژتابی و توسل به خشونت راه دیگر باقی نمی گذارد،‌این حیات تازه که او ممکن بود پیامبر و دعوتگر آن باشد، انسان را از قلمرو حیوانی تنازع برای بقا بیرون می آورد، خود او که عالم اضداد و دنیای آکل و مأکول را لازمه ی حیات حیوانی می یافت، درگیری دایم در تنازع برای بقا را، در سلوک راه کمال، انحراف از خط سیر روحانی و امری خلاف شأن انسانی تلقی می کرد، حتی به کسانی که با او ستیهندگی می کردند، جز به ندرت و در احوالی بسیار محدود، همواره طریق سلم و دوستی می سپرد.

اگر چه صحبت را بر خلوت ترجیح می داد،‌ باز عزلت را از صحبت کسانی که در قید تعلقات باقی مانده بودند،‌ بهتر می دید.

در خارج از جمع مریدان خویش و آن عده از اکابر و اعیان که ارتباط با آن ها را برای ارشاد ایشان یا رفع حاجت محتاجان و مظلومان شهر لازم می دید، به ملاقات اغیار – خاصه کسانی که برای کنجکاوی به دیدار او می آمدند – علاقه ای نشان نمی داد. یک بار به فقیهی که به امتحانش آمده بود، به تعریض گفت: «بعد از این دانش مندی را همان بینش مندی را پیش گیر» علما و فقها را هم جز به تقریب مباحثی که به احکام شریعت یا لوازم آن مربوط می شد، نمی پذیرفت و معاشرت با کسانی را که دیدار آن ها فراغت وی یا آسایش مریدان را به هم می زد، خوش نداشت.

 

(تشبیه و تمثیل)

آگاه نیست آدمی از گشت روزگار             شادان همی نشیند و غافل همی رود

ماند بر آن که باشد بر کشتی یی روان           پندارد اوست ساکن و ساحل همی رود

 

اظهار عجز پیش ستمگر ز ابلهی است          اشک کباب باعث طغیان آتش است

ز طوفان حوادث عاشقان را نیست پروائی         نیندیشد نهنگ پر دل از آشفتن دریا

**********

 

(کنایه)

آن که از سنبل او غالیه تابی دارد            باز با دلشدگان ناز و عتابی دارد

 

**********

 

رخسار صبح پرده به عمد برافکند            راز دل زمانه به صحرا برافکند

 

 

 

منبع : پدیدا بزرگترین مرجع علمی ایرانیان

 

ارسال نظر