X بستن تبلیغات
X بستن تبلیغات
header
متن مورد نظر

معادله عدالت نامحدود

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

مقدمه

این مقاله که در بیست و چهارم سپتامبر  2001 نوشته شده ، نخستین بار در شماره ۷۳ نشریه سخنگو Spokesman و پس از آن در کتاب « جنگ یعنی صلح » آروند هاتی روی آمده است . در آینده ی نزدیک ، تحلیل « جنگ یعنی صلح » آروندهاتی روی را هم ترجمه خواهم کرد . آروند هاتی روی نویسنده متفکر، ضد جنگ و ضد  توسعه طلبی های امپریالیستی ، هندی است ، چهل و یک ساله است ، در دهلی نو زندگی می کند ، به خاطر تنها رمان خود به نام  خدای چیزهای کوچک  The God of Small Things جایزه بهترین کتاب را گرفته و از موضعی بسیار بالاتر ، آگاهانه تر و گستاخانه تر و هدفمند تر از نوام چامسکی و سایر نویسندگان ضد جنگ ، به امپریالیسم امریکا می تازد . این نویسنده ی متفکر هندی ، امروزه از چهره های سرشناس دنیای قلم و مبارزه با ستمگران است .


معادله عدالت نامحدود

 

مقدمه

این مقاله که در بیست و چهارم سپتامبر  2001 نوشته شده ، نخستین بار در شماره ۷۳ نشریه سخنگو Spokesman و پس از آن در کتاب « جنگ یعنی صلح » آروند هاتی روی آمده است . در آینده ی نزدیک ، تحلیل « جنگ یعنی صلح » آروندهاتی روی را هم ترجمه خواهم کرد . آروند هاتی روی نویسنده متفکر، ضد جنگ و ضد  توسعه طلبی های امپریالیستی ، هندی است ، چهل و یک ساله است ، در دهلی نو زندگی می کند ، به خاطر تنها رمان خود به نام  خدای چیزهای کوچک  The God of Small Things جایزه بهترین کتاب را گرفته و از موضعی بسیار بالاتر ، آگاهانه تر و گستاخانه تر و هدفمند تر از نوام چامسکی و سایر نویسندگان ضد جنگ ، به امپریالیسم امریکا می تازد . این نویسنده ی متفکر هندی ، امروزه از چهره های سرشناس دنیای قلم و مبارزه با ستمگران است .


{}  {}  {}

پس از حمله های انتحاری و خشمناک یازده سپتامبر سال ۲۰۰۰ به مرکز تجارت جهانی

( World Trade Centre. WTC  ) ، یکی از فرستنده های امریکائی گفت : « به ندرت پیش آمده است که خوب و بد ، خود را به صراحتی ابراز کنند که سه شنبه ی هفته ی پیش کردند. کسانی که ما آن ها را نمی شناسیم ، مردمی را قتل عام کردند که ما آن ها را می شناسیم ، و این عمل را با خوشحالی اهانت آمیزی هم انجام دادند . » پس از آن ، گوینده حرفش را قطع کرد و گریست .

دلیل بریدن حرف ، توجه به نوعی شباهت است : امریکا با مردمی در جنگ است که آن ها را نمی شناسد . برای آن که این مردم ، چندان در تلویزیون ظاهر نمی شوند . پیش از آن که دولت ایالات متحده کاملا هویت دشمن را تشخیص بدهد ، یا حتی شروع به درک این دشمن کند ، در تهاجم تبلیغاتی و قدرت بیانی گیج کننده ، ائتلافی بین المللی علیه ترور را هموار می کند ، نیروی زمینی ، نیروی هوائی ، نیروی دریائی وسپاه رسانه های خبری خود را به حرکت در می آورد و روانه صحنه نبرد می کند .

درد سراین جاست که وقتی امریکا به قصد جنگ کفش و کلاه کند ، بدون جنگیدن نمی تواند برگردد. اگر نتواند دشمنش را پیدا کند ، برای قانع کردن نیروهای خشمگینی که به خانه باز می گردند، باید یک دشمن تولید کند . وقتی هم که جنگ شروع شود ، حرکت آنی ، منطق و توجیه خاص خود را خواهد داشت و ما گیج می شویم که اصلا چرا جنگ شروع شده است .

آنچه ما اکنون شاهد آنیم ، نمای قدرتمند ترین کشورهای جهان است که با خشم و حالتی واکنشی ، غریزه ای کهنه را برای راه انداختن جنگی جدید ، جست و جو می کنند . ناگهان اما ، وقتی مساله ی دفاع از خود پیش می آید ، صف طویل کشتی های جنگی ، موشک های کروز و جنگیده های اف ۱۶ امریکائی ، پدیده هائی مطلق و تعیین کننده به نظر می رسند . بمب های هسته ای ، به عنوان وسیله ای برای ارعاب و تهدید ، دیگر کارائی ندارند . قلم تراش ها ، جعبه برها و خشم سرد ، سلاح هائی هستند که به جنگ های قرن جدید اهمیت می دهند . خشم می تواند قفل را باز کند . می تواند بدون جلب توجه از در گمرگ ها سربخورد و رد شود . اصلا اثری هم از آن در اوراق گمرکی و برچسب چمدان ها نخواهد ماند .

امریکا چرا می جنگد ؟ روز بیستم سپتامبر ، اف بی آی گفت که در مورد هویت بعضی هواپیما ربایان تردیدهائی داشته . در همان روز ، پرزیدنت جرج بوش گفت که دقیقا می دانست تروریست ها چه کسانی بودند و کدام دولت ها از آنان پشتیبانی می کردند .  به نظر می رسد رئیس جمهوری چیزهائی می داند که اف بی آی  و مردم امریکا نمی دانند .

روز بیستم سپتامبر۲۰۰۱ ، پرزیدنت جرج بوش در پیامی به کنگره امریکا ، دشمنان آمریکا را «دشمنان آزادی » خواند . امریکائی ها می پرسند چرا آن ها از ما بدشان می آید ؟ جرج بوش می گوید: « آنها از آزادی های ما تنفر دارند : از آزادی مذهب ما ، آزادی بیان ما ، آزادی رای دادن و گردهم آئی های ما و آزادی ما در موافق نبودن با یکدیگر نفرت دارند . » این جا مردم دچار دو نظر متناقض می شوند : نظر اول می گوید تصور کنید دشمن همان است که دولت ایالات متحده می گوید دشمن است ، حتی اگر دلایل اثباتی قانع کننده ای برای این ادعا نداشته باشد . نظر دوم می گوید تصور کنید انگیزه های دشمن همائی است که دولت ایالات متحده ادعا می کند . در این مورد هم اما ، شواهد اساسی وجود ندارد .

بنا به دلایل استراتژیکی ، نظامی و اقتصادی ، ترغیب جامعه ی امریکائی به باور کردن این مساله که التزام امریکائی به آزادی و دموکراسی و اصولا نوع زندگی امریکائی مورد حمله قرار گرفته است ، برای دولت ایالات متحده امری حیاتی است . در فضای جاری که اندوه و خشم و غضب حاکم است ، جارزدن این تصور ساده کار مشکلی نیست . گیرم که اگر چنین تصوری درست می بود ، باید تعجب می کردیم که چرا مرکز تجارت جهانی و پنتاگون به عنوان مظاهر اقتدار اقتصادی و نظامی امریکائی ، هدف گرفته شده اند ؟ چرا مجسمه آزادی را به عنوان هدف انتخاب نکرده اند ؟ آیا واقعیت می توانست چنین باشد که ریشه های اصلی خشم ظالمانه ای که منجر به آن حمله ها شده ، در آزادی و دموکراسی امریکائی نبوده ، بلکه به عکس ، در حمایت ها و اقدامات امریکا از نقطه ی مقابل آزادی و دموکراسی بوده است ؟ در تروریسم نظامی و اقتصادی ، شورش ها ، دیکتاتوری های نظامی ، تعصب مذهبی و نسل کشی غیرقابل تصور در خارج از امریکا ؟

برای امریکائی های عادی که تازگی داغ دیده اند ، سخت است که با چشم هائی پر از اشک به دنیا نگاه کنند و به این نتیجه برسند که اگر خونسرد و بی تفاوت باشند ، چه اتفاقی برای آن ها خواهد افتاد. نقل بی تفاوتی نیست . مساله مربوط به پیش بینی است . به این که جای تعجبی وجود ندارد . عقل و معرفت خسته از آگاهی نسبت به آنچه در پیرامون ما می گذرد ، احتمالا باز می گردد. مردم امریکا باید بدانند که دولت های آنان مورد نفرت قرار گرفته اند ، نه خود آنان . همه ما از شایستگی و شجاعتی که آتش نشانان ، گروه های نجات و کارمندان عادی در روزهای پس از حملات از خود نشان دادند ، تکان خوردیم . احتمالا مردم امریکا نباید تردیدی نسبت به این واقعیت داشته باشند که خود آن ها ، موسیقی دانان فوق العاده ی آن ها ، نویسندگان شان ، هنرپیشه ها شان ، ورزشکاران جذاب و سینماشان ، در سراسر جهان مورد علاقه اند .

غم و اندوه امریکا از آنچه رخ داده ، بسیار بود که بسیار هم اجتماعی شد . عجیب و غریب است که انتظار داشته باشیم این اندوه حد واندازه ای داشته باشد و تنظیم شود . با وجود این اما ، تاسف انگیز خواهد بود اگر مردم امریکا از این فرصت برای درک علت وقوع یازده سپتامبر استفاده نکنند و چنین بپذیرند که تاسف و اندوه فقط در انحصار آن ها است که نتیجه ی انتقام جوئی فردی ازش در می آید . در این صورت ، تکلیف بقیه ما این است که سئوال های سخت بکنیم و حرف های تند وسخت گیرانه بزنیم . و برای دردها و وقایع ناگواری که برای ما پیش می آید ، مورد بی مهری و غفلت قرار بگیریم و شاید هم مجبور به سکوت شویم .

احتمالا جهان هرگز نخواهد دانست که انگیزه ی آن هواپیما ربایان خاصی که هواپیما ها را به سمت آن ساختمان ها پرواز داده اند ، چه بوده است . آن ها بچه های سربلندی نبودند . آن ها نه یادداشتی برای دست زدن به آن اقدام انتحاری از خود به جا گذاشتند ، نه پیام سیاسی . هیچ سازمانی هم مسئولیت حمله ها را به عهده نگرفت . ما فقط می دانیم که در آن عمل ، عقیده ی آنان از غریزه طبیعی انسانی برای زنده ماندن ، یا آرزوی به یاد ماندن ، پیشی گرفته بود . چنین به نظر می رسد که خشم شان را چیزی جز عمل شرورانه ای که انجام دادند ، فرو نمی نشاند . همان طور که می دانیم ، آن عمل حفره ای بزرگ در جهان ایجاد کرد . سیاست مداران ، مفسران سیاسی و نویسندگان (مثل خود من )، در غیبت اطلاعات ، از زاویه ی سیاسی ، دیدگاه ها وتفسیر های خودشان مایه می گذارند . این احتکار و این تجزیه وتحلیل از آن فضای سیاسی که حمله ها در آن صورت پذیرفت ، فقط می تواند چیز خوبی باشد .

اما جنگ با امواج بزرگی به تلاطم در آمده است . آنچه گفتنی باشد ، باید فورا گفته شود .

پیش از آن که امریکا خود را در راس « ائتلاف بین المللی علیه ترور » قراردهد ، و پیش از آن که از کشورها دعوت کند ، و حتی مجبورشان کند تا به صورت فعال در این ماموریت تقریبا الهی شرکت کنند ، بد نیست پاره ای موارد کوچک را روشن کنیم . لازم به توضیح است که امریکا اسم این عملیات را « عدالت نامحدود » گذاشته بود ، اما بعد معلوم شد که این نام گذاری ممکن است اهانتی به مسلمانان باشد که معتقد ند فقط « الله » می تواند عدالت نامحدود را تعیین کند ، نه بشر . به همین دلیل ، اسم عملیات را گذاشتند عملیات تحمل آزادی . منظورم این است که همین نکات کوچک را بد نیست روشن کنیم . مثلا عدالت نامحدود و تحمل آزادی برای چه کسی ؟ در این جنگ امریکائی علیه ترور در امریکا ، یا علیه ترور به طور کلی ؟ این جا دقیقا چه چیزی باید تلافی شود ؟ انتقام تقریبا هفت هزارجانی که از بین رفت باید گرفته شود ؟ تلافی پانزده میلیون فوت مکعب اداره و مرکز کاری که در منهاتان تبدیل به حفره ای عمیق شد باید در آید ؟ انهدام قسمتی از پنتاگون باید تلافی شود ؟ از بین رفتن صدها و هزاران محل شغلی باید تلافی شود؟ ورشکستگی بالقوه ی بعضی شرکت های هوائی و از بین رفتن مرکز معاملات نیویورک مطرح است ؟ یا نه ، مساله ای ورای این ها میان است ؟

در سال ۱۹۹۶ ، یک تلویزیون ملی از مادلین آلبرایت سفیر وقت امریکا در سازمان ملل متحد پرسید،  نسبت به این واقعیت که پانصد هزار کودک عراقی در نتیجه ی مجازات های اقتصادی ایالات متحده مرده اند ، چه نظری دارد ؟ ایشان جواب دادند که « انتخاب سختی بود  اما ، به هرحال همه ملاحظات صورت گرفت و ما فکر می کنیم این بها باید پرداخت می شد » آلبرایت به خاطر این حرف از کار برکنار نشد . به سفرهای دوردنیا برای بیان دیدگاه های دولت ایالات متحده ادامه داد . موقعیت بالاتری هم پیدا کرد . مجازات ها و مصوبه ها علیه عراق به جای خود باقی ماندند . مرگ و میر بچه های عراقی هم ، همچنان ادامه یافت .

و این است نتیجه ای که حاصل شده است : تفاوتی دوپهلو میان تمدن و توحش ، میان « کشتار مردم بی گناه » ، یا نه ، اگر این گونه بهتر می پسندید ، تصادم تمدن ها و بدبختی ها و زیان های ناشی از آن . این معادله ی سفسطه آمیز و تنفر انگیر عدالت نامحدود است . دراین معادله ، این جبر ، چقدر عراقی دیگر را باید بکشد تا از دنیا محلی بهتر برای زندگی بسازد ؟ در مقابل هر کشته ی امریکائی، چقدر افغانی دیگر باید کشته شوند ؟ برای هر کشته ، چقدر بچه باید کشته شوند ؟ چقدر دیگر از مجاهدین باید به ازای هریک سرمایه گذار بانکی کشته شوند ؟

درحالی که فرستنده های تلویزیونی سراسر جهان ما را با تعریف عملیات آزاد کننده به خواب مغناطیسی فروبرده اند ، ائتلافی از قدت های بزرگ جهان ، خاک وجب به وجب افغانستان ، این فقیر ترین ، آسیب دیده ترین و جنگ زده ترین کشور جهان را در جست و جوی اسامه بن لادن به توبره کشیده است . بن لادن را مسئول حملات یازده سپتامبر معرفی کرده اند و جرم افغانی ها این است که دولت طالبان به او پناه داده است . در افغانستان ، تنها چیزی که احتمالا می تواند به عنوان ارزشی جنبی به حساب آید ، تابعیت آن است .

(نیم میلیون از این تبعه ی افغانی را ، یتیم هائی تشکیل می دهند که نقص عضو دارند. گزارش داده اند که وقتی اعضای مصنوعی بدن را در مناطق متروک و غیر قابل دسترسی از هواپیما به زمین می ریزند ، آدم های لنگ ، مثل گله ای رمیده به حرکت در می آیند . ) اقتصاد افغانستان ، به مسلخ رفته است . در واقع ، ارتش متجاوز در افغانستان با این مساله رو به رو است که راه های این کشور فاقد راهنما و علائم بین المللی اند که بتوان آن ها را در نقشه خواند : نه جاده های افغانستان تابلو راهنما دارند ، نه پایگاه های نظامی دارد ، نه مجموعه های صنعتی دارد ، و نه مراکز آبیاری . از این چیزها ، در نقشه ی افغانستان خبری نیست . مزارع افغانستان تبدیل به گورستان های دسته جمعی شده اند . حومه ی شهرها را « مین » صاف کرده است . آخرین تخمینی که زده اند ، ده میلیون « مین » بوده است . ارتش امریکا برای وارد کردن سربازانش اول باید مین ها را پاک کند و جاده بسازد . از ترس حمله ی امریکا ، یک میلیون شهر نشین از خانه ها شان گریخته اند و خود را به مرز پاکستان رسانده اند . سازمان ملل تخمین می زند که هشت میلیون شهروند افغانی به کمک های فوری نیاز دارند . با پایان یافتن ذخایر ، نهادهای بین المللی تغذیه و کمک رسانی ، منطقه را ترک کرده اند . بی بی سی گزارش می دهد که عمیق ترین فاجعه ی انسانی دوران معاصر ، در افغانستان آغاز شده است . این ، گواه عدالت نامحدود در قرن جدید است . انسان هائی که منتظرند تا کشته شوند ، به حد مرگ گرسنگی می کشند .

در امریکا زمزمه های سخنتی درگرفته است تا افغانستان را به حدی بمباران کنند که به عصر حجر بازگردد . لطفا کسی این خبر فوق العاده را منتشر کند که افغانستان قبلا به آن عصر باز گشته است . اگر باعث تسلی خاطر شود ، باید گفت امریکا هیچ کمکی نکرده که مانعی برای رساندن افغانستان به چنین مرحله ای شود . اصلا بعضی امریکائی ها ممکن است آنقدر گیج باشند که دقیقا ندانند افغانستان کجاست ( اخر در خبر است که تغییراتی در نقشه های کشورشان به وجود آمده ) ، اما ، به هرحال ، دولت ایالات متحده و افغانستان  دوستان قدیمی اند .

 در سال ۱۹۷۹، پس از تجاوز نظامی شوروی به افغانستان ، سی آی ا و آی اس آی ( سرویس جاسوسی و امنیتی پاکستان ) بزرگترین عملیات مخفی ی پس از جنگ ویتنام را سازمان دادند . و هدف شان این بود که جریان و توان مقاومت افغانستان را علیه شوروی کوک کنند و آن را به حد جنگ مقدس و جهاد اسلامی توسعه دهند . این اقدام می توانست کشورهای مسلمان درون اتحاد شوروی را علیه رژیم کمونیستی سازمان بدهد و باعث از هم گسیختن یکپارچگی شود که در نتیجه ی آن ، ثبات سیاسی شوروی مختل می شد . آغاز این طرح ، می توانست به معنی ایحاد ویتنام اتحاد شوروی باشد. حتی می توان گفت که حدود پیش بینی ، از این هم فراتر می رفت . در طول سال ها، هزاران مجاهد تند رو از چهل کشوراسلامی به وسیله سی آی ا و آی اس آی به استخدام در آمدند و به این ترتیب ارتش مزدوری از آنان تشکیل شد که به نیابت امریکا وارد جنگ شدند . درجه داران وصفوف مجاهدین نمی دانستند که جهاد آنان ، در واقع جنگی برای عموسام است . ( طنز قضیه اما ، آن بود که امریکا هم متقابلا نمی دانست که برای آینده ای علیه خود سرمایه گذاری می کند . )

در سال ۱۹۸۹ ، روس ها پس از نبردهای خونین ده ساله ، عقب نشستند . و پشت سر ، تمدن تبدیل شده به مخروبه را از خود به جا گذاشتند . شعله های سرکش جنگ های داخلی زبانه کشید . جهاد اسلامی، به چچین ، کوسووو،  و  رفته رفته کشمیر  کشیده می شد. سی آی ا به ریختن پول و تجهیزات نظامی در میدان ادامه داد ، اما دامنه ی کار چنان گسترده شد که هزینه ی بیشتری بر می داشت . مجاهدین به کشاورزان دستور دادند که به عنوان « مالیات انقلابی » خشخاش بیشتری بکارند. با حفاظت و تامین ای اس آی ، صدها لابراتوار تبدیل تریال به هروئین ، در امتداد مرزهای افغانستان – پاکستان ساخته شد . ظرف دوسال پس از ورود سی آی ا ، نوار مرزی پاکستان – افغانستان تبدیل به بزرگترین مرکز تولید هروئین در جهان شد . همچنین به تنها منبع در آمد کلان در خیابان های امریکا . می گویند در آمد سالانه فروش هروئین بین صد تا دویست میلیون دلار است که به زخم آموزش نظامی و تامین تجهیزات نظامی در منطقه زده می شود .

در سال ۱۹۹۶ ، طالبان که فرقه ای حاشیه ای ، خطرناک ، تند رو و بنیادگرا خوانده می شد ، راهش را برای رسیدن به قدرت در افغانستان باز کرد . طالبان به وسیله ای اس ای ، همکار و پیرو قدیمی سی آی ا بنیان گذاری شد و مورد پشتیبانی بسیاری از احزاب پاکستان قرار گرفت . طالبان ، بند از پای رژیمی تروریست در افغانستان گشود . نخستین قربانیانش مردم خودش ، بخصوص زنان بودند . مدارس دخترانه را بست ، زنان را از مشاغل دولتی کنار زد ، حدود اسلامی را به جامعه تحمیل کرد که بنا بر آن ، زنی که آن حدود را رعایت نکند ،  باید سنگسار شود و زنان زنا کار باید زنده به گور شوند . کارنامه و ردپای حقوق بشر در دولت طالبان ، این احتمال را که چنین حکومتی با چشم انداز جنگ مرعوب شود ، از روش خود دست بردارد ، یا بیش از این جان شهروندانش را مورد تهدید قرار ندهد ، منتفی می کند .

پس از آن همه اتفاقی که افتاده است ، چیزی مسخره تر از آن می تواند وجود داشته باشد که روسیه و امریکا ، دست در دست هم به انهدام مجدد افغانستان پرداخته باشند ؟ سئوال این جاست که آیا ویرانه را می توانید ویران کنید ؟ ریختن بمب بیشتر بر افغانستان ، فقط سنگ و کلوخ را در هم می ریزد ، گورهای قدیمی را بزرگ تر می کند و مزاحم مرده ها می شود . مناظر ویران افغانستان ، گورستان کمونیزم شوروی و سکوی پرش جهان یک قطبی ی زیر سلطه ی امریکا بود. این زمینه ، فضا را برای سرمایه داری جدید و وحدت عمل  جهانی شدن سرمایه ؛ که آن هم زیر سلطه ی امریکا بود ، بیش از پیش فراهم می کرد . و حالا موازنه در افغانستان چنین است که تبدیل به گورستان سربازان غیر مشابهی شود که برای امریکا و پیروزی امریکا جنگیده اند .

وضع متحدان قابل اعتماد امریکا چه می شود ؟ پاکستان هم لطمه ی فاحشی دیده است . دولت ایالت متحده از حمایت دیکتاتورهای نظامی که نمی گذارند دموکراسی در کشور ریشه بدواند ، اصلا شرمسار نیست . پیش از آن که پای سی آی ا  باز شود ، تریاک در پاکستان فقط یک بازار کوچک محلی داشت . در سال های ۱۹۷۸ تا ۱۹۸۵ تعدا معتادان به هروئین ، از شمار اندک به انبوه رسید. حتی پیش از یازده سپتامبر ، میلیون ها آواره ی افغانی در چادرهای مرزی زندگی می کردند . اقتصاد پاکستان در حال فروریختن است . خشونت های فرقه ای ، برنامه های تنظیم ساختمان جهانی شدن سرمایه و عالی جنابان مواد مخدر ، دارند کشور را تکه پاره می کنند . در مراحل آماده شدن برای جنگ با شوروی ، مراکز آموزش تروریست ، مثل دندان اژدها به اندام سراسر کشور فرو رفتند و بنیادگرایانی را تولید کردند که بیش از هر جائی در خود پاکستان بازار مصرف داشتند. طالبان که مورد حمایت دولت پاکستان قرار گرفت و اساسا به وسیله همین دولت بنیان گرفت و سال ها ساخته و پرداخته شد ، متحد سیاسی و استراتژیکی خود احزاب پاکستانی بود و به وسیله همین احزاب از هر لحاظ تقویت شد . وحالا دولت ایالات متحده از پاکستان در خواست می کند ( درخواست می کند ؟ ) دست آموزی را که سال ها در حیات خلوت خود پرورش داده است ، خفه کند . پرزیدنت مشرف که حمایت از ایالات متحده را تضمین کرده است ، خوب می داند که چیزی شبیه به جنگ داخلی را در کیسه دارد . هندوستان ، به یمن شرایط جغرافیائی ، و تا حدودی نیز به خاطر نظریات رهبران پیشین خود ، خوش شانسی آورده که تا کنون پشت این میز بزرگ بازی قرار نگرفته است . چنانچه هندوستان پشت این میز قرار می گرفت ، به این معنی بود که ؛ همان گونه که امروزه شاهد آنیم ، دیگر از دموکراسی هیچ اثری در این کشور وجود ندارد . امروز ، همان طور که بعضی از ما با نگرانی ناظر آنیم ، دولت هندوستان ؛ با حالتی جنون آمیز،  تسمه هایش را سفت کرده و ملتمسانه از امریکا گدائی می کند تا پایگاه هایش را به جای پاکستان در هندوستان علم کند . این گونه نگرش حقیر به سرنوشت کثیف پاکستان ، نه تنها منحصر به فرد است ، بلکه اساسا غیر قابل تصور است که هندوستان دست به چنین کاری بزند . هر کشور جهان سومی ، با آن اقتصاد شکننده وپایگاه اجتماعی پیچیده ، حالا دیگر باید فهمیده باشد که دعوت ابرقدرتی مثل امریکا ( حالا چه بگوید که می ماند ، یا موقتا در آن پایگاه ها مستقر می شود ) ، درست مثل این است که شما از آجر بخواهید به شیشه ی  پنجره تان بخورد .

در حمله رعد آسای خبری که پس از یازده سپتامبر صورت پذیرفت ، جریان های اصلی شبکه های تلویزیونی ، آشکارا مساله ی اصلی درگیری ایالات متحده در افغانستان را از نظر انداختند . پس ، برای جلب توجه کسانی که با داستان آشنا نیستند ، باید بگویم که پوشش خبری حمله ها باید به جریان می افتاد تا می توانست روی هر گونه بد بینی در مورد مساله اثر بگذارد . حال آن که برای آشنایان به تاریخ معاصر افغانستان ، پوشش خبری تلویزون های امریکائی و قدرت تحریک « ائتلاف بین المللی علیه ترور » فقط توهین به شعور انسان است .

«عملیات آزادیبخش » به این دلیل صورت پذیرفت تا حافظ تامین و ادامه زندگی به روش امریکائی باشد . و تا زمانی که امریکا از این بابت احساس اطمینان صد در صد کند ، آن را ادامه خواهد داد . این اقدام  باعث گسترش وسیع ترخشم و ترور در سراسر جهان خواهد شد . برای امریکائی های عادی ، زندگی تبدیل به نفس کشیدن در فضای بیمار عدم اطمینان شده است : فرزند من در مدرسه تامین خواهد داشت ؟ در جاده ها گاز اعصاب می زنند ؟ بمبی در سالن سینما منفجر خواهد شد ؟ همسرم امشب به خانه می آید ؟ مدام به مردم امریکا هشدار می دهند که مواد بیولوژیکی ، آبله ، سیاه زخم و انبوهی از خطرهای کشنده ، هر لحظه در انتظار آن ها است . بسیار اتفاق می افتد که مردم عامی امریکا ، با این هشدارهای کشنده ، فکر می کنند اگر یک باره با بمب هسته ای بمیرند ، بهتر است . به نظر آن ها ، شرایط موجود بسیار بدتر از شرایطی است که آدم در آن بمبی می خورد و می میرد .

دولت ایالات متحده و بدون تردید سایر دولت های جهان ، می خواهند به بهانه جنگ و استفاده از فضائی که به وجود آورده اند ، آزادی های اجتماعی را درجهان به حداقل برسانند ، زیر آزادی بیان بزنند ، کارگران را از کار بیکار کنند ، اقلیت های قومی و اقلیت های مذهبی را به ستوه آوردند و همه ی هزینه های اجتماعی را به سمت صنایع دفاع هدایت کنند . هزینه این طرح بسیار گران است. چرا ؟ مقصود شان چیست ؟ اگر چنین شود ، پرزیدنت جرج بوش دیگر نمی تواند از شر دنیای شرورها  رها شود، پس هیچ اشکالی ندارد که با مقدسان شریک شود. این بی معنی است که دولت ایالات متحده ، حتی تصور کند که می تواند با فشار و خشونت بیشتر ، تروریسم را از میان بردارد . تروریسم عارضه است ، نه بیماری . تروریسم هیچ کشوری ندارد . فرا ملیتی است ، درست همان قدرجهانی که شرکت های بزرگ کوکاکولا ، پپسی و نایکه هستند . در نخستین نشانه ی دردسر ، تروریست ها  می توانند کارخانه شان را کشور به کشور در جست و جوی متاع بهتر بچرخانند . درست مثل شرکت های فراملیتی .

تروریسم ، به عنوان یک پدیده هرگز از میان نخواهد رفت . اگر این واقعیت در نظر گرفته شود، نخستین قدم برای امریکا این است که قبول کند بقیه ملت ها و انسان ها هم در این سیاره سهمی دارند؛ ملت ها وانسان هائی که در تلویزیون ها نیستند ، اما غم ها و شادی ها و زندگی ها و آوازها وعشق های خود ؛ و اگر ارباب بپذیرد ، حقوق انسانی خود را دارند . به جای توجه به این واقعیت ، وقتی از دونالد رامسفلد وزیر دفاع ایالات متحده پرسیدند به چه نیتچه و چیزی در جنگ جدید امریکا پیروزی می گوید ، جواب داد که اگر بتواند دنیا را قانع کند که امریکائی ها باید اجازه داشته باشند به روش زندگی امریکائی ادامه بدهند ، به نظر او به پیروزی دست یافته است .

حملات یازده سپتامبر ، کارت دعوت بد هیبتی بود از طرف دنیائی که مدام و به طرز وحشتناکی عوضی رفته است . شاید پیام را بن لادن نوشته باشد . که می داند ؟ و این پیام به وسیله ی عواملش عرصه شده باشد ، اما حتما امضایش را باید ارواحی کرده باشند که قربانیان جنگ قدیمی ایالات متحده اند .

میلیون ها نفر درکره ، ویتنام و کامبوج کشته شدند . هفده هزار و پانصد نفر در جریان پشتیبانی ارتش اسرائیل از تجاوز نظامی ایالات متحده به لبنان – که در سال ۱۹۸۳ اتفاق افتاد – کشته شدند . ده ها هزار عراقی در عملیات توفان صحرا ( جنگ خلیج – 2 ) کشته شدند . هزاران فلسطینی در نبرد علیه اشغال ساحل غربی رود اردن کشته شدند . و میلیون های دیگر در یوگسلاوی ، سومالی ، هائی تی ، شیلی ، نیکاراگوئه ، ال سالوادور ، جمهوری دومینکن و پاناما ، به دست تروریست ها ، دیکتاتورها ونسل کش ها کشته شدند که دولت امریکا عامل آموزش دهنده ی آنان و تامین کننده هزینه و تسلیحات آنان بوده است . این ویژگی ، اصلا در فهرست درک و تفاهم و خوشبینی جائی ندارد .

مردم مملکتی که تا این حد در گیر جنگ و تجاوز و مناقشه های پایان ناپذیر در خاک دیگران است، خوشبخت اند .  ضربه های یازده سپتامبر ، در این همه مدت زمان ، دومین ضربه ای بود که امریکا در طول صد سال گذشته تحمل می کرد . اولی پرل هاربر بود . تا تلافی این حمله ، راه درازی پیموده شد ، اما به هیروشیما و ناکازاکی انجامید . این بار ، جهان با نفس های حبس شده منتظر وقایع هولناک است .

اخیرا کسی گفته بود که اگر اسامه بن لادنی اصلا وجود خارجی نداشت ، امریکا باید می ساختش. اما در واقع امریکا قبلا بن لادن را ساخته است . بن لادن از جهادی هائی بود که در سال ۱۸۷۹، پس از طراحی عملیاتی امریکا در افغانستان ، به این کشور منتقل شد . بن لادن این امتیاز را دارد که سی آی  ا ، او را خلق کرده و اف بی آی ، دنبالش می گردد. در یک دوره ی دوهفته ای ، بن لادن از «مظنون » به « مظنون اصلی » ترفیع مقام داده شد و بدون ارائه ی هیچ سند محکمه پسندی ، «زنده یا مرده » او  را خواستند .

با همه ی محاسبات ، محال است سندی محکمه پسند ساخت و پرداخت تا ارتباط بن لادن با یازده سپتامبر را تائید کند . تا کنون ، به نظر می رسد تنها سندی که در این مورد ساخته باشند ، این باشد که بن لادن حملات یازده سپتامبر را محکوم نکرده است . با اطلاعاتی که از منطقه و شرایط زندگی بن لادن در دست است ، این احتمال صد در صد است که حمله ها را او شخصا طراحی و اجرا نکرده است ، برای این که اوچهره ی روحانی است ، منبع الهام است . پاسخ طالبان به مطالبات ایالات متحده که از آن جمله استرداد بن لادن به امریکا بود ، کاملا موجه بود : سند بدهید ، آن وقت ما او را تحویل شما می دهیم . پاسخ پرزندیت بوش اما ، این است که مطالبه ی ما غیر قابل بحث است .

( وقتی بحث در مورد استرداد بن لادن داغ است ، ما هم می توانیم تقاضا کنیم که دولت هندوستان استرداد آقای وارن اندرسن رئیس شرکت یونیون کاربید را از ایالات متحده بخواهد ؟ ایشان مسئول نشد گاز بوپال در سال ۱۹۸۴ هستند که باعث مرگ ۱۶ هزار تن شد . مدارک ضروری و محکمه پسند را هم قبلا جمع آوری کرده ایم . همه ی این اسناد و مدارک ، در پرونده ها موجودند . می شود لطفا آقای وارین اندرسن را تحویل ما بدهید ؟ )

اما واقعا اسامه بن لادن کیست ؟

اجازه بدهید جور دیگری بپرسم  : اسامه بن لادن چیست ؟

بن لادن رازسر به مهر خانواده های امریکائی است . او ، دوقلوی سیاه رئیس جمهوری امریکاست . دوقلوی درنده ای که جفتش باید زیبا و متمدن باشد . این همزاد را از گوشت دنده دنیائی ساخته اند که در سیاست خارجی امریکا در حال تباه شدن است . نه تنها این ، که کلاهک های هسته ای امریکا و دیپلماسی مسلح امریکا ، بی احترامی خنک امریکا به زندگی های غیر امریکائی ، طرح های اقتصادی بی رحمانه امریکا که مثل ابری از ملخ ، از کشورهای فقیر می گذرد و اقتصاد شان را می چرد و ، سرانجام ، چپاول گری های چند ملیتی که حتی دارند برهوائی که ما تنفس می کنیم ، زمینی که بر آن ایستاده ایم ، آبی که می نوشیم و فکرهائی که می کنیم ، مسلط می شوند . حالا که راز سر به مهر خانواه بیرون افتاده است ؛ دوقلوها دارند در همدیگر محو می شوند تا رفته رفته نسبت به هم، قابل تغییر باشند . تفنگ هاشان ، بمب هاشان ، پول و مواد مخدرشان ، درچشم به هم زدنی همه جا را در می نوردد. ( موشک های استینگر که هلی کوپترهای امریکائی را نشانه می روند ، به وسیله سی آی ا ، تهیه شده اند . هروئینی که معتادان امریکائی مصرف می کنند ، از افغانستان می آید . دولت بوش اخیرا – چند ماه پیش از واقعه یازده سپتامبر ۲۰۰۱ –  ، ۴۳ میلیون دلار برای کمک به مبارزه با مواد مخدر ، به افغانستان پول داد .

حالا شروع کرده اند به عاریه گرفتن فصاحت کلام یکدیگر . هر یک ، دیگری را « سرافعی » می داند . هردو دست به دعا برداشته اند و در اشاره ها شان از حکومت جاری مسیح بهره می برند . هر دو به طرز روشنی در جنایات سیاسی درگیرند . هردو به طور خطرناکی مسلح اند : یکی به کلاهک های هسته ای که قدرت وحشتناکی دارد ، دیگری در روشنائی سیمابی به سلاح مخرب و قدرتمندی که از نومیدی ریشه می گیرد . گلوله آتش و چکش و یخ شکن . چماق و گاو وحشی . مهمترین نکته ای که همیشه باید به خاطر بسپاریم ، این است که هیچ یک از این دو ، راه حل نیستند.

اولتیماتوم آقای بوش به جهان که – « یا با ما هستید ، یا با تروریست ها » – بخشی از خودخواهی و نخوت او است .

این فرصت مورد انتظار مردم نیست ؛ فرصتی نیست که مردم به آن نیاز داشته باشند ؛ یا باید امکان ساختن آن را داشته باشند .  

 

 

 

منبع :پدیدا بزرگترین مرجع علمی ایرانیان

ارسال نظر