X بستن تبلیغات
X بستن تبلیغات
header
متن مورد نظر

نواحی بیوجغرافیائی

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

تاکسونهایی بومی ممکن است زیر  گونه گدز یا گروههایی از گونه های باشند. یک مثال از یک ناحیه اندمیم جزایر هاوایی است. تاکسونهایی بومی هاوآیی شامل چهار گونه از گیاه جنس Keysseria می باشد گیاهی بوته ای و Perennial که در هاوآیی در bog هایی باز با ارتفاع بین m1000 تا m1700 یافت می شود ۱۰ گونه از این جنس به طور عمده در غرب هاوآیی یافت می شوند که ۸ گونه آن از گینه جدید بافت شده است (شکل ۱-۸). همچنین یک گونه گیاهی دیگر از جنس Argemone در گیاهی با برگ های خاردار می باشد

نواحی بیوجغرافیائی

 

در این جا توجه به مفهوم کمی اندمیم شده است. این مفهوم مدتها پیش به وسیله تاکسونهایی که هیچ جای دیگری یافت نمی شوند مشخص می شود.

تاکسونهایی بومی ممکن است زیر  گونه گدز یا گروههایی از گونه های باشند. یک مثال از یک ناحیه اندمیم جزایر هاوایی است. تاکسونهایی بومی هاوآیی شامل چهار گونه از گیاه جنس Keysseria می باشد گیاهی بوته ای و Perennial که در هاوآیی در bog هایی باز با ارتفاع بین m1000 تا m1700 یافت می شود ۱۰ گونه از این جنس به طور عمده در غرب هاوآیی یافت می شوند که ۸ گونه آن از گینه جدید بافت شده است (شکل ۱-۸). همچنین یک گونه گیاهی دیگر از جنس Argemone در گیاهی با برگ های خاردار می باشد و معمولاً تا ارتفاع ۱ متر در نواحی مرتفع رشد می کند در هاوآیی بومی می باشد. گفته می شود گونه A.glanca به گونه موجود در شیمی با نام A.hunnemannu (شکل ۲-۸) قرائت بیشتری داشته باشد. همچنین گونه گیاهی دیگری از جنس Sophora که به صورت درختچه یا درختهای کوچکی با ارتفاع ۱۵ متر در جنگل های مرتفع و در امتداد جریانهای آب و بر روی شیب کوهها رشد می کند، بومی هاوآیی می باشد. ۱۲ گونه دیگر از جنس در نواحی پراکنده ای در جنوب هاوآیی یافت می شوند. (شکل ۳-۸).

برای هر ناحیه اندمیم، نظیر هاوآیی، اطلاعات توزیعی از این نوع غالب می باشد، چنین داده هایی در مورد نواحی اندمیم از اواسط قرن نوزدهم میلادی گردآوری شده است. با این وجود این اطلاعات در مجموع با توجه به مساله همبستگی ناحیه ای که این جا به عنوان مفهومی کلاسیک برای بررسی ارتباطات بیوجغرافیایی درک شده است، فاقد بار اطلاعاتی است (شکل ۴-۸).

در نگاه اول، ممکن است چنین فرض ‌شود همانطور که در مورد گونه های keysseria نشان داده شده است همبستگی ناحیه ای هاوآیی در ارتباط با نواحی اندمیم واقع در غرب می باشد (شکل ۱-۴-۸). یا همانطور که به وسیله گونه های Sophra , Argemone نشان داده می شود به ترتیب در ارتباط با شرق یا جنوب باشد (شکل ۳-۴-۸) با در نظر گرفتن هر سه گروه از شواهد کمتر است به این نتیجه برسیم که همبستگی ناحیه ای هاوآیی بسیار پیچیده است چرا که هاوایی با نواحی متعددی دارای همبستگی است، در حقیقت هاوایی با تمام نواحی اندمیم موجود در جهان دارای ارتباط است. ممکن است در ورای این پیچیدگی فراموش کنیم که ممکن است تمام این نواحی اندمیم در قالب یک کلادوگرام ساده دارای الگوی خاصی از همبستگی باشند. به عنوان مثال ممکن است به نظر برسد keysseria نیازمند یک کلادوگرام، Argemone یک کلادوگرام و Sophora کلادوگرامی دیگر باشد. با این وجود احتمالات با سه مثالی که در بالا فهرست شوند در تناقص نمی باشند، تمام پانزده کلادوگرام دو شاخه ای ممکن برای چهار منطقه قابل تفسیر بوده و به طور برابری اقتصادی می باشند، دوکلادوگرام از پانزده احتمال مکن در شکل ۵-۸ ارایه شده اند. به طور خلاصه فاقد محتوای اطلاعاتی درباره همبستگی ناحیه ای در ارتباط با هاوایی و سه ناحیه غربی- شرقی و جنوبی می باشند.

یکی از مشکلات درباره سه مثال فوق آن است که هر کدام از آنها فقط یک بیان ۲ ناحیه ای می باشند. (شکل های ۴-۸، (تا ۳) بیان های ۲- ناحیه ای فاقد بار اطلاعاتی هستند چرا که با هر نوع تفسیر در مورد همبستگی های ناحیه ای سازگار هستند. اما حتی هر کدام از این بیان های خاص با جزئیات بیش تری ارایه شوند. مثلاً به صورت  3- ناحیه ای باز هم بی ارزش هستند جرا که نمی توان آنها را به صورت یک کلادوگرام واحد بر اساس اصل پارسمیونی بیان نمود.

مشکل با چنین بیان های سه ناحیه ای آن است که تمام آنها شامل فقط یک عنصر مشترک H می باشند.

از طریق مقایسه این بیان سه منطقه ای با کلادوگرام گونه ای نظیر گونه ای جنس Xylosma که شامل ۱۰۰ گونه از گیاهان درختی و درختچه ای با زیستگاهها و اکولوژی متفاوت می باشند می توان به آنها بار اطلاعاتی بخشید (شکل ۸-۸). Xylosma به وسیله گونه هایی شناخته می شوند که نه تنها بومی هاوایی هستند بلکه در نواحی غربی، شرقی و جنوبی هاوایی نیز بومی می باشند. یک کلادوگرام با جزئیات دقیق تر از گونه های جنس Xylosma می تواند از دیدگاه همبستگی ناحیه ای می تواند با دو یک از بیان های سه ناحیه ای شکل های ۶-۸ ۱ تا ۳ موافق باشد. در هر مورد (تناقص یا سازگاری) بیان ۳- ناحیه ای دارای بار اطلاعاتی خواهد بود. Brundin (1966) برای درک همبستگی ناحیه ای بخش های معتدله قاره های جنوبی سعی کرد تا از یک رویکرد کلاویستی استفاده نماید (استرالیا، زنلاندنو، آمریکای جنوبی و آفریقا) وی این همبستگی را از طریق مطالعه خویشاوندی گونه ای در سه زیر خانواده از پشه های خانواده chironomidne مورد بررسی قرار داد. در یک زیر خانواده (Diamesinae) وی همبستگی های پیچیده بین قاره ای برای ۲۰ گونه مشاهده نمود (شکل ۹-۸). کلادوگرام گونه ای ممکن است برای نشان داد دو دسته از اطلاعات برای همبستگی ناحیه ای بین چهار ناحیه، ساده گردد:

۱ – نیوزلاند، استرالیا و امریکای جنوبی دارای همبستگی بیشتری با هم می باشند تا آفریقا (شکل ۱-۱۰-۸).

۲ – استرالیا، نیوزلاند هر کدام با آمریکای جنوبی قرائت بیشتری نشان می دهند تا با یکدیگر (شکل ۲-۱۰-۸)

در دومین زیر خانواده (Podonominae) وی همبستگی های بین قاره ای برای ۱۲۶ گونه جنوبی مشاهده نمود کلادوگرام گونه ای همچون مورد قبلی می تواند دو مورد اطلاعاتی فوق را نشان دهد (شکل ۱۰-۸). در سومین زیر خانواده (Aphrotenlinae) وی همبستگی بین قاره ای در مورد ۸ گونه مشاهده نمود. در این مورد کلادوگرام گونه ای فقط یک مورد اطلاعاتی را نشان می داد. استرالیا و امریکای جنوبی دارای همبستگی بیشتری با یکدیگر می باشند تا هر کدام به آفریقا.

نتایج Brundin به دلایل متعددی به طور گسترده مورد توجه و جالب هستند که به طور خلاصه در این مرود بازنگری قرار می گیرد. کلادوگرام ناحیه ای شکل ۱۲-۸ را در نظر بگیرید، این کلادوگرام در کلادوگرام های گونه ای برای هر سه زیر خانواده منعکس می باشند (شکل های ۱۱و ۸ و ۹-۸).

کلادوگرام شکل ۱۲-۸ و کلادوگرام سه ناحیه ای مشابه می بایست دوباره در کلادوگرام های گونه سه زیر خانواده تکرار شود و ممکن است به عنوان سازگاری در نظر گرفته نشوند. اما احتمال این سازگاری، می تواند قابل محاسبه باشد با در نظر گرفتن ۳ ناحیه یا ۳ تاکسون ترسیم سه کلادوگرام دو شاخه ای امکانپذیر است. بنابراین، احتمال اینکه یک کلادوگرام مشابه یک بار به طور افتاقی تکرار شود ۳۳% می باشد. احتمال آن که کلادوگرام دو بار تکرار شود همانند مثال فوق ۱۱% می باشد. با نزدیک شدن احتمال به سطح ۵% تردیدهای جدی در مورد اتفاقی بودن (شانسی بودن) تقویت می شود.

با این وجود Brundin به این نکته اشاره می کند که کلادوگرام ناحیه ای که در مطالعات وی به آن اشاره می شود با آن چه که به وسیله زمین شناسان در مورد رانش قاره ها در نیمکره جنوبی تاکید می شود، مطابقت دارد. در آن زمان این اعتقاد وجود داشت که تمام قاره های جنوبی از یک فوق قاره (گندوانالند) و پس از قطعه قطعه شدن آن منشاء گرفته اند. اولین شکافتگی بین آفریقا و یک قطعه قاره ای که شامل امریکای جنوبی، قطعات جنوب، زلاندنو و استرالیا بوده صورت گرفته است. وقایع متعاقب، منجر به قطعه قطعه شدن این قطعه قاره ای شده است. بنابراین کلادوگرام Brundin (شکل ۱-۸) با پدیده رانش قاره ای مطابقت دارد. احتمال آنکه یک کلادوگرام برای سومین بار تکرار گردد حدود ۴% می باشد که این احتمال به Brunin این اجازه را داد که چنین نتیجه گیری نماید:

نظریه رانش قاره ای پیش زمینه ای را فراهم می کند که تمام خواسته های ناشی از طبیعت همبستگی های transantractic را بر آورده می کند، همانطور که به وسیله پشه های خانواده Chironomidne نشان داده شد. در حقیقت، برازش بین تاریخ در توسط الگوهایی توزیع و فیلوژنی های بازسازی شده از یک سو آخرین عقاید درباره طبیعت زمین شناختنی و ارتباطات gon dowanaland و همچنین جدول زمانی قطعه قطعه شدن این ابر قاره از سوی دیگر آن قدر نزدیک است که حتی در جزئیات نیز با هم توافق دارند. (۱۹۶۶: ۴۵۴)

جزئیاتی که به وسیله Brundin مورد اشاره قرار گرفت نشان دهنده همبستگی دو گانه ای بین استرالیا و زندلانو با آمریکای جنوبی و همچنین همبستگی های زمین شناختی به همان اندازه پیچیده بین نواحی است، به این موضوع این جا بیشتر نخواهم پرداخت.

نواحی که به وسیله پشه های مورد مطالعه به وسیله Brundin اشغال می شوند شامل ۴ منطقه اصلی آفریقای جنوبی، نواحی جنوبی و غربی آمریکای جنوبی و جزایر آن، زلاندنو و جنوب شرقی استرالیا- تاسمانی می باشند (شکل ۱۳-۸). سه ناحیه ای از این مناطق اصلی که به عنوان نواحی اندمیم که به وسیله de candolle در ۱۸۳۸ یعنی زمانی که وی فهرست مناطق خود را از ۲۰ به ۴۰ توسعه داد، شناخته شد. وی همچنین پیچیدگی های موجود در نواحی جنوبی امریکای جنوبی را تشخیص داده بود، بر همین اساس وی این منطقه را به نواحی کوچکتری همچون شیلی و پرو، تیراول فوگو، خوان فرناندز و فالک اند تقسیم بندی نمود. تمام این نواحی منحصراً بر اساس مطالعه Brundin به روی پشه های خانواده Chironomidae تایید شدند، همچنین مطالعات سایر اشخاص به روی گروههای مخختلف گیاهی و جانوری در سالهای حد فاصل زمان Brundin , de candolle در نظر مرور و بررسی مشکل همبستگی ناحیه ای بدیع تر می باشد. این مشکل به وسیله Sclater یکصد سال پیش مطرح شد و Wallece سعی داشت تا آن را در مورد هند شرقی بررسی نمودید. با وجودیکه Wallece به حل مشکل از طرق در نظر داشتن نسبی اندمیم نزدیک شده بود، ولی Brundin کوشید تا جنبه های کلادستیک را به طور مستقیم از طریق مطالعه همبستگی های درونی گونه های اندمیک مورد بررسی قرار دهد. اگر نتایج Brundin آن باشد که یک الگوی غیر تصادفی از همبستگی های ناحیه ای وجود دارد، آنگاه نظرات وی در مورد رانش قاره ای صحت خواهد داشت: تکامل الگوهای قاره ای یک توجیه علی برای همبستگی های ناحیه ای (همانطور که به وسیله پشه های Chironomidae نشان داده شد) و همچنین یک توجیه علی برای کلادوگرام های گونه ای است که به نحوی عناصر مشترک الگو را نشان می دهند. جالب است که به یادداشت Candolle درباره علت وجود نواحی اندمیم توجه نماییم. وی چنین می نویسد:

این حقیقت ما را به این ایده می رساند که نواحی اندمیم به طور منحصر ؟؟؟ به وسیله علل فیزیکی که در حال عمل هستند احتمالاً تا حدی به وسیله و علل زمین شناختی که امروزه وجود ندارند، مشخص می شوند. بر اساس این ممکن است به سادگی تصور کرد که چرا گونه های گیاهی که هرگز به صورت بومی در مناطق خاصی وجود نداشته اند در صورت معرفی شدن به آن مناطق قادر به زندگی نخواهد بود.

اما این نظریه با عدم قطعیت روبرو است، چرا که با تمام ایده های مرتبط با دنیای اطرافمان و منشاء ابتدایی موجود است زنده را بپذیریم. (۱۸۲۰:۴۱۳)

Canlolle همچنین به این نکته اشاره می کند که تمام نظریه گیاه شناسی جغرافیایی مبتنی بر ایده هایی است که شخص درباره منشاء موجودات زنده و غالبیت گونه ها به آن اعتقاد دارد. Candolle (1820:417) این موضوعات را به طور خیلی مختصر و با اعتقاد به این ایده که گونه ها دایمی هستند، در نظر گرفت وی همچنین نظریه های گوناگونی را درباره منشاء گونه ها از طریق تاثیر علل خارجی و دورگ گیری در نظر گرفت. وی به طور خاص هیچکدام از این نظریات را مورد اشاره قرار نداده است و چنین نتیجه گیری کرده که علل مربوط به اختلافات بین گونه های بدیل مسایلی است که شناخته شده نمی‌باشد.

این ایده که تغییرات جغرافیایی تقریباً با هر نظریه ای درباره تکامل یا زمین شناختی ممکن است به شکلی یک عامل علی در ظهور گونه های جدید و ایجاد نواحی اندمیم باشند یک ایده کاملاً قدیمی است آثار این ایده را می توان در نوشته های Candolle , Buffon و سایرین یافت.

این ایده تقریباً با هر نظریه ای درباره تکامل قابل مشاهده است، به خصوص پس از انتشار منشاء گونه های داروین در ۱۸۵۹ و عمومیت یافتن نظریه گزینش طبیعی. با این وجود آنچه که نتایج Brundin را از تلاش های زیست شناسان قرن نوزدهم متمایز می سازد نظریه تکامل یا حتی توجیه علی آن نیت، بلکه وجه تمایز در توجه به جنبه های کلاوستیک همبستگی ناحیه ای از یکسو از طریق کلادوگرام های سه زیر خانواده پشه ها و از سوی دیگر از طریق کلادوگرام ناحیه ای که از منابع زیر زمینی شناختی استخراج کرده بود، می باشد. به طور خلاصه وی دو جنبه زیست شناختی و زمین شناختی کلادوگرام های ناحیه ای را در هم آمیخته است (Rosen, 1978). این موضوع که این دو مجموعه از الگوهای زیست شناختی که گفته شد نمی توان در فقط بر اساس شانس و تصادف باشد. آنچه که در استدلال Brundin بدیع و تازه است تلاش برای توجیه علی، با استناد بر ترکیبی از تکامل زمین شناختی و زیست شناختی نیست بلکه طبیعت و ساختار پدیده است که بر اساس اعتقاد وی نیازند توجیه و تفسیر می باشد. این پدیده ها، به طور مفهومی جنبه کلاوسیتیک را شکل می دهند.

این پدیده ها اجزای کلادوگرام محسوب می شوند که یک الگوی سلسله مراتبی از همبستگی ناحیه ای را شکل می دهند.

فاصله زمانی بین Brundin , Scalter بیش از یکصد سال است. در این دوره زمانی فعالیت های قابل ملاحظه ای در زمینه سیماتیک و جغرافیایی زیستی انجام شد و منابعی که از این دوره به جا مانده است بسیار متنوع و گسترده است. در این منابع به طور کاذب اثری از توجه به جنبه های کلاوستیک به خصوص در مورد یقین همبستگی ناحیه ای به چشم نمی خورد. در عوض در این منابع مفاهیم متفاوتی از همبستگی ناحیه ای را می توان مشاهده کرد که به نظر می رسد هر کدام مبتنی بر تصوری قدیمی پایه ریزی شده اند که توسط داورین و والاس احیا شده اند.

این تصور قدیمی پراکنش یا مهاجرت موجودات زنده از یک ناحیه به ناحیه ای دیگر است.

سه نوع از مفاهیم رایج در این زمینه وجود دارد:

۱ – سطوح اندمیم، همانطور که به وسیله بحث های والاس درباره هند شرقی مورد اشاره قرار گرفته است. در این مفهوم به این نکته تاکید می شود یک ناحیه با درجه اندمیم بالا نسبت به ناحیه ای دیگر با درجه اندمیم پایین تر در زمان دروتری مجزا شده است، یا این که موانع قوی تر در مقایسه با موانع ضعیف تر در برابر کنش قدیمی تر و دایمی تر هستند.

۲ – شباهت بیوتیک، همانطور که به وسیله بسیاری از محققین که تعداد تاکسونهای مشترک بین ناحیه های متفاوت را شمارش کرده اند، نشان داده اند. از شباهت بیوتیک می توان چنین استنباط کرد که نواحی که تا کسون های مشترک بیشتری دارند نسبت به نواحی که جدایی تا کسون های مشترک کمتری دارند جدیدتر می باشند.

۳ – همبستگی پراکنش، همانطور که به وسیله محققین متعدددی که بر این باور بودند که قادر به مسیریابی مهاجرت گذشته گیاهان و جانوران بین نواحی گوناگون هستند، نشان داده شده است. از چنین همبستگی هایی می توان چنین استنباط کرد که نواحی که اجازه پراکنش بیش تری را بین خود فراهم می کنند نسبت به آنهایی که دارای پراکنش کمتری هستند جدیداً جدا شده اند.

از یرخی جهات این سه مفهوم شبیه یکدیگرند و دارای کاربرد مشابهی هستند.

هر کدام از این مفاهیم می تواند به نتیجه مشابهی منجر شود یعنی یک مفهوم برای همبستگی ناحیه ای که می توان آن را در یک قالب یک کلادوگرام از نواحی بیان نمود. اگر این نواحی، اندمیم باشند یک پیش گویی امکان پذیر خواد بود: همبستگی که در یک کلادوگرام مشخص شده است برای تمام تاکسون هایی بومی آن مناطق هستند. صادق خواهد بود برای آزمودن چنین پیشگویی هایی، فقط لازم است جنبه کلاوسیتیک همبستگی گونه ای تاکسون های بومی مورد بررسی قرار گیرد، چنین آزمونی پیش از Brundin به نظر می رسد انجام نشده باشد. یک دلیل برای وجود چنین تاخیر طولانی در توجه به جنبه کلاوستیک آن است که این جنبه به طور روشن درک نشده بوده است. دلیل دیگر این است که نواحی بیوجغرافیایی به طور معمول فقط با در نظر گرفتن مرزهای سیاسی یا جغرافیایی یا با توجه به تقسیم بندی های قراردادی طول و عرض جغرافیایی تقسیم بندی می شوند در چنین تقسیم بندی هایی نواحی موضعی اندمیم مورد توجه قرار نمی گرفتند. در برخی موارد نواحی اندمیم براحتی بطور جغرافیایی قابل شناسایی هستند یا حتی در برخی موارد بر اساس مرزهای سیاسی قابل شناساییی می باشند. مثل جزایری نظیر هاوایی. اما در اغلب موارد بخصوص در مواردی که ناحیه اندمیم در مقیاس موضعی تعریف و مطالعه می شوند. نواحی که بدین شکل تعریف می شوند مثل نیمکره شمالی و آمریکایی شمالی، ایالات متحده یا ایالت یوتا ممکن است در درون مرزهای خود چندین ناحیه اندمیم را در بر گیرد. در اولین وهله ممکن است در گروهبندی نواحی اندمیم بدون توجه به مساله همبستگی ناحیه ای بین آنها اشتباه روی دهد.

بنابراین منابع این دوره پیش کلاوسیتی در هر مورد خاص و در صورتیکه شخص بخواهد ارتباط آن را با مساله همبستگی های ناحیه ای مورد قضاوت قرار دهد، نیازمند ارزیابی است اولین مرحله تعین ارتباط بین نواحی که توسط محققین تشخیص داده شده و نواحی اندمیم موضعی موجود در آن می باشد. مرحله دوم تعیین این مساله است که محققین از چه مفهومی برای تعیین همبستگی ناحیه استفاده کرده است و مرحله سوم آن است که محقق از کدام مفهوم همبستگی گونه ای استفاده نموده است. آنگاه خواننده ممکن است در موقعیتی قرار گیرد که بتواند درباره اهمیت اطلاعات، استدلالات و نتیجه گیری ارایه شده توسط محقق قضاوت نماید.

البته این ارزیابی دقیق برای مقالاتی که قبل ۱۹۶۶ میلادی نقشه شده اند ضروری نیست. یک اظهار نظر به وسیله Keast (1973) که نتایج Brundin درباره پشه های نیمکره جنوبی را مورد بازنگری قرار داده است منتشر شده است. Keast چنین نتیجه گیری می کند:

بیوتاهای معتدله کنونی نیمکره جنوبی واقع در آمریکای جنوبی و استرالیا دارای قرابت بیشتری با هم می باشند تا با آفریقا. از آن جایی که این الگو در مورد گروههای متعدد دیگری که احتیاجات اکولوژیک متفاوتی دارند تکرار می شود، تردیدی باقی نمی ماند که این تفاوت یک تفاوت بنیادی است و ناشی از انقراض ثانوی در آفریقا نیست. داده های زیست شناختی داده های زمین شناختی، داده های تایید می کند (۱۹۷۳:۳۳۸).

در این نتیجه گیری Keast اظهار نظرهای Brundin را تکرار می نماید. از آن جایی که Keast توزیع گروههای متعددی از گیاهان و جانوران را مورد بحث و بازنگری قرار می دهد، ممکن است این انتظار وجود داشته باشد که حداقل برخی از این گروهها از دیدگاه جنبه کلاوستیک دارای بار اطلاعاتی باشند (شکل ۱۲-۸). چنین اطلاعاتی، با بررسی جدول های داده های Keast آشکار گردیده است، به عنوان مثال توزیع ۳۹ گروه از حشرات در جدول های داده های وی خلاصه شده است (شکل ۱۴-۸). اغلب گروهها یا در آمریکای جنوبی + استرالیا (شامل استرالیا و زلاندنو) در در آمریکای جنوبی + استرالیا+ آفریقا پراکنده شده اند. برای اعضای زیر خانواده  Brundin Podonominae چنین بیان می کند که اشکال آفریقایی بسیار متمایزند- بدون آکه درباره خویشاوندی آنها اظهار نظر نماید. همچنین درباره زیر خانواده Diamesinae می گوید همبستگی Mz-Aust و همبستگی S.Amer-Afriam بسیار ضعیف است. زمانی که هیچ مولفه ای کلاوستیکی که با هر یک از این خویشاوندی در کلادوگرام گونه ای زیر خانواده مورد سوال Brundin مطابق باشد، وجود ندارد (شکل ۹-۸).

مفهوم همبستگی ناحیه ای که به وسیله Keast بکار برده می شود به طور معمول شماره ۲ است که قبلاً به آن اشاره کردیم: شباهت بیوتیک، که در این مورد بدین معنی است که در فهرست تاکسون هایی وی تاکسون های کمی به طور مشترک در امریکای جنوبی و آفریقا (یا استرالیا و آفریقا) وجود دارند که همچنین در استرالیا (یا امریکای جنوبی) دیده نمی شود. در صورتی که تاکسون های متعددی به طور مشترک در امریکای جنوبی و استرالیا وجود دارد که در آفریقا را نمی توان یافت. مشکل اصلی با این تاکسون های متعدد آن است که در مقایسه با همسبتگی ناحیه ای از دیدگاه کلاوسیتی فاقد بار اطلاعاتی هستند چرا که این تاکسون ها است که در هر سه ناحیه وجود دارند مثل زیر خانواده Macropathinae , Notonemourinae و خانواده های Hydropsychidae , Megalyridae (شکل ۱۴-۸) با توجه به مفهوم Keat درباره همبستگی گونه ای، یادداشت وی درباره پشه های Brundin آشفته و گمراه کننده است و با توجه به توزیع برخی گروههای گیاهی چنین می نویسند:

از آن جایی که تیره Proteaceae مثال کلاسیک یک تیره گیاهی گسسته در نیمکره جنوبی است معمولاً از آن برای نشان دادن همبستگی نزدیک phytogeographic آفریقا استرالیا و امریکای جنوبی و ارتباطات خشکی بین آنها استفاده می شد.

(مثل Beard, 1959) با این وجود (۱۹۶۳) Briggs, Johnsonr، در تحلیل خود درباره همبستگی های مربوط به تیره Proteacae نظر Burbidge (1960) را که نشان داد که استرالاسیا و امریکای جنوبی همبستگی نزدیکتری به هم دارند تا آفریقا را مورد تایید قرار داد. بنابراین در دورن زیر خانواده Grevilleoideae جنس های Gevuina , Oreocallis, Lomaria مشترک هستند جنس Embothrium امریکای جنوبی در خویشاوند نزدیک جنس Oreacallis است به طور نسبی شبیه جنس Telopia استرالیا می باشد. تنها عضو این فوق خانواده در افریقا جنوبی جنس Brabeium می باشد در یک جنس تخصص یافته بومی است که خویشاوند جنس Macadamia بوده و در مانده ی کالدونیای جدید و شرق استرالیا یافت می شود. (۱۹۷۳:۳۱۹).

ممکن است خواننده این متن را مورد تحلیل قرار دهد تا مشخص شود چه مفهومی از همبستگی گونه ای و ناحیه ای توسط نویسنده متن مورد استفاده قرار گرفته است.

سطوح اندمیم

اگر چه اندمیم به طور معمول منعکس کننده جدایی برخی از نواحی از سایر نواحی است، با این وجود مسایل گوناگونی نه تنها در ارتباط با مفهوم اندمیم بلکه در خصوص داده هایی که برای تجسم این مفهوم مورد استفاده قرار می گیرد، وجود دارد. Briggs (1974)، به عنوان مثال، داده های مربوط به سطوح اندمیم برای ؟؟؟ دریایی جزایر مختلف را گردآوری نمود (جدول ۱-۸). تغییرات شخصی بین جزایر و گروههای مختلف موجودات زنده که در روی یک جزیره یافت می شوند، مشاهده می شود. Briggs در مورد ماهی ها دریافت که سطوح اندمیم بین ۰ درصد (Macaquarie) و ۵۶ درصد (Juan Fernandez) متغیر است و در مورد جزیره Macquarie سطح اندمیم بین صفر درصد (ماهی ها) و ۸۳ درصد (خارپوستان) متغیر است. بر اساس نظر وی بیش تر این تغییر پذیری ناشی از نمونه برداری ناقص و ناکافی می باشد.

از مدت های پیش آشکار شده است که تعداد مطلق گونه های بر روی یک جزیره یا نواحی قاره ای تابعی از اندازه جزیره یا ناحیه قاره ای است. در سال ۱۸۳۸ Candolle توزیع ۸۵۲۳ گونه از اعضای خانواده Compositae را در ۳۹ ناحیه گیاهشناختی مورد تحلیل قرار داد، این نواحی شامل جزایر و بخش هایی از قاره ها بود. در این تحلیل افزایش تدریجی تعداد گونه های با افزایش مساحت ناحیه مشاهده می شود. (شکل ۱۵-۸).

چنین رابطه ای به طور مشابه بین تعداد گونه های اندمیک و مساحت ناحیه وجود دارد  (شکل ۱۶-۸). از این دیدگاه به نظر نمی رسد بین نواحی جزیره ای و قاره ای تفاوت وجود داشته باشد.

توجه به جزایر نتیجه انتشار نظریه جزایر Wilson , MacArthur (1967) می باشد. یکی از نتایج آن است که ارتباط بین تعداد گونه های و اندازه مساحت جزیره به طور قابل توجهی مورد مطالعه و بررسی قرار گرفته است، به عنوان مثال Slud (1967) داده های مربوط به گونه های مقیم پرندگان خشکی در ۱۶۳ جزیره اقیانوس های گرم را مورد بررسی قرار داده است (شکل ۱۷-۸). نتایج وی به نظر می رسد شباهت زیادی با نتایج Candolle در ۱۸۳۸ داشته باشد.

با این وجود مفهوم سطوح اندمیم مساله سازتر از این می باشد. به عنوان مثال MacArthur و Wilson شکلی را به چاپ رساندند که در آن افزایش مشخصی در سطح اندمیم با افزایش مساحت جزیره مشاهده می شد (شکل ۱۸-۸). این افزایش موضوعی سوال برانگیز است، همانطور که چنین رابطه ای از داده های Candolle (1838) درباره گیاهان قابل استنتاج نیست. داده های Wilson , MacArthur مربوط به گونه های پرندگان می باشد و مشکل ناشی از داده های ایشان ممکن است فقط یک Artifact تاکسونومیک باشد، که ممکن است ناشی از مشکلات پرنده شناختی در تشخیص اشکال اندمیک در سطح زیر گونه باشد. در این صورت، اگر فقط گونه های اندمیک شمارش شده باشند، بیش تر اندمیم حقیقی احتمالاً ؟؟؟ باقی خواهد ماند. در این خصوص نظر Mayr حائز اهمیت است: این نمودارها باید فقط به عنوان تخمین هایی از تعداد دقیق گونه های مقیم، زآدآوری و فون پرندگان خشکی در نظر گرفته شوند چرا که این موارد در مورد برخی از این جزایر مشخص نیستند و در بسیاری از موارد یک تصمیم قراردادی باید در مورد اطلاق گونه یا زیرگونه به یک کوته اندمیک صورت گیرد. (۱۹۶۵b:587). مشکل دیگر ممکن است ناشی از انحراف داده های به دلیل در نظر نگرفتن جزایر کوچک با اندمیم بالای پرندگان مقیم باشد. این موضوع توسط Slud (1976) در مورد جزایر Cocos که دارای چهار گونه پرنده مقیم که همگی اندمیک می باشند، مورد اشاره قرار گرفته است.

موضوع مورد مطالعه هر چه که باشد، این نکته بدیهی است که سطوح اندمیم به طور قابل ملاحظه ای به دلایلی که هنوز به خوبی درک نشده اند، متغیر می باشد. قضاوت در این مورد که چه میزان از این تغییرات حقیقی و چه مقدار آن ساختگی است، کاری آسان نیست. برای گروههایی که کم تر جمع آوری و مطالعه شده اند مثل بی مهرگان دریایی بیش تر تغییرات ممکن است به دلیل نمونه بردای ناکافی باشد. در مورد گروههایی که جمع آوری آنها به طور کامل تری انجام شده است مثل پرندگان، بیش تر تغییرات ممکن است به دلیل مسایل تاکسونومیک باشد.

با در نظر گرفتن جنبه کلاوستیک، سطوح متغیر اندمیم به نظر نامربوط (نامتناسب) می رسند، آنچه که دارای ارتباط با هم می باشند همبستگی درونی تاکسون های اندمیک می باشد. با در نظر گرفتن مساله همبستگی های درونی تاکسون ها، تاکید بر سطوح نسبی اندمیم همانطور که به وسیله Wallace در مورد هند شرقی نشان داده شده است، ممکن است فقط در مورد جزایر مجاور نظیر Clipperton, Cocos- Keeling Azores , Bermuda نتیجه داشته باشد، این نکته ممکن است از دیدگاه کلاوستیک بی معنا باشد.

با این وجود در بررسی سطوح اندمیم برخی از جزایر از سایرین دور افتاده اند نظیر هاوایی و گالاپاگوس. در مورد چهار گروهی که به وسیله Briggs مورد اشاره قرار گرفته است اندمیم بین ۲۰ تا ۴۵ درصد برای هاوایی بین ۱۵ تا ۳۸ درصد در مورد گالاپاگوس متغیر است. این بیوتاها عموماً به طور دقیق مورد بررسی و مطالعه قرار گرفته اند. تعجب آور نخواهد بود اگر مطالعات پیوسته تاکسونومیک منجر به حاصل شدن دقت تاکسونومیک بالاتری می گردد، و در نتیجه این امکان برای تاکسونومیت فراهم گردد تا بتواند درصد بیشتر و بیشتری از موجودات زنده بومی هاوایی و گالاپوگوس را به عنوان تاکسونهایی مشخص معرفی نماید (به عنوان گونه یا زیرگونه های بومی). در حقیقت، ممکن است این انتظار وجود داشته باشد که اغلب موجودات زنده دریایی بومی هاوایی ممکن است همانند گیاهان خشکی هاوایی در نهایت به عنوان اندمیک در نظر گرفته شوند. با وجودیکه ممکن است به طور منطقی مناطقی نظیر هاوایی یک استثناء به نظر برسند، اما چنین مواردی در مورد جزایری نظیر Bermuda Cocos صحیح نیست، چرا که در مقایسه با هاوایی به نظر می رسد اندمیم، نامشخص تر یا حداقل به سادگی توسط تاکسونویت قابل درک نباشد. با این وجود ممکن است این سوال مطرح شود که آیا تفاوت بین این سطوح مشخص اندمیم در درجه یا نوع اندمیم می باشد؟ اگر سطوح مختلف اندمیم (جدول ۱-۸) فقط منعکس کنده سهولت نسبی تشخیص تاکسون های اندمیک باشد، آنگاه به نظر می رسد که آینده بررسی های تاکسونومیک به سوی سطوح یکنواخت تر و بالاتری از اندمیم برای تمام نواحی جزیره های سوق یابد. موضوع مورد مطالعه هر چه باشد، سطوح اندمیم به این شکل با موضوع همبستگی ناحیه ای بی ارتباط به نظر می رسند.

شباهت بوتیک

شباهت به عنوان یک مفهوم به این دلیل که تمام اشیاء دارای درجاتی از شباهت به هم می باشند و تعیین شباهت تا حد زیادی بستگی به نظر مشاهده گر دارد، مفهومی کاملاً مهم است جغرافیایی زیستی همیشه مطالعه مشابهت های نسبی است اما نواحی مورد مقایسه و معیار شباهت مورد استفاده موضوع تعاریف و ؟؟؟ بسیار گستره ای است. یک امکان این است که موضوع را با نواحی اندمیم آغاز کرده و از طریق مطالعه همبستگی های گونه ای تاکسونها به مساله همبستگی های ناحیه ای نزدیک شد. در این مورد، تمام نواحی به طور کم و بیش همبستگی نزدیکی داشته و همبستگی درونی آنها به صورت یک یا چند کلادوگرام ناحیه ای قابل استنباط است. امکان دیگر آن است که با نواحی که به صورت قراردادی تعریف شده اند آغاز نمود، به عنوان مثال بر طبق تقسیم بندی چشم اندازهای جهانی به ۵۸ ناحیه (شکل ۲۰-۸) با استفاده از این نحوه تقسیم بندی، محقق باز هم می تواند مساله همبستگی های ناحیه ای را از طریق مطالعه همبستگی های گونه ای تاکسونهای اندمیک بررسی نماید. در این مورد نیز تمام نواحی شباهت و همبستگی کم و بیش با یکدیگر دارند و همبستگی های درونی آنها در قالب یک یا چند کلادگرام ناحیه ای قابل نشان دادن می باشد. امکان سوم در مورد نواحی اندمیم یا نواحی قراردادی قابل استفاده است در این روش تعداد تاکسون های مشترک بین نواحی متفاوت شمارش می شوند و از این تشابه به عنوان معیاری برای استنباط خویشاوندی ناحیه ای استفاده می شود. این روش امکان استفاده از انواع روش های ریاضی را ممکن می کند چرا که شاخص های قابل محاسبه معتددی برای شباهت وجود دارد. اما در این مورد نیز تمام نواحی کم و بیش به هم شباهت دارند و همبستگی درونی آنها در قالب یک یا چند کلادگرام ناحیه ای قابل ارایه می باشد. با این وجود برای رسیدن به یک کلادوگرام ناحیه ای از طریق تحلیل مقادیر شباهت یک فرآیند ریاضی دیگر یعنی خوشه بندی مورد نیاز است که روش های بسیار متفاوتی برای این فرآیند وجود دارد.

در این جا هدف بررسی و مرور شاخص های مختلف و روش های خوشه بندی در ممکن است در یک تحلیل شباهت مورد استفاده قرار گیرد، نیست اما باید فقط به طبیعت نتایج حاصل توجه داشت. یک مثال را در نظر بگیرد: یک کلادوگرام ناحیه ای از ۲۲ ناحیه (شکل ۲۱-۸)، از طریق یک روش ریاضی محاسبه مقادیر شباهت بدست آمده است، این کلادوگرام حاصل از بکارگیری یک شاخص شباهت خاص برای ۸۲۰ گونه از پروانه های می باشد، برخی از نواحی به وسیله Wallace در نظر گرفته شده اند: جاوه، بورنئو، سوماتراومالایا و همبستگی آنها به همان صورتی که Wallace تخمین زده بود با استناد بر مقادیر نسبی اندمیم محاسبه گردیده است. مثال دیگری را در نظر بگیرید: یک کلادوگرام ناحیه ای شامل ۲۲ ناحیه (شکل ۲۳-۸) به طور مشابه برای ۸۷۶ گونه از پرندگان حاصل شده است. و مثال سوم را در نظر بگیرید یک کلادوگرام ناحیه ای برای ۱۴ ناحیه (شکل ۲۴-۸) به طور مشابه برای ۱۲۴ گونه از خفاشها بدست آمده است.

این سه کلادوگرام ناحیه ای از چندین جهت با یکدیگر تفاوت دارند ممکن است به این نکته توجه کنیم که مولفین این سه کلادوگرام (Holloway , Jardine) چنین نتیجه گیری کرده اند که با تمام تصمیم های بر اساس تحلیل داده های توزیعی می بایست در ناحیه خاص و گروه تاکسونومیکی که مورد مطالعه قرار گرفته است به طور کاملاً نسبی در نظر گرفته شوند (۱۹۶۸:۱۸۵).

علی رغم این اخطار، سه کلادوگرام ناحیه ممکن است موضوع تحلیل کلاوستیک قرار گیرند. با وجود این حقیقت که ۲۲ ناحیه به طور مشابه به در دو کلادوگرام وجود دارند ولی کلادوگرام سوم فقط ۱۴ ناحیه را شامل می شود می تواند باعث بروز موانعی (در تحلیل) گردد.

(اشکال ۲۱-۸ و ۲۳-۸ و ۲۴-۸) برخی از این ۱۴ ناحیه همان نواحی هستند که در دو کلادوگرام دیگر نیز وجود دارند (مثل سالایا و سوماترا). برخی دیگر از این ۱۴ ناحیه ترکیبی از نواحی هستند که در دو کلادوگرام دیگر آورده شده اند (مثل Java-Bali , Borneo-Palawan)، یکی از ۱۴ ناحیه مذکور در هیچ کدام از دو کلادوگرام دیگر وجود ندارد.

(Sanghitr Talaut) نواحی که در هر سه کلادوگرام مشترک هستند شامل ۹ ناحیه است که به صورت زیر فهرست می شوند: ۱ – استرالیا ۲ – Molucus 3 – Solomons 4 – گینه نو ۵ – Celebes 6 – فیلیپین ۷ – هندو و چین ۹ – مالایا. سه کلادوگرام فوق را می توان ساده نمود تا مشکل ناشی از غیر قابل مقایسه بودن آنها بر طرف گردد، در نتیجه می توان نشان داد که چه اطلاعاتی در این کلادوگرام ها درباره همبستگی ۹ ناحیه فوق الذکر نهفته است. بنابراین، پروانه ها به صورت شکل ۲۷-۸ نمایش داده می شوند. اجزا یا مولفه های کلادوگرام ناحیه ای ساده شده ؟؟؟ از اتمام شماره گذاری شده اند در بین سه کلادوگرام متغیرند اما برخی از آنها دقیقاً تکرار می شوند (جدول ۲-۸) الگوی رپلکاسیون مولفه ها به طور غیر محتمل فقط بدلیل شانس و تصادف می باشند. (P=10-4%). تمام مولفه هایی که عیناً تکرار می شوند قابل ترکیب در یک کلادوگرام ناحیه ای عمومی واحد می باشند. (شکل ۲۸-۸)، که ممکن است به عنوان یک شاخص درباره این مساله که پروانه ها- پرنده ها و خفاشان درباره همبستگی ناحیه ای ۹ منطقه مذکور چه چیزی را نشان می دهند، در نظر گرفته شود.

به جز ناحیه ۱ (استرالیا) تمام ۹ ناحیه در یک کلادوگرامم عمومی قرار می گیرند. از ۱۲ مولفه معنی دار کلادوگرام های ناحیه ای ساده شده (شکل ۲۵-۸ و ۲۷-۸) شش مولفه در کلادوگرام عمومی ظاهر می شوند. سه عدد از این مولفه ها (مولفه های ۱، ۸ و ۱۰) دربر گیرنده همبستگی های متفاوتی برای استرالیا می باشند، هر یک از این مولفه ها با دیگر در تناقص می باشند. به این معنی که هر یک از مولفه ها را می توان به تنهایی به کلادوگرام عمومی افزود ولی به صورت دو تایی به کلادوگرام اضافه نمی شوند، بنابراین این مولفه ها، مبهم می باشند. از سه مولفه باقی ماننده (۹ ، ۱۱ و ۱۲)، یکی (۹) از پرندگان استخراخ شده است (شکل ۲۶-۸) و دو تای دیگر (۱۲ و ۱۱) از کلادوگرام خفاش ها مشتق شده است (شکل ۲۷-۸). مولفه ۹ با مولفه های ۱۱ و ۱۲ در تناقص است، هر سه با کلادوگرام عمومی تناقص دارند، بنابراین، این مولفه ها، مولفه های اشتباه می باشند.

این شش مولفه (مولفه های مبهم+ نادرست) معرف تغییر پذیری هستند که به نظر تصادفی است. به طور جالب توجهی، تمام شش مولفه معنی دار کلادوگرام عمومی، در کلادوگرام ناحیه ای مربوط به پروانه ها ظاهر شده اند.

برخی از نواحی باقی مانده در کلادوگرام ناحیه ای اصلی (اشکال ۲۱-۸، ۲۳-۸ و ۲۴-۸) ممکن است اکنون قابل تحلیل باشند. این نواحی به شکل زیر کد گذاری می شوند:

۱۰- Fotmosa، ۱۱- Palawan، ۱۲- Timor، ۱۳- Botneo، ۱۴- Java، ۱۵- Bali، ۱۶- Lombok، ۱۷- Flores، ۱۸- Sumbawa

مراحل زیر به منظور مقایسه و بررسی موارد مشکل ساز در کلادوگرام خفاش های در مقایسه با کلادوگرام های مربوط به پروانه ها و پرندگان انجام می شود. China- Formosa معادل Formosa در نظر گرفته می شود، Lesser Sundas معادل Lombok+ Sumbawa+ Flores+ Timor در نظر گرفته می شود، Borneo-Palwan و Java- Bali به عنوان نواحی کاملاً گسترده در نظر گرفته می شوند. سه کلادوگرام ناحیه ای ساده شده حاصل می شود اشکال ۲۹-۸، ۴۰-۸ و ۳۱-۸)، در این مرحله تحلیل مولفه ها برای کلادوگرام خفاش ها بر اساس فرض ۱ انجام می شود. چهار مولفه همانند سازی مولفه ها به طور غیر محتمل فقط به دلیل همانند سازی مولفه ها به طور غیر محتمل فقط به دلیل شانس می باشند. (P=0.2%). تمام مولفه های تکرار شده در یک کلادوگرام واحد قابل حل ترکیب شدن می باشند (شکل ۳۲-۸)، ؟؟؟ ممکن است به عنوان شاخصی در ارتباط با موضوع که پروانهها- پرنده ها و خفاشان درباره همبستگی ۹ منطقه مذکور چه چیزی را نشان می دهند، در نظر گرفته شود.

از ۱۱ مولفه معنی دار مختلف مربوط به کلادوگرام های ساده شده (اشکال ۲۹-۸، ۳۰-۸ و ۳۱-۸) شش مولفه در کلادوگرام عمومی دیده نمی شوند (شکل ۳۲-۸).

دو مولفه از این تعاد (مولفه های ۲۲و ۲۳)، هر دو از کلادوگرام خفاش ها استخراج شده و با کلادوگرام عمومی تناقص دارند هر دو مولفه نادرست (False) می باشند. از ۴ مولفه باقی مانده (۱۶و ۱۷و ۲۰و ۲۱)، هر یک می توانند به تنهایی به کلادوگرام عمومی اضافه شوند، اما با یکدیگر در نتاقض هستند (۱۶با ۲۱، ۱۷ با ۲۰و ۲۱، ۲۰ با ۱۷، ۲۱ با ۱۶و ۱۷)، این چهار مولفه بنابراین مولفه های مبهم می باشند. این شش مولفه (مولفه های نادرست + مبهم) معرف تغییرپذیری هستند که به نظر تصادفی می رسد.

مولفه ۱۹، همانند سازی نمی شود، اما به کلادوگرام عمومی اضافه شده است، بنابراین دقیق ترین تخمین سازگار با الگوی همانند سازی مولفه های تولید می شود. مولفه ۱۹ همانند سازی شده (تکرار شده) به طور مرتبط صحیح می باشند، مولفه ۱۹ نیز با احتمال ۱ به ۳ صحیح خواهد بود. جالب این که، تمام ۵ مولفه معنی دار کلادوگرام عمومی (شکل ۳۲-۸) در کلادوگرام ساده شده پروانه ها ظاهر می شوند.

این تحلیل های مربوط به سه کلادوگرام ناحیه ای ساده شده (اشکال ۲۱-۸، ۲۳-۸ و ۲۴-۸) در برگیرنده هیچ عنصر مشترکی نیستند و نمی توانند به طور مستقیم در یک کلادوگرام واحد همبستگی تمام ۱۸ ناحیه را نشان دهند. با نواحی که در بالا کد گذاری شدند، و مراحل مشابه تحلیلی در مورد کلادوگرام خفاش ها تمام ۱۸ ناحیه ممکن است با هم در یک کلادوگرام ارایه شوند. سه کلادوگرام ناحیه ای حاصله هنوز تا حدی در مقایسه با کلادوگرام های اصلی ساده می شوند. یازده مولفه همانند سازی می شوند (جدول ۴-۸) تمام مولفه های همانند سازی شده در یک کلادوگرام واحد با یکدیگر قابل ترکیب شدن می باشند. (شکل ۳۶-۸)، این کلادوگرام ممکن است به عنوان شاخصی از آنچه پروانه ها، پرندگان و خفاشان به طور مرتبط درباره همبستگی ۱۸ ناحیه نشان می دهند، در نظر گرفته شود.

از ۲۹ مولفه متفاوت کلادوگرام های ناحیه ای ساده شده، (اشکال ۳-۸ تا ۳۵-۸) ۱۶ مولفه در کلادوگرام عمومی ظاهر نمی شوند (شکل ۳۶-۸). در مورد ۹ عدد از این مولفه ها (مولفه های ۶ و ۹و ۱۰و ۱۱و ۱۲و ۳۵و ۳۷و ۳۸)، ۸ مولفه از کلادوگرام خفاشان و یک مولفه (۹) از پرندگان مشتق شده است، این مولفه ها با کلادوگرام عمومی متناقص می باشند. بنابراین، ۹ مولفه مذکور مولفه های نادرست (False) می باشند. از ۷ مولفه باقی مانده (مولفه های ۸ و ۱۷و ۲۱ و ۲۴ و ۳۰ و ۳۱و ۳۴) هر یک به تنهایی می تواند به کلادوگرام اضافه شوند اما با یکدیگر دارای تناقض می باشند (۸ با ۲۴، ۱۷ با ۲۱و ۳۴، ۲۱ با ۱۷و ۳۰و ۳۱، ۲۴ با ۸، ۳۰ با ۲۱و ۳۴، ۳۱ با ۲۱، ۳۴ با ۱۷و ۳۰)، این ۷ مولفه بنابراین مولفه های مبهم می باشند. این ۱۶ مولفه (نادرست+ مبهم) معرف تغییر پذیری می باشند که ظاهرا تصادفی است.

مولفه های ۱۹ و ۳۳ همانند سازی نمی شوند، اما به کلادوگرام عمومی اضافه شده اند بنابراین دقیق ترین تخمین سازگار با الگوی مولفه های همانند سازی شده را تولید می کند. مولفه های ۱۹ و ۳۳ با هیچکدام ازمولفه های نادرست و مبهم در تناقض نیستند، اما می توانند موید تغییر پذیری تصادفیی باشند.

بر اساس این فرض که ۱۱ مولفه همانند سازی شده به طور مرتبط صحیح باشند، مولفه ۱۹ با احتمال ۱ به ۳ و مولفه ۳۳ با احتمال ۱ به ۵ صحیح خواهندبود. این احتمال که هر دو مولفه درست باشند ۱ به ۵ می باشد. جالت آن که، ۱۲ مولفه از ۱۳ مولفه مربوط به کلادوگرام عمومی در کلادوگرام ساده پروانه ها دیده می شوند.

تفاسیر گوناگونی در مورد نتایج این تحلیل ها امکان پذیر است. شاید بدیهی ترین نتیجه گیری، اگر جالب ترین نت

ارسال نظر