X بستن تبلیغات
X بستن تبلیغات
header
متن مورد نظر

نگاهى به کتاب هول نوشته شیوا مقانلو

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

اگر بخواهیم جهان داستانى شیوا مقانلو را در «کتاب هول» در یک جمله تعریف کنیم، به عبارتى مى رسیم تحت این جمله: «یکى مى گوید و یکى نمى گوید.»بیشتر قصه هاى این کتاب تحت همین ساختار نوشته شده اند. نویسنده به جاى آن که کل جمله هاى یک روایت را بنویسید، فقط برخى از آنها را انتخاب کرده است. برخى دیگر نانوشته مى مانند تا در ذهن مخاطب ساخته شوند. این کار نویسنده، درست به طراحى مى ماند که مى خواهد با سه چهار خط جنگلى را نقاشى کند. کار او بسیار سخت است و یک حرکت اشتباه قلم یا کمى  فشار اضافه بر روى کاغذ، مى تواند سطح نقاشى او را تا حد دانش آموزان آماتور نقاشى پائین بیاورد. در صورتى که او مى تواند با خط هاى بیشتر و احیاناً سایه روشن، ضعف هایش را بپوشاند، اما او راه دوم و سخت را انتخاب کرده است. نقاش یا اثرى بدیع و خلاقانه مى آفریند یا همچون بندبازى که با چشمان بسته به روى طناب مى دود، فرو مى افتد. مهم ترین نکته این است که از شیوه اش به طور آگاهانه بهره گرفته باشد.

اگر بخواهیم جهان داستانى شیوا مقانلو را در «کتاب هول» در یک جمله تعریف کنیم، به عبارتى مى رسیم تحت این جمله: «یکى مى گوید و یکى نمى گوید.»بیشتر قصه هاى این کتاب تحت همین ساختار نوشته شده اند. نویسنده به جاى آن که کل جمله هاى یک روایت را بنویسید، فقط برخى از آنها را انتخاب کرده است. برخى دیگر نانوشته مى مانند تا در ذهن مخاطب ساخته شوند. این کار نویسنده، درست به طراحى مى ماند که مى خواهد با سه چهار خط جنگلى را نقاشى کند. کار او بسیار سخت است و یک حرکت اشتباه قلم یا کمى  فشار اضافه بر روى کاغذ، مى تواند سطح نقاشى او را تا حد دانش آموزان آماتور نقاشى پائین بیاورد. در صورتى که او مى تواند با خط هاى بیشتر و احیاناً سایه روشن، ضعف هایش را بپوشاند، اما او راه دوم و سخت را انتخاب کرده است. نقاش یا اثرى بدیع و خلاقانه مى آفریند یا همچون بندبازى که با چشمان بسته به روى طناب مى دود، فرو مى افتد. مهم ترین نکته این است که از شیوه اش به طور آگاهانه بهره گرفته باشد. مقانلو این ساختار مبتنى بر ایجاز را به چندین شیوه در کارش اجرا کرده است. در اینجا به شیوه ها مى پردازیم. شروع قصه «همسایه» چنین است: «امروز صبح اول وقت، در را که باز کردیم، جنازه اش پشت در بود. مادر بیش از همه دستپاچه شد. دیدن خون اعصابش را به هم مى ریزد، زن ظریفى است. با گردن مچاله، دراز افتاده بود و چشم هاى سبزش روى آجر لق گوشه پشت بام ثابت مانده بود. پدر را صدا زد، باید هر چه زودتر کارى براى جنازه مى کردند… در محله تازه واردیم خانواده ام نمى دانند چه خبر است و اگر هم خبرى هست چرا به ما مربوطش کرده اند.»جمله ها را از ابتداى یک قصه انتخاب کردم چرا که جملات وسط قصه ها نمى توانند به خودى خود رسا باشند. به هر حال توضیحاتى قبل از این جمله ها آمده است که معناى آنها را داراى رابطه اى منطقى با جمله هاى آغازین مى کند. قصه با جمله اى شروع مى شود که قصد دارد خواننده را تحریک به خواندن بقیه سطرها کند: جنازه اى پشت در افتاده است. جمله اول چنین است: «امروز صبح اول وقت، در را که باز کردیم، جنازه اش پشت در بود.» نویسنده هیچ مرجعى براى کلمه اول وقت در قصه ارائه نمى دهد. ممکن است ساعت ۸ صبح براى یکى اول وقت باشد و براى یکى، ساعت ۱۰ صبح. او معناى این کلمه را به عهده خواننده مى گذارد. جمله اى معترضه در دل این جمله آن را توضیح مى دهد: «در را که باز کردیم.» اما اینجا هم نویسنده روشن نمى کند که مرادش در حیاط بوده یا در ورودى ساختمان. راوى بعد از آن که در را باز مى کند «جنازه اش» را پشت در مى بیند. چیزى که او در اینجا بیان مى کند، انگار اشاره به فرد خاصى است: «جنازه اش پشت در بود.» در ادامه قصه متوجه مى شویم که این واقعه هر روز جلوى در خانه اتفاق مى افتد و راوى مقتول ها را نمى شناسد. اما او به جاى به کار بردن «جنازه اى» از «جنازه اش» استفاده مى کند. به نظر مى رسد که این فرایند، ادامه تعلیقى است که قرار است از همان جلد اول شروع شود. ادامه قصه چنین است: «مادر بیش از همه دستپاچه شد، دیدن خون اعصابش را به هم مى ریزد، زن ظریفى است با گردن مچاله، دراز افتاده بود و چشم هاى سبزش روى آجر لق گوشه پشت بام ثابت مانده بود. پدر را صدا زد…»در زبان فارسى نیز مثل بسیارى از زبان هاى جهان، ضمیر به اولین اسم قبل از خود برمى گردد. راوى در مورد دستپاچگى مادر حرف مى زند که از دیدن جنازه، به هم ریخته است، چون «دیدن خون اعصابش را به هم مى ریزد…» اما جمله با توصیفى در مورد مادر تمام مى شود: «…، زن ظریفى است.» جمله بعدى هم توصیف است، توصیفى که به نظر مى رسد در مورد جنازه صورت گرفته است: «با گردن مچاله، دراز افتاده بود و چشم هاى سبزش روى آجر لق پشت بام ثابت مانده بود.» اما جمله بعدى این است: «پدر را صدا کرد» در اینجا باز هم مادر است که پدر را صدا مى کند.مى توان این فرایند را در همین قصه یا قصه هاى دیگر مجموعه نیز دنبال کرد. مقانلو عملاً با حذف یک سرى جملات توصیفى و توضیحى و گاهى با صرف ضمایر و اسامى اجازه مى دهد همه چیز در ذهن خواننده شکل بگیرد. گاهى این حذف ها، خود به شگردى در روایت تبدیل مى شوند و گاه به «نگارش سکوت» مى انجامند و خواننده چیزى از آنها نمى فهمد. در قصه «همسایه» ابهام نقش مهمى در شروع قصه دارد. «همسایه» با شروعى جنایى _ پلیسى- معمایى مى تواند این نوع روایت را براى خواننده جذاب کند، اما معلوم نیست که این فرآیند در همه قصه ها جواب دهد.استعاره زبانى، دیگر شگردى است که مقانلو، در جهت موجزکردن بیشتر کتابش از آن بهره گرفته است. این کارکرد را نیز مى توان در مثال هاى قبلى یافت، هرچند که فقط قسمتى از کارکردهاى مثال هاى بالا را در برمى گیرد.نمى توان نکته اى را در مورد کتاب  هول ناگفته گذاشت. هر قصه این کتاب، تجربه اى جدید است از عرصه روایت براى نویسنده. او در هیچ قصه اى ساختار و نحو قصه قبلى را تکرار نمى کند. قصه هاى روایى تر آخر کتاب، چون مزاحمان در کنار کارهاى تجربى تر چون «سیگارکشان» و تجربه هاى زبانى در «کتبه» تجربه هاى شیوا مقانلو در این مجموعه است. او برحسب نوع زبان و ساختار قصه اش را پى مى ریزد و آنچه که کار او را خصوصیت مى بخشد این تنوع زبانى و فرمى در اثر او است.«کتاب هول» بیشتر از آن که خواننده را سرگرم کند، او را دچار چالش مى کند. این به خودى خود نقطه قوت یا ضعف به  حساب نمى آید. باید دید که نویسنده چه هدفى را دنبال مى کرده است. آیا مى خواهد جذابیت پلان کارش باشد یا تجربه گرایى را بیشتر دوست دارد و متنش مى خواهد خواننده را دچار چالش کند. ممکن است او هر دوى اینها را در نظر داشته باشد. در همه این حالت ها چیزى که به نظر مى رسد این است که «کتاب هول» براى مخاطب پرشمار نوشته نشده است.

ارسال نظر