X بستن تبلیغات
X بستن تبلیغات
header
متن مورد نظر

ولایت در قرآن کریم

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

دای تعالی در قرآن کریمش اخلاق عمومی بنی اسراییل وخصوصیات نژادی آنان و مدار فهمشان را ذکر کرد به همین جهت در تورات از هدایت جز مقداری را نازل نکرد واز نور جز بعضی از آن را قرار نداد چون بنی اسراییل هم سابقه دار بودند (و انبیائی دیگر در میان آنان برخاست )‌و هم امتی قدیمی بودند و هم استعدادشان برای پذیرفتن هدایت اندک بود قرآن کریم در آیه زیر با آوردن کلمه «من» به این نکته که گفتیم تورات مشتمل بر مقداری هدایت است نه کل هدایت اشاره نمود ومیفرماید :«و کتبنا له فی الالواح من کل شی موعظه و تفصیلاً لکل شی ».

در اینجمله اگر نبیین را به اسلام – که همان تسلیم شدن در برابر خدای تعالی است تسلیم شدن هم از نظر قرآن عبارت است از همان دین توصیف کرد برای این بود که اشاره کرده باشد به اینکه دین در همه ادوار بشری یکی است و آن عبارت است از اسلام و تسلیم شدن برای خدا واستنکاف نکردن از عبادت او واینکه احدی از مومنین به خدا به اینکه تسلیم خدا است و به اصطلاح مسلمان به معنای عام است نمی تواند از قبول حکمی از احکام خدا و شریعتی از شرایع او را نپذیرد و از پذیرفتن آن استکبار کند .

انما ولیکم الله و رسوله و الذین امنوا یقیمون الصلوه و یوتون الزکوه و هم رکعون .

آیه ۵۵ سوره مبارکه مائده .

ولی شما تنها خدا و پیامبر او ست و کسانی که ایمان آورده اند همان کسانی که نماز زا بر پا می دارند در حال رکوع زکات می دهند .

 در این پژوهش با انتخاب ۱۰ آیه از سوره های آل عمران ،مائده، شوری و بقره برآنیم تا از دیدگاه قرآن به مساله ولایت بنگریم و با کنکاش در آیات به تعمق در این مساله پرداخته و جلوه های بیشتری از معارف قرآنی بر ما آشکار شود .

 

موضوع تحقیق :ولایت در قرآن کریم تفسیر و بررسی آیات

گروه معارف دانشگاه هنر ،واحد درسی :معارف اسلامی ۲

استاد راهنما : جناب آقای زارعی رضایی

دانشجو : غزال صالحی  :معماری ۸۰

نیمسال دوم سال تحصیلی ۸۴-۸۳

تاریخ تحویل :۳۰/۳/۱۳۸۴

 

فهرست منابع وماخذ :

 1- معارف اسلامی ۲، علیرضا امینی و محسن جوادی ،فصل دوم ،امامت

۲- ترجمه تفسیر المیزان ،استاد علامه طباطبایی (رض) ،جلد دوم

۳- ترجمه تفسیر المیزان ،‌استاد علامه طباطبایی(رض)‌،جلد سوم

۴- ترجمه تفسیر المیزان ،استاد علامه طباطبایی(رض)‌،جلد پنجم

 

انا انزلنا التوریه فیها هدی و نور یحکم بها النبیون الذین اسلموا للذین هادوا والربانیون والاخبار بما استحفضوا من کتاب الله وکانوا علیه شهدا فلا تخشوا الناس و اخشون و لا تشتروا بآیاتی ثمناً قلیلاً و من لم یحکم بما انزل الله فاولیئک هم الکافرین .

کتبنا علیهم فیها ان النفس بالنفس والعین بالعین و الا نف بالانف و الاذن  بالاذن و السن و الجروح قصاص فمن تصدق به فهو کفاره له و من لم یحکم بما انزل الله فاولئک  هم الظالمون .

و لیحکم اهل الانجیل بما انزل الله فیه و من لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الفاسقون

افحکم الجاهلیه یبغون و من احسن من الله حکماً لقوم یوقنون.

تورات را نیز نازل کردیم که در آن هدایت و نور بود وانبیاء که دین اسلام داشتند با آن در بین یهودیان حکم می کردند وهمچنین علمای ربانی و مربی مردم و خبرگان از یهود ونصرا به مقداری که از کتاب خدا حفظ بودند و بر آن شهادت می دادند طبق آندر بین مردم حکم می کردند (پس شما علمای یهود عصر حاضر به هیچ انگیزه ای احکام و آیات تورات را دگرگون مسازید نه به انگیزه ترس ونه به انگیزه طمع ) پس از مردم نترسید  و تنها از من بترسید و به طمع مال و آقائی آیات مرا به بهائی اندک نفروشید که هر کس بدانچه خدا نازل کرده حکم نکند او و همفکرانش کافرند .

و ما در تورات علیه یهودیان در باب قصاص حکم کردیم به اینکه جان قاتل در برابر قتلش و چشم جانی در برابر چشمی که از دیگری کورکرده وبینی جانی در برابر بینی دیگری که بریده شده گرفته شود وهر جراحتی که جانی بر دیگران وارد آورده بر او وارد می آورند و قصاص می گیرند ـ مگر اینکه آسیب دبده تصدق و احسان نماید ـ پس اگر کسی تصدق کند و قصاص نگیرد این عمل نیکش کفاره گناهان اومی شود و باز تکرار میکنم کسی که حکم نکند بدانچه خدا نازل کرده او و همفکرانش از ظالمانند .

و اهل انجیل باید بر طبق آنچه خدا نازل کرده حکم کنند و کسی که حکم نکند بدانچه خدا نازل کرده او و همفکرانش  فاسق و عصیان پیشه گانند .

اینان با اعراض خود از دین حق چه می جویند و چه چیز به جز حکم جاهلیت می توانند بجویند و کیست که حکمش بهتر از حکم خدا باشد ؟ پس اینان مردمی صاحب یقین نیستند .

این آیه شریفه به منزله تعلیل است و این آیه و آیات بعد از آن بیانگر این معنایند که خدای سبحان برای امت ها با اختلافی که در عهد و عصر آنهاست شرایعی تشریع کرده و آن شرایع را در کتبی که نازل کرده قرار داده تا به وسیله آن شرایع هدایت شوند و راه را از چاه تشخیص دهند و هر وقت با یکدیگر بر سر حادثه ای اختلاف کردند به آن کتاب و شریعت مراجعه نمایند وانبیا و علمای هر امتی را دستور داده که بر طبق آن شریعت و کتاب حکم کنند و آن شریعت را به تمام معنا حفظ نمایند و به هیچ وجه اجازه ندهند که دستخوش تغییر و تحریف گردد ودر مقابل حکمی که می کنند چیزی از مردم مطالبه نکنند که هرچه مطالبه کنند ثمنی قلیل است و در اجرای احکام الهی از احدی نترسند وتنها از خدای تعالی بترسند .

واین معانی را به شدت هر چه بیشتر تاکید کرده و آنان را از پیروی هوای نفس وتفتین دنیا پرستان برحذر باشند و اگر به اختلاف  امت ها و زمانها احکامی مختلف تشریع کرده برای این بوده که امتحان الهی تمام شود چون استعداد زمانها به مرور مختلف می شود و معلوم است که دو استعداد مختلف از نظر شدت و ضعفبا یک تربیت علمی و عملی و بر یک روال استکمال نمی کند هر استعدادی برای رسیدن به کمال مکتبی و تربیتی خا ص به خود لازم است .

پس اینکه فرمود«‌انا نزلنا التوریه فیها هدی ونور»معنایش این است که ما تورات را نازل کردیم کهدر آن مقداری احکام و معارف الهی ومایه هدایت وجود دارد و مداری نور بر حسب حال بنی اسراییل واستعداد آنان در آن هست. (آری کلمه فیها دلیل روشنی است بر اینکه اولاً آنچه در تورات فعلی هست هدایت نیست بلکه در میان مطالب تورات هدایت وجود دارد و ثانیاً آنچه از هدایت در تورات هست پاره ای از هدایت است نه کل هدایت وخلاصه چنان نیست که برای همه بشر ودر همه قرون کافی باشد «مترجم ».

و خدای تعالی در قرآن کریمش اخلاق عمومی بنی اسراییل وخصوصیات نژادی آنان و مدار فهمشان را ذکر کرد به همین جهت در تورات از هدایت جز مقداری را نازل نکرد واز نور جز بعضی از آن را قرار نداد چون بنی اسراییل هم سابقه دار بودند (و انبیائی دیگر در میان آنان برخاست )‌و هم امتی قدیمی بودند و هم استعدادشان برای پذیرفتن هدایت اندک بود قرآن کریم در آیه زیر با آوردن کلمه «من» به این نکته که گفتیم تورات مشتمل بر مقداری هدایت است نه کل هدایت اشاره نمود ومیفرماید :«و کتبنا له فی الالواح من کل شی موعظه و تفصیلاً لکل شی ».

در اینجمله اگر نبیین را به اسلام – که همان تسلیم شدن در برابر خدای تعالی است تسلیم شدن هم از نظر قرآن عبارت است از همان دین توصیف کرد برای این بود که اشاره کرده باشد به اینکه دین در همه ادوار بشری یکی است و آن عبارت است از اسلام و تسلیم شدن برای خدا واستنکاف نکردن از عبادت او واینکه احدی از مومنین به خدا به اینکه تسلیم خدا است و به اصطلاح مسلمان به معنای عام است نمی تواند از قبول حکمی از احکام خدا و شریعتی از شرایع او را نپذیرد و از پذیرفتن آن استکبار کند .

ربما استحفظوا من کتاب الله و کانوا علیه شهداء.

یعنی :تورات را نازل کردیم که در آن هدایت ونوری است که انبیاء که تسلیم خدا بودند برای یهودیان به آن هدایت و نور حکم می کردند و نیز ربانیان و یا علمائی که از هر چیزی بریدند و در علم و عمل فقط به خدا پیوستند و یا کسانی که تربیت بشر به ایشان و علم ایشان محول شده – البته این معنای دوم بنابراین است که کلمه ربانیان و یا تربیت مشتق شده باشد – وهمچنین احبار یعنی خبرگان از علمای یهود به آن هدایت و نور حکم می کردند چون خدا یتعالی از آنان خواسته بود بدانچه او دستور  می دهد واز آنان خواسته حکم کنند وآن این بود که «از کتاب خدا احکامش را نگهبان باشد و بههمین جهت که نگهبانان احکام خدا و حاملین آنند شاهدان بر کتاب خدا شدند تا در نتیجه تغییر و تحریفی در کتاب خدا رخ ندهد چون به فرض که دمنان در کتاب تورات نوشته شده قلمی ببرند و تحریف بکنند تورات تحریف نمی شود چون در سینه این احبار و علمای ربانی محفوظ است بنابراین جمله : «و کانوا علیه شهدا» به منزله نتیجه است برای جمله «بما استحفظوا» و معنای مجموع دو جمله ای ایناست که علمای ربانی و احبار وخبرگان یهود مامور شده بودند به حفظ تورات تا در نتیجه حافظ آن و شاهد بر آن باشند – هر جا اختلافی پدید آمد که فلان حکم از تورات است یا نه اینان که تورات را از بر دارند شهادت دهند که هست یا شهادت دهند که نیست .

و این معنایی که ما برای شهادت کردیم همان چیزی است که سیاق آیه به آن اشاره میکند ولی بسا از مفسرین که گفته باشند مراد از شهادت شهادت بر حکم پیامبر اسلام در مورد رجم است واینکه رجم و سنگسار در تورات هم ثابت است ویا گفته باشند :مراد شهادت بر کتاب است و اینکه این تورات از ناحیه خدای یگانه ای نازل شد که احدی شریک او نیست .لیکن از جهت سیاق و زمینه گفتار هیچ شاهدی بر این معنا وجود ندارد .

«فلا تخشوا الناس و اخشون و لاتشتروا بآیاتی ثمناً قلیلاً»

این جمله به شهادت اینکه حرف «فاء» که کارش تفریع است بر سر آن آمده نتیجه گیری و تفریع برجمله :«انا انزلنا التوریه فیها هدی ونور یحکم بها…» است و چنین معنا می دهد :« حال که معلوم شد تورات از ناحیه ما نازل شده و مشتمل بر شریعتی است که انبیاء و ربانیان و احبار با آن شریعت بین شما حکم می کنند پس زنهار که چیزی از آنرا کتمان کنید و به انگیزه ترس به اینکه از مردم بترسید و پروردگار خود را فراموش کنید نه چنین مکنید بلکه تنها از خدا بترسید که دیگر از مردم نخواهید ترسید و اما انگیزه طمع به اینکه «آیات خدا را در برابر بهائی اندکی بفروشید » را کنار بگذارید زیرا مال و جاه دنیوی امری است زایل و باطل .

البته احتمال هم دارد که جمله مورد نظر مورد بحث تفریع بر آن قسمت که گفتیم نباشد بلکه از نظر معنا تفریع باشد بر جمله :«بما استحفظوا من کتاب الله و کانوا علیه شهداء» چون جمله ای که گفتیم در حقیقت به معنای پیمان گرفتن از ربانیین  وعلما و احبار است که تورات را حفظ کنند ویا اینکه شاهد برآن باشند و آنراتغییر ندهند و در اظهار آن از غیر خدا نترسند و با فروختن احکام آن بهای اندکی دنیا را نخرند همچنانکه در جای دیگر همین معنا را به صراحت آورده و فرموده :«و اذ اخذ الله میثاق الذین اوتوالکتاب لتبیننه للناس و لاتکتمونه فنبذوه وراء ظهورهم و اشتروا به ثمناً قلیلاً » و نیزفرموده :«فخلف من بعدهم خلف ورثوا ظهورهم و اشتروا به ثمناً قلیلاً» و نیز فرموده :« فخلف من بعدهم خلف ورثوا الکتاب یاخذون عرض هذا الادنی ویقولون سیغفر لنا وان یاتهم عرض مثله یاخذوه الم یوجد علیهم میثاق الکتاب ان لا یقولوا علی الله الا الحق ودرسوا ما فیه و الدار الاخره للذین افلا تعقلون و الدین یمسکون بلکتاب و اقاموا الصلوه انا لا نضیع اجر المصلحین ».

وبعید نیست این معنای دوم با آیات بعد که مشتمل بر تاکید وتشدید است مناسب تر باشد چون در آیه ۴۴ میفرماید : « و من لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الکافرون و کسانی که بدانچه خدا نازل کرده حکم نمی کنند کافرانند ».

«و کتبنا علیهم فیها ان النفس بالنفس …. و الجروح قصاص »

سیاق این آیه مخصوصاً با در نظر گرفتن جمله «و الجروح قصاص » دلالت دارد بر اینکه مراد از این آیه بیان حکم قصاص در اقسام مختلف جنایات یعنی قتل نفس و قطع عضو و زخم وارد آوردن است بنابراین زمینه جمله «النفس بالنفس »و مقابله در آن و در سایر جمله ها بین مقتص له و مقتص به واقع شده و خلاصه می خواهد بفرماید در باب قصاص نفس در مقابل نفس و چشم در مقابل چشم و بینی در مقابل بینی قرار می گیرد و همچنین هر عضوی که از جانی از یک انسان سلب کند همان عضو از خودش گرفته می شود پس حرف «باء» در همه این جمله ها باء مقابله است مانند حرف باء‌در جمله «خانه ام را فروختم به فلان مقدار یعنی در مقابل فلان مبلغ ».

در نتجه برگشت جمله های واقع در یک سیاق به این معناست که جان جانی در مقابل جانی که تلف کرده از او گرفته می شود و چشم جانی در مقابل چشم مجنی علیه از کاسه در می آید و بینی جانی در مقابل بینی مجنی علیه و گوش جانی در برابر گوش مجنی علیه و همچنین دندانش در برابر دندان او سلب شده و زخمی برابر زخمی که به مجنی علیه وارد آورده بر او وارد می آورند و در کوتاه ترین سخن با جانی همان معامله می شود که او به مجنی علیه کرده است .

وشاید منظور آن مفسر هم که گفته جمله : «النفس بالنفس» تقدیرش «النفس مقتصه بالنفس » و یا تقدیرش «النفس مقتوله بالنفس » است و همچنین سایر جمله ها چیزی در تقدیر دارند همین معنا باشد ولی هیچ حاجتی به تقدیر گرفتن نیست بلکه جمله ها بدون تقدیر هم تمام است وبه قول معروف ظرف لغواست (ظرف -جار ومجرور-که همان بالنفس و بالعین و غیره باشد اگر متعلق به مقدر باشد اصطلاحاً می گویند ظرفی است مستقر و اگر نباشد می گویند ظرفی است لغو).

واین آیه خالی از اشعار به یک نکته نیست و آن نکته این است که این حکم غیر آن حکمی است که می خواستند رسول خدا (صلی الله و آله ) در ماجرای آنان حکم کند و آیات سابق متذکر آن بود برای اینکه سیاق آیه موردبحث با جمله «انا نزلنا فیها هدی و نور…» تجدید شده و سیاق نوری گشته و حکم مذکور در تورات فعلی که ان شاءالله تعالی نقل آن به زودی در بحث روایتی می آید موجود است .

«فمن تصدق به فهو کفاره له …»

یعنی کسی که از اولیای قصاص مثلاً ولی مقتول و یا خود مجنی علیه که چشمش و یا عضو دیگرش را زا دست داده ویا جراحتی برداشته از جرم جنایتکار بگذرد و یا او را ببخشد و از قصاص که حق اوست صرفنظر کند این چشم پوشی کفاره گناهان او و یا کفاره جرم و جنایت جانی می شود .

واز زمینه گفتار آیه برمی آید که چیزی در تقدیر آن هست و تقدیر کلام چنین است «فان تصدق به من له القصاص فهو کفاره له » یعنی اگرصاحب  حق قصاص  تصدق کند و صرف نظر نماید هیمن عمل کفاره اوست «وان لم یتصدق فلیحکم صاحب الحکم بما انزل الله و من لم یحکم انزل الله فاولئک هم الظالمون » یعنی واگر صاحب حق قصاص از قصاص صرف نظر نکرد صاحب حکم قاضی باید طبق آن دستوری که خدا در قصاص نازل کرده حکم کند و آن حاکم و قاضی که طبق ما انزل الله حکم نکند از ستمکاران است .با بیان این دو نکته روشن می شود اول اینکه حرف «واو» درجمله « و من لم یحکم » حرف عطف است و جمله را عطف می کند بر جمله «من تصدق» نه اینکه حرف استینافی باشد همچنانکه حرف «فاء» تفریع است که مفصل مطلب را بر مجمل آن تفریع کند نظیر آیه قصاص که می فرماید :«فمن عفی له من اخیه شی ء فاتباع بالمعروف و ادا الیه باحسان»

ونکته دوم اینکه جمله «ومن لم یحکم ….» از باب به کار بردن علت حکم است در جای معلول آن و تقدیر کلام چنین است :« وان لم یتصدق فلیحکم بما انزل الله فان من لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الظامون= واگر مجنی علیه صرف نظر نکرد باید که حاکم بر طبق ماانزل الله حکم کند زیرا کسی که حکم می کند ولی بر طبق ما انزل الله از ستمگران است ».

می فرماید اهل انجیل باید حکم کنند به آنچه خدا در انجیل نازل کرده و باید دانست همانطور که گفتیم خدا تعالی در انجیل تصدیق تورات و شرایع آن را نازل کرده مگر بعضی از چیزهایی را که چون نسخ شده انجیل نازل بر عیسی (ع) آنها را استثناء کرده چون بعد از آنکه انجیل تورات را در شرایع و احکامش تصدیق کرد و بعضی از چیزها که در تورات حرام بود حلال کرد قهراً عمل به سایر دستورات تورات یعنی عمل به غیر آنچه انجیل حلال کرده عمل به احکامی خواهد بود که خدا در انجیل نازل کرده واین خود روشن است و از همینجا استدلال بعضی مفسرین به آیه مورد بحث بر اینکه «انجیل مشتمل بر احکامی مفصل است » روشن می شود همانطور که تورات مشتمل بر احکامی دیگر است سخن درستی نیست و وجه ضعف و نادرستی آن روشن است واما اینکه فرمود:

«و من لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الفاسقون »

این جمله تشدید و تاکید همان مطلبی است که از جمله «و لیحکم …»استفاده می شد واگر خدای تعالی «یحکم » را سه نوبت تکرار کرد و دو بار در امر یهود و یک بار در امر نصارا به منظور همان تشدید و تاکید بود چیزی که هست در این سه نوبت تکرار کردن مختصر اختلافی است درباره کسانی که حکم نکنند به آنچه خدا نازل کرده یک بار تعبیر کرد به اینکه کافرند « ومن لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الکافرون » ویکبار تعبیر کرد به اینکه ظالمند «فاولئک هم الظالمون» و بارسوم تعبیر کرد به اینکه فاسقند «فاولئک هم الفاسقون» در نتیجه هم کفر راعلیه آنان تثبیت کرد و هم ظلم را و هم فسق را ».

و شاید وجه اینکه فسق را درموقع تعرض حال نصارا وکفر و ظلم را در آنجا که به یهود مربوط می شود این بوده که نصارا توحید را مبدل به تثلیت و سه خدائی کردند ودین تورات را رها نموده بزرگ آنان بولس دین مسیح را دینی مستقل وجدای از دین موسی معرفی و قلمداد کرد دینی که هیچ حکمی ندارد زیرا احکامش بافدا کردن مسیح خود را برای بشر برداشته است و در نتیجه این کجرویها وبه صرف یک تاویل وتوجیه که بولس کرده بود نصارا را از دین توحید و شریعت آن خارج شد پس از دین خدا و دین حق فاسق گشتند چون فسق  به معنای خارج شدن چیز یاز جایگاه اصلیش است نظیر خارج کردن مغز گردو از پوسته آن .

پس معلوم شد چرا کلمه فسق را درباره نصارا به کار برد‌؟ واما اینکه چرا کفر و ظلم را در حق یهود به کار بست ؟ چه بسا علتش این باشد که یهود نسبت به دین موسی هیچ شبهه ای نداشتند و اگر احکام و معارف تورات را رد کردند عالماً و عامداً رد کردند واین خود کفر به آیات خدا و ظلم به آن است .

و یان آیات سه گانه که در آخر یکی آمده :«و من لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الکافرون» و دیگری آمده «فاولئک هم الظالمون » ودر سومی آمده «فاولئک هم الفاسقون» آیات مطلقی است که اختصاص به قوم یهود و نصارا ندارد بلکه شامل همه کسانی است چنین کنند هر چند که در مورد بحث منطبق با اهل کتاب می شود .

مفسرین در معنای کفر کسی که بدانچه خدا نازل کردهحکم نکند اختلاف کرده هر یک آنرا بر مصداقی منطبق کرده اند یکی گفته آن حاکمی است که در زمامداریش بر خلاف آنچه خدا نازل کرده رفتار نماید سومی گفته آن اهل بدعتی است که غیر سنت اسلام را قرار داده و رواج دهد وگواینکه این مساله ای است فقهی و اینجا جای بحث در آن نیست ولیکن به طور اجمال می گوئیم  که مخالفت حکم شرعی و یا هر امری که در دین خدا ثابت شده باشد در صورتی که انسان علم به ثبوت آن دارد اگر آنرا رد کند کافر می شود بله در صورتی که علم به ثبوت آن دارد و آنرا رد نمی کند بلکه تنها در عمل مخالفت می کند کافر نمی شود بلکه تنها باعث فسق می شود برای اینکه در امر آن قصور کرده ودر صورتی که علم به ثبوت آن ندارد نه رد آن باعث کفر و نه مخالفت عمل آن باعث فسق می شود چون در این صورت در قصورش معذور است مگر آنکه در پاره ای از مقدمات آن تقصیر کرده باشد مثلاً بااینکه می توانسته در پی تحصیل علم به وظائف دینی خود برآید برنیامده باشد پس آیه شریفه شامل همه آن مواردی  که مفسرین ذکر کرده اند می شود واختصاص به یک مورد و دو مورد ندارد و اطلاعات بیش از این را باید در کتب فقه جستجو کرد .

«افحکم الجاهلیه یبغون ؟ و من احسن من الله حکماً اقوم یوقنون »

این جمله به دلیل اینکه حرف «فاء» بر سر آن آمده تفریع و نتیجه گیری از مضمون آیه قبلی است که سخن از اعراض کفار داشت تفریعی سوال گونه که می پرسد: یا اینکه آن دینی که از قبولش اعراض میکنند دینی است که از ناحیه خدا نازل شده ودینحقی است که خود آنان نیزمیدانند حق است پس چرا به خاطر رسوم و عادت جاهلیت از آن دین اعراض میکنند؟ ممکن هم هست آیه مورد بحث در مقام نتیجه گیری وبیان لوازمی باشد که همه آیات قبلی آن لوازم رادر بر دارد .

و معنای آیه این است که وقتی این احکام و شرایع حق از ناحیه خدا نازل شده باشد وغیر از این احکام دیگر هیچ حکم حقی وجود نداشته باشد وهر حکمی که باشد حکم جاهلیت وناشی از هوا و هوسهای جاهلان باشد پس این کسانی که از حکم حق اعراض میکنند چه می خواهند ؟‌ و به دنبال چه حکمی می گردند ؟ با اینکه غیر از این احکام دیگر هیچ حکمی نیست مگر آنکه از احکام جاهلیت است و نیز با اینکه برایاین مردمی که ادعای ایمان دارند هچ حکمی بهتراز حکم خدا نیست باز هم حکم خدا نیست باز هم حکم جاهلیت را می طلبند ؟

بنابراین جمله «افحکم الجاهلیه یبغون» استفهامی  است توبیخی وجمله :«و من احسن من الله حکماً» استفهامی است انکارش و معنایش این است که :«هیچ احدی نیست که حکمش بهتر از حکم خدا باشد» و معلوم است که هر حکمی به خاطر خویش  پیروی می شود (و گرنه هیچ عاقلی حاضرنیست خود را محکوم به حکم غیر خود کند ) وجمله «لقوم یوقنون» که در آن وصف یقین اعتبار شده در حقیقت گوشه و کنایه ای است به همان افرادی که حکم خدا را نمی پذیرند به این بیان که اگر اینها در ادعایشان (ایمان به خدا) صادق باشند باید به آیات خدا یقین داشته باشند و کسانی که به آیات خدا یقین دارند قطعاً منکر این هستند که حکم کسی بهتر از حکم خدای سبحان باشد این را هم باید دانست که در این آیات که تفسیر شد چند التفات به کار رفته التفاتی ار تکلم وحده «من» و یا تکلم مع الغیر «ما» به غیبت و به عکس یعنی از غیبت به تکلم وحده و مع الغیر در یک جا خدا تعالی را غایب به حساب آورده بود و می فرمود: «ان الله  یحب المقسطین» دنبالش را متکلم مع الغیر به حساب آورد و فرمود :«انا انزلنا التوریه » یکجا علمای یهود را غایب به حساب آورده و فرمود :«بما استحفظوا من کتاب الله » دنبالش همانان را حاضر و مخاطب قرار داده و می فرماید :«واخشون» وهمچنین التفاتهائی دیگر که از آن التفاتها آنچه که خدای تعالی غایب به حساب آمده منظور این بوده که مطلب و دستور بزرگ و با اهمیت معرفی کند به خاطر اینکه دستور از ناحیه الله تعالی است و آنچه که به طور متکلم وحده آمده ،منظور این بوده که خدای تعالی مطلب  را به خودش به تنهایی نسبت دهد و بفهماند که هیچ ولی و شفیعی در این مطلب دخالت ندارد ، تا اگر مطلب تشویق باشد ،شنونده بفهمد این خدای تعالی است که دارد تشویق میکند یا خط و نشان می کشد و او بزرگوارتر از آن است که به وعده خود وفا نکند بلکه بزرگتر از همه وفا کنندگاه به عهد است و اگر تهدید باشد شنونده بیشتر دچار وحشت می شود ،چون فکر میکند تهدید کننده خدای تعالی است و هیچ ولی و شفیعی نمی تواند تهدید او را بردارد چون امر به دست خود او است واو هر واسطه ای را نفی وهر سببی را طرد کرده (دقت بفرمائید ) واگر بخواهید مطلب روشن تر شود به بعضی از مباحث گذشته نیز سری بزنید .

منبع : پدیدا بزرگترین مرجع علمی ایرانیان

ارسال نظر